۱۰ پاسخ

اگه اون مالك. هست چاره ايي نداريد يا بايدبلند شيد يا جلوش وايسيد

دقیقا ماهم همبن خونه ای که اجاره کردیم دو طبقه هس اوایل خیلی گیر میدادن به زن طرف گفتم گفت شوهرم مشکل اعصاب داره عزیزم ببخشید شبا یکم مراعات کنید دیگه الان موقع رفت و برگشت مراعات میکنیم

یه بار که اومد ، بهش بگید آپارتمان همینه، ماهم داریم اجاره میدیم ، ما مشکلی نداریم اگر شما مشکل دارین برید خونه ی ویلایی بگیرین

ما طبقه چهارمیم طبقه سومی میاد غر میزنه که ما صبح تا ۱۱میخوابیم شما چرا ۸صبح پا میشید.در صورتی که دهن خودشو بچش از صبح تا شب بازه
بهش گفتم میزارمت روی سرم از طبقه چهارم پرتت میکنم پایین آخرین بارت باشه در منو زدی وتذکر دادی خداروشکر تا الان دیگه نیومده
بهشون رو بدی هرساعت میخوان بیان بهت تذکر بدن

حالابابای من هرمستجری میاره چندسال میشینه اونابه مامیگن راه ترین سرصدانکینین الان یه مستجرداره کلا خونه بابام هتله صبحانه ناهارشام بالامیخورن به بابام میگم رونده میگه عیب نداره ندارن لابد حالابابام کلا۱۵تومن حقوقشه و همیشه خونش مهمون و خرج زندگیش زیاد

بله اینم دست پیش میگیره ک پس نیفته شماهم هروقت اذیت کرد سریع تذکر بدید مث خودش

باید شماهم مراعات کنید همین
طبقه ی اول خیلی اذیت میشن
مخصوصا وقتی اخر شب خوابیدی همسایه ها در پیلوتو محکم میکوبن یا محکم لولارو میبندن به خصوص که اتاق خوابا بالای در باشه

اجاره این دیگه بنظرم پاشین ادم میخاد ارامش داشته باش سختی اسباب کشی ۱ هفته

ببین عزیزم من طبقه اولم در که بسته میشه کل خونم زلزله میاد از راه پله استفاده بشه صداش بیدارمون می‌کنه طبقه یک یعنی راه برن توی پارکینگ میفهمی من عادت کردم توی جنگ با هر بار در بستن میپریدم

من دیر ب دیر میام‌خونه مامانم که پسرم یوقت ندوعه خانوم عصبی شه😑 خسته شدیم من خودم ادم بی اعصابیم پاش بیوفته مث سگ میزنمش

سوال های مرتبط

مامان رستا مامان رستا ۳ سالگی
مامانم تا دو سال پیش بچه های داداشمو نگه می‌داشت خانومش میرفت سرکار
دو سالم هست بچه ی داداش دیگم نگه میداره دو هقته است گذاشتن مهد
بعد دختر منو اصلا نمیتونه نگه داره یا بهتره بگم نمیخواد
طبقه پایین من میشینه داداشام هم طبقه های بالام هستن
با اینکه ی طبقه فاصله داریم ی ساعت دخترم تنها پیشش نمیزارم امشب دخترخالم شام مهمونم بود بعد شام میخواست بره پایین گفتم رستا رو ببر ظرف هارو بشورم نیام دنبالش بعد بیست دقیقه رفتم پایین دیدم همزمان در باز شد
مامانم گفته بود رستا رو ببر خونشون خستم میخوام بخوابم
منم بچه مو آوردم بالا
نیم ساعت تحمل نگرده بود من خودم برم دنبالش
بعد ورداشته میگه مژه گذاشتی
میگم آره
میگه اصلا بهت نمیاد
چرا من از مامان شانس ندارم
چرا بچه مو تحمل نداره
دخترم میره خونه ی مادرشوهرم صبح تا شب بدون ی ذره منت نگه میداره
انقد هواشو داره تازه راهش دوره
بعد مامانم طبقه ی پایینمه
بخدا ی ذره تو بچه داری کمکم نکرد
همون ده روزی هم کخ بعد زایمان اومدم خونشون بچه ی داداشمم بود من ی ذره آرامش نداشتم بعد ده روزه چی گفت بمون پاشدم رفتم خونم
بهد چند وقت پیش مادرشوهرم و خالم هم بودن
بحث همین بچه و اینا بود
جلوی مادرشوهرم برگشت گفت اگه دوباره بچه آوردی رو من حساب نکنا من حوصله ندارم
انقد جلوی مادرشوهرم خجالت کشیدم من تنها دخترشم
انگار دشمنشم
بهم بی احترامی میکنه
بد حرف میزنه باهام اصلا مراعات نمیکنه
حق ندارم ناراحت باشم بنظرتون؟؟؟؟
مهربونه ها نمیگم همه چیزش بده ولی واقعا دلمو میشکنه
فرزندپروری
مادر
تب
شیر خشک
فرزندپروری