مامانا به نظرتون من حساس شدم یا ن؟
ببینید همه فکر کنم اینجا میدونن دیگه من با مادرشوهرم زندگی میکنم دیگه انقد داستان گفتم🤣
من طبقه بالا مادرشوهرمم خب یدونه دختر دارم تو خونه حوصلش سر میشه گاهی میره پایین وقتی بفهمه بچه ها عمش اومده اینم میره بعد ازونجایی که من باهاشون قهرم من اصلا نمیرم پایین گاهی صدا مادرشوهرم میاد که اوینا رو دعوا میکنه برو بالا دیگه چرا تا یک صدایی میشنوی سریع میای پایین فلان اخه من چیکار کنم در خونمون که ازینطرف باز نمیشه دست و پای بچم که نمیتونم ببندم اینم تا میفهمه یکی اومده میره پایین
حالا این هیچی همبن مادرشوهرم کافیه بچه ها جاریم بیاد صداش میاد انقدددددر قربون صداشون میره انقدددر تحویلشون میگیره البته بماند که جاریم ۲ تا پسر داره
از طرفی میگم ولش کن پیره حوصله بچه نداره ولی پس چرا پسرای جاریم انقد تحویل میگیره احساس میکنم دختر منو نمیخاد بخدا الان میخاست بره مسجد دخترم رفت رو پله ها با ذوق و شوق گفت مامانی نگاه عروسکم نگاه اصلا جوابشو نداد😐خیلی وقتا که اصلا تا می‌فهمن بچه من میخاد بره پایین سریع در خونشونو میبندن بچم میره پایین کلی گریه میکنه درو باز نمیکنن
احساس میکنن دختر منو نمیخاد نه بهش محل میده نه نگاش میکنه ن حتی جوابشو میده 😒

۲۶ پاسخ

من به کل مسیله کار ندارم . که بالای خونه مادرشوهرتی و مادرشوهرش فرق می‌زاره و اینا درست . ولی اون قسمتی که گفتی دست و پای بچه رو نمیتونم ببندم که نره رو اصلا تو کتم نمیره. من الان خودم تو آپارتمان زندگی میکنم یه واحد بغلم زندگی می‌کنه . چهار طبقه بالای سرم . رفت و آمد میشه مهمون می‌ره میاد خونه همسایه. با این حساب باید در خونه رو باز بزارم بچه به هوای صدا و مهمونای بقیه بیاد و بره؟

نزار بچت بره پایین دوری و دوستی هرچی کمتر ببینن بیشتر عزیز تر میشه واسشون

خب عزیزم دوری دوستی
ن به خاطر اینکه بچت دختره اینجوری میکنن چون همش اونجاست
زیادک باشی زیادی میشی
نزار دخترت بره اصلااااااا بعدچندوقت خودشون دلشون تنگ میشه صداش میکنن...

واقعا مادربزرگه!؟!؟


شوهرت هیچی نمیگه بهش؟؟؟

من دلم کباب شد

همه چی شانسه گلم شانس

منم همین شرایط دقیقا مثل تواه در رو بسته ام بچه فقط شب با باباش میره بعدش میاد بالا

مشغولش کن اونااومدنی آهنگ بزار برقصید
بگو بریم حموم کیک درست کنید باهم
نقاشی بکشید کارتون بزار خوراکی بده
اسباب بازی بده یطوری مشغولش کن

ببین قشنگم من میدونم با خانواده همسرت مشکل داری و واقعا هم رفتارشون درست نیست اما نباید تنها دخترت رو بفرستی پایینی میدونم سخته ولی دو راه بیشتر نداری وقتی مهمون میاد حتی خواهرشوهر اینا دخترت بهونه میگیره گریه میکنه توهم آماده بشی بری باهاش پایین وقتی خودت باشی هیچکس نمیتونه به بچت حرف بزنه یا اگه دعوا کنن یا درو باز نکنن سریع برش میداری میای خونه یا اگه نمیتونی همش بری باید درو قفل کنی هرچقد هم گریه کرد نذاری بره ...الان طفلک دختر شما زیادی جلو چشمشونه فکر کن تا مهمونی میاد یا سرو صدایی میشه تنها میره پایین خب بچست شما باید مدیریت کنی وقت یه بچه همش بدون مادرش تو خونشونه براشون ارزشم نداره خودت به دخترت ارزش بده عزیزم تو مادرشی یا نذار بره یا همراهش برو

یکم غرور داشته باش نزار دخترت بره یعنی چی نمیتونی جلشو بگیری فک کن داره میره خیابون همچین میری جلوش نمیزاری بره اینم همینطور نزار بره یا همون موقع که اونا میان ببر بچرو پارک اصلا بزار دلشون تنگ بشه،

منم وضعیتم همینه .منتها من اجازه نمیدم بچه م بره
با خواهر شوهرم قهرم اینم اوایل خیلی گریه میکرد و بهانه میگرفت بره خونه مادربزرگش الان دیگه دم درشونم رد بشیم یا بگن نمیای میگه نه تاخودمون نریم نمیره
منم امسال دوسه بار بیشتر نرفتم خونه شون
یعنی یک ماهه نرفتم کلا
دوری و دوستی

یه چند بار بهش بگو که مادربزرگت دوست نداره بری خونشون و ولش کن نرو و بمون پیش مامان و این چیزا رو بگو که از اونا دل بکنه و دلشو بزنن

حرفات درسته گلم بچه که این چیزا رو درک نمیکنه اونا آدمای مزخفی هستن ولی میتونی همون موقع ای که صدا میاد و همه جمع هستن باخوراکی سرگرمش کنی مثلاً بگو بیا کیک درست کنیم یا ژله ای و یا هرچیزی که سرگرم بشه.یا میتونی لباس بپوشی براش ببرش تو خیابون قدم بزنین یا بگو بریم پارک خوراکی بخرم برات و بااین چیزا چند دفعه امتحان کنی شاید بشه جواب گرفت.

خونه پدرشوهرم نزدیکمون بود خواهرشوهرم خونه‌ش چندخیابون فاصله داشت بچه‌هاش هرروز ازصبح تاشب اونجابودن مامانشون میرفت کلاس ثبت نام میکرد بازارمیرفت یاهرجایی کارداشت ایناهم اینقددادمیزدن سربچه‌هاش دعواشون میکردن نفرین میکرذن امامن بااینکه نزدیکشون بودیم دیربه دیرمیرفتم بعدم هیچوقت بچمونذاستم اونجاتنهابمونه همینکه ازدر میرفتم داخل همه قربون صدقه‌ش میرفتن. خودت تعیین میکنی که چطوربابچت رفتاربشه

هروقت اینجوری داد زد سربچت باعجله همون لحظه برو پایین باتعجب بگو چی شده صداتون تابالامیاد بعدم بچتوبردار ببرخونت نذاربمونه هرچقدگریه کردبازم نذاربمونه

عزیزم من بارهاوبارها بهم ثابت شده که اگر تویه جمعی 10تابچه‌ی فضول وبی تربیت بامامانشون باشن وهرچقدر دلشون بخواد همه رواذیت کنن هیشکی هیچی بهشون نمیگه چرا چون جلوی مامانه نمیتونن چیزی بگن. امااگر توهمون جمع یه دونه بچه‌ی مودب باشه وبدون مامان وباباش اومده باشه هربچه‌ای هرکاری میکنه به این بچع‌مودبه میگن بشین نکن چرا چون بدون مامانش اومده ودق‌دلی اون بچه‌های فضولو سراون خالی میکنن.
بعدم معمولا پدربزرگ مادربزرگا به نوه‌ای که دور ازشون زندگی میکنه بیشترمحبت میکنن تااون نوه‌ای که هرروز میبینن.
تاجایی که میتونی سعی کن نذاری بچت بره وقتی هم میخوادبره خودت باهاش برو بعدم باخودت برش گردون خونه نذاراونجابمونه

خیلیا میگن بچه تو بگیر ولی تو شرایط قرار نگرفتن من خونم آپارتمانی درم کلا قفل میکنم بچمم اصلا گریه نمیکنه ولی وقتی جنگ بود خونه روستام بغل خونه مادر شوهرمه هر کاری می‌کردم درو هم قفل میکرد پسرم خودشو می‌کشت بره پیش اونا این‌قدر گریه که ضعف میکرد اخر میومدن میبردنش
بنظر من بچه است کاریش نمیشه کرد بسپر به خدا اینم بزرگ میشه اصلا بهشون اهمیت نمی‌ده

قفل کن درو یه مدت نزار بره پایین
بزار تا بهت زنگ بزنن که چرا بچه نمیاد اونوقت بگو بیاد که دعواش کنید....

مادر شوهرم با تو مشکل دارم نباید با بچه اینجوری رفتار کنه بچه ها چه گناهی دارن

والا من ۵ ساله خونه مادر شوهرمم. هر شبم پایینیم. ناهار و شام با همیم. بچم صبح چشماشو باز میکنه صورت نشسته میگه میخام برم پایین با مادر صبحونه بخورم. تا الان یه تو به بچه من نگفتن
ب نظرم از بیشعوریه خانواده شوهرته

عزیزم دخترتو ببر. پارکی یا مثلا شب نشینی یا خونه بابات اینا من باشم اصلا نمیزارم بره خونشون

عزیزم اینجورمواقع خودت دخترت ببربیرون نزاراونجابره خودت به دخترت احترام بزار...
ماهم داشتیم اینجوری... من درمون قفل میکردم تانره خونشون تازه بدشون میومدکه چرادرقفل میکنم براپسرم ارزش قائل بودم خودمم تابهم نمیگفتندنمیرفتم خونشون... اون پسروجاری که میومدندخونش دیگه هیچ کسوتحویل نمیگرفت

شرایطشو نداری از اونجا بلند شی؟

وقتی یکجا با هم میشینید دلشون رو میزنید. منم باهاشون زندگی میکردم درو میبستن پسرم راه نمیدادن با اینکه نوه های دیگش تو خونش بودن پسرم اینقدر گریه میکرد همونجا تو حیاط خوابش میبورد. وقتی شوهرم و پدر شوهرم نبودن به من بچه هام بی محلی میکردن. پسرم عصبی شده بود همش گریه میکرد.

کلا منو شمایی که خونه مادرشوهر داریم زندگی میکنیم انگار سیخی هستیم تو چشم و چالشون
من که واگذار کردم به خدا ،از خدا میخوام به همین وقت عزیز اذان از خطاشون نگذره من چقدر دلم بشکنه والله اگر بگذرم ازشون 😢
شمام بچه تو سرگرم کن بیشتر براش وقت بزار کمتر بره پایین
یجوری حالیش کن دیگه
الهی که خدا نجاتمون بده از خونه مادر شوهر
من که دارم بزور تحمل میکنم
برام دعا کنید تو رو خدا 😢 😭 😭

یه فتنه ای برپا کن

البته که بماند جلو شوهرم چقد نازو بوسش میکنه ولی وقتی شوهرم نیس میندازنش بیرون درو میبندن

سوال های مرتبط

مامان سامی مامان سامی ۴ سالگی
من یه مشکل خیلی بزرگ با پسرم دارم به نظرتون چیکار کنم،پسر من کلا لجباز و شیطون هست اما تو خونه قابل کنترله و اینطور نیس که بگم کار خطرناک میکنه،اما وقتی میریم خونه مادرشوهرم بچه های خواهر شوهرم هم هستن یکیشون ۷ سالشه اون دوتا دیگه کوچیکترن و آروم تر هر چی میگم با کوچیکا بازی کن اصلا سمت اونا نمیره فقط دنبال بزرگه میره بزرگه هم اذیتش میکنه گاهی،پسر منم بلد نیس بازی کنه درست فقط بدو بدو میکنه بلند میخنده،پسر خواهر شوهرمم وقتی دلش بخواد به بچه من میگه بیا بازی وقتی که پسر من سمتش بره داد میزنه که سامیار نیاد پیش من،خب من هزار بار بع پسزم گفتم نرو پیشش ولی بازم میره و شلوغ بازی میکنه هر چند پسر خواهر شوهرمم شلوغه اما پسر من نفهم تره مثلا اصلا سرسفره نمیشینه تو مهمونی هی میچرخه دور سفره میره سمت بجه ها واقعا معذبم دیگه نمیدونم چیکارش کنم،خانه کودک میبرم تو کوچه میبرم با بچه ها بازی کنه اما بازم وقتی پسر خواهر شوهرمو میبینه هیجان زده میشه اصلا دوس ندارم سمت اون بره چون اونم داد میزنه همه چیو تقصیر این میندازه
مامان فندقم مامان فندقم ۳ سالگی
مامان ❤️امیرحسام❤️ مامان ❤️امیرحسام❤️ ۴ سالگی
سلام مامانای عزیز کلی سوال دارم در مورد بچه های همسن پسرمن اول اینکه ایا شما مغازه یا فروشگاه میرید بچه هاتون مثل پسر من اینورو اونور میرن یجا بند نمیشن باید همش دنبالش بدوأم و با غریبه ها زود جوش میخوره اصلا دوست ندارم اینطوری باشه تو مغازه میریم مثلا شکلات میبینه بدون اجازه میره برمیداره هر چی هم بهش میگم دعواش میکنم اصلا حالیش نمیشه و اینکه وقتی خونه ست همش خرابکاری و حرص در میاره خیلی خیلی شیطون شده هم هم لج و گریه میکنه واییی دیگه کم آوردم خسته شدم اصلا حرف گوش نمیده همش میگه بیا باهام بازی کن یا همش بهم چسبیده تو آشپزخونه که کار دارم میاد پیشم از کنارم تکون نمیخوره دوست ندارم انقد بهم وابسته باشه میگم برو با ماشینات بازی کن میگه تو هم بیا بیرون که میریم از دماغمون در میاره گریه و دادو بیداد که ماشین میخواد بعد که میخریم براش میاره خونه اصلا نگاش نمیکنه چند روز هم فقط با برنامه کودک آروم میشه و میشینه نگاه و کاریم نداره.. کلی براش داستان و شعر میخونم در این مورد اصلا توجه نمیکنه باز کار خودشو میکنه موندم دیگه چطوری بهش حالی کنم بخوام دعواش کنم هم تا دوساعت فقط نق میزنه و گریه میکنه خسته شدم دیگه... 🤷‍♀️🤦‍♀️😮‍💨😥