یه دوست داشتم راهنمایی سارا خیلی دخترخوبی بودیه پاش مصنوعی بودخیلی دوست دارم پیداش کنم😌
از طرف مدرسه رفته بودیم قم منو ۴ تا از دوستام که یه گروه بودیم یهو همه رو پیچوندم رفتیم بازار چادرامونو در آوردیم یکم رژ مژ زدیم رفتیم بازار کلی شماره گرفتیم برگشتیم دیدیم همه دنبال ماان ۲ ساعت دنبالمون بودن وقتی رفتیم مدرسه یه هفته اخرامون کردن ماام زنگ زدیم آموزش پرورش اون سال انظباط مت ۵ نفر ۱۲ شد سال بعدش به زور ثبت نام مون کردن
یادش بخیر اون روز چقدر خندیدیم
چرا از مدوسه ها من فقط خاطرات بدش يادم مونده
ابتدايي درسم خوب بوذ 🥲 امتحان رياضيم شدم ١٩
رفتم لقممه امو بردارم از كيفم معلمم اومد تو كلاس زد تو گوشم چرا بيست نشدي ايني ك اشتباه كردي خيلي اسون بوده
نميدونم چرا يادم نميره سوم ابتدايي بودم
والا تو هر دورانی نگاه میکنم ب دوست خائن حسود کنارم بود بیشتر گریه داره خاطراتم😵💫
هیچی. سوالات بچه ها دزدیده بودن من رئیس شورا مدرسه بودم بعد بچه ها همه نمره بالا گرفتن معلم اومده بود میگفت توقع داشتم تو فقط نمرت خوب بشه منم گفتم آره حیف ولی بچه ها درسخون بودن شما به همه از اول سال تا آخر سال ۲ ردیف میکردی آخرم لو رفتن من موندم با 🫣🫠 ولی کلی بچه ها شاد شدن معلم از این معنایی بود که سفت میگرفت پس نیفتی
رو صندلی چرخدار مینشستیم هم دیگرو حل میدادیم رو راهرو. یبار یکی از دوستام همچین محکم حلم داد طرف در دفتر با صندلی چرخی رفتم تو اتاق مدیر 😄مدیرمون دمش گرم تنبیه اینا نکرد
اول ابتدایی روز اول مدرسه من خیلی دلتنگ خونه بودم توی زنگ تفریح کیف مدرسموبرداشتم همین که زنگ خوردبچه ها رفتن کلاس هاشون من ازمدرسه فرارکردم اومدم خونه😂😂بیچاره مدیرمون دربه دردنبال من بودش.زنگ زدن خونمون مامانم گفتش اومده خونه😂😂😂
من دانشگاهم دخترونه بود کلا بعد با دوستام رفتیم تو ی کلاس خالی همو بند بندازیم ته ته راه رو رفتیم ک کسی سراغمون نیاد😂
شانس گندمون ی استادای مرد جوونمون درا باز کرد اومد تو 😂
تا آخر ترم هر وقت ماهارو میدید میگفت سالنتونو کی افتتاح میکنین😂
به عیدکم مونده بودمن ودوستم تصمیم گرفتیم که دیگه نریم مدرسه بعددوروز مدیرمدرسمون زنگ زده به خونه هامون من به مامانم گفتم به مدیرمون بگوکه دخترم مریضه.وقتی که به خونه دوستم زنگ میزنه برادرش گوشی رو برمیداره میگه خواهرمو دوستش تصمیم گرفتن مدرسه نرن.فردا که رفتیم مدرسه مدیرراهمون ندادبه کلاس منودوستمم موندیم پشت دردفترفقط میخندیدیم ناظم هم میگفت هابخندین یه خنده ای بهتون نشون بدم😂بعدیکی دوساعت رفتیم کلاس خانوممونم ازمون امتحان گرفت 😑😂
من ودوست صمیمیم توزنگ هنردستامونو بامرکب سیاه میکردیم ازخانوم اجازه میگرفتیم که بریم بشوریم.ولی به جاش میرفتیم درکلاسهارو میزدیم فرارمیکردیم.یامیرفتیم درو میزدیم اسمای عجیب غریب میگفتیم که مثلا تواین کلاس هستش خانوم اون کلاس یا بچه هامیگفتن نه .اینقدرکیف میکردیم میخندیدیم یادش بخیر
الانارو نمیدونم مدارس چطوریه
اما زمان من چندتا از بچه هارو مامور جلوی در میزاشتن ک کیفارو بگردن
من مثلا مامور بودم
زنگای تفریح چنان مشکوکانه به دخترایی ک دور هم جمع شدن نگاه میکردم ک بدبختا سریع پراکنده میشدن
چ ابهتی داشتم اون زمان
حالا این ک خاطره نبود ولی یادش بخیر
بادوستامون جم میشدیم میرفتیم میشستیم پیش در بزرگه تو حیاط زیرش بازبود یروز یه پسر اومد ک و ن دوستمو محکم اززیر در فشارداد ما مردیم ازخنده
کلاس اول بودم رو وسایلم خیلی حساس بودم بابام برام خودکار رنگی گرفته بود منم گذاشتم پشت گوشم بعد کل کلاسو گشتم با گریه و رفتم پیش معلم گفتم دوستم خودکارمو دزدیده گف بیا پیشم بریم باهم تنبیهش کنیم خوش حال شدم رفتم پیشش از پشت گوشم خودکارو کشید بیرون آب شدم 🤣
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.