سلام دوستای مهربونم🩷 ممنون که جویای احوال من و دخترکم بودین و ببخشید که نگران شدین🙏🏻 بخوام داستانو از اول تعریف کنم : یک هفته ای بود که حال روحی مساعدی نداشتم دائم تو استرس و فشار و ناراحتی بودم ۳ روز پیش به اوج خودش رسید خیلی گریه کردم خیلی جیغ و داد کردم و ناراحتیم هزاربرابر شد لعنت به شوهر و خانواده شوهری که آدمو غریب و تنها گیر میارن واقعا دلم خیلی ازشون پره🥲یذره مراعات زن حامله رو نکردن و من و تودلیمو به این روززانداختن…
خلاصه ۲ روز پیش بعد از اون جریانات شب ساعت ۱۱ رفتم دستشویی و باعرض معذرت موقع خشک کردن خودم چندقطره خون دیدم رو دستمال و تو کل بارداری اولیییین بارم بود که لکه بینی میدیدم…سریع خودمو رسوندم به اورژانس قسمت مامایی..تا برسم بیمارستان توی راه هم بچه خودشو سففففت میکرد توی دلم و دردم میومد . اونجا چندنفر جلوتر از من بودن ولی چون من گریه میکردم و حال مساعدی نداشتم زودتر کار منو راه انداختن . دستگاه nst بهم وصل کردن بعدش ماما گفت میخوام معاینت کنم با اینکه میترسیدم اما گفتم تا معاینه نکنه از کجا میخواد دردمو بفهمه اجازه دادم . توی معاینه خبری از خونریزی نبو‌د ولی بهم گفت دهانه رحمت شل شده و احتمال بارداری زودرس داری و سریع خواست با شوهرم صحبت کنه . اونجا انگار دنیا رو سرم خراب شد…(تاپیک بعد…)

تصویر
۵ پاسخ

آخه عزیزم الهی سلامت باشید 🥺🤲🏻🌱

الهی عزیزم انشالله ک همیشه سالم سلامت باشید 🤲

امروز اتفاقی تاپیک هاتو دیدم
خیلی ناراحت و نگرانت شدم🥺
ایشالله خدا خودت و تو دلیتو حفظ کنه عزیزم🥺

انشالله زود خوب شی

خیلی نگرانت شدم امید‌وارم حالت خوب شده باشه

سوال های مرتبط

مامان 🎀نبات(نورا)🎀 مامان 🎀نبات(نورا)🎀 ۱۱ ماهگی
تجربه معاینه بیمارستان رضوی ❌❌❌❌
سلام میخپام تجربه ای که شاید به درد خیلیا بخوره براتون بزارم
دیشب ساعتای ۱۲شب رفتم دستشویی موقعی که خواستم خودمو خشک کنم دیدم ااا دستمال نارنجی رنگ شد 😣 دستمال دوم رو کشیدم دیدم خون قرمز اومد رو دستمال 😣هیچ دردی هم نداشتم
سریع شوهرمو‌صدازدم رفتیم بیمارستان رضوی تا خوده بیمارستان واقعا مردم و زنده شدم خدا واسه هیچکس نیاره😔
وقتی رفتم سریع سوار ویلچرم کردن بردنم توی اتاقی مه نوشته بود معاینه من گفتم من نمیخوام معاینه بشم کریه هم میکردم از اضطراب خانم دکتری که شیفتش بود گفت یعنی چی پس براچی اومدی منم کفتم فقط سونو بدین گفتن نمیشه باید معاینه بشی ببینیم دهانه رحمت باز شده یا نه خلاصه خیلی مقاومت کردم توضیح داد که معاینه به چه صورته و آسیبی نمیرنه منم اصرار که معاینه نمیخوام بشم دوبار تو حرفاش کفت اینجا nice برای نوزادان نارس نداریم ها باید بریم بیمارستان دیکه دفعه دوم گفتم ولکن خانم دکتر منو نگهدار چرا هی اسم زایمان میاری خلاصه اخرش گفتم لباس زیرنویس نشون بده بینیم در جه حده وقتی دید کفت اینکه زیاد نیس ادامه تاپینگ بعدی…
٫
مامان تو دلیم مامان تو دلیم ۱۲ ماهگی
سلام مامانا.

اومدم از مشکلی که برام پیش اومده براتون تعریف کنم.
الان به این. نتیجه رسیدم که باید بیشتر مراقب خودم باشم. و هر شرایطی پیش اومد اگه خطرناک بود سریع به دکتر مراجعه کنم.

من تقریبا سه روز پیش هوس ذرت مکزیکی کردم به شوهرم گفتم بره بلال بگیره بیاره تا من درست کنم بخوریم. من بلال ها رو بعد از اینکه شوهرم خرید جوشوندم همین موقع که بعدش آبکش کردم اومدم یه چند تا دونه بخورم هواسم نبود روش از همون مو های کلاهک روی بلال هست روی اون چند تا دونه بود و منم حواسم نبود خوردم. تا خوردم توی گلوم گیر کرد و شروع کردم به سرفه زدن اونم خیلی بد و وحشتناک به حدی رسیدم که شوهرم مجبور شد بزنه تو پشت گردنم تا نفسم نگیره. بعد از 10 دیقه تا یک ربع بعدش بهتر شدم و خیلی آب خوردم. بعد از اون شب همش درد میومد سراغم منم با شیاف پروژسترون اروم میکردم خودمو تا دیشب این مشکل دردامو به دکترم گفتم اونم گفتش باید حتما بیای حضوری مطب. تا اینکه امروز رفتم دکترم اینجوری گفتش و خیلی ناراحت شدم🙏🏼😔
مامان جوجو💙 مامان جوجو💙 هفته سی‌ونهم بارداری
سلامم❤️
دوروز پیش بدترین تجربه زندگیم بود و واقعاا اذیت شدم و روز خیلی بدی بود
صبح من از درد و شدید حس فشار تو لگنم از خواب بیدار شدم رفتم سرویس و چندتا لخته خون دیدم و به دکترم پیام دادم ایشون برام سونو نوشت و گفت بعد سونو برو نزدیک ترین بیمارستان رفتم انجامش دادم و رفتم بیمارستان ۱۵ خرداد و اونجا ان اس تی دادم و انقباض نشون داد و فرستادنم بیمارستان مهدیه چشمتون روز بد نبینه پدرمو دراوردن
اول یه خانم خیلییی خشن اومد سراغم با جیغ گفت زودباش لباستو دربیار معاینت کنم من اجازه ندادم گفتم زنگ بزنم دکترم اکه اجازه داد معاینه کن دکترم گفت که بزار یکبار انجام بدن خلاصه یه معاینه خیلی دردناک کرد و منو فرستادن سونو واژینال اونو انجام دادم و دوبار دیگم تو فاضله چهارساعت منو معاینه کردن یعنی سه بار تو چهار ساعت🤦🏻‍♀️همسرم و مادرم و خواهر شوهرم همراهم بودن اونا دید اینطوریه دیگه زنگ زدن به دکتر و اونم گفت هرطور شده رضایت بده ببرینش🤦🏻‍♀️
کل کاری که کردن برام یه سرم بکمپلکس زدن سه بار معاینه حتی زمانی که میخواستم بیامم گفت بخواب معاینت کنم که اجازه ندادم😐💔
مامان محمد حسن 🐣 مامان محمد حسن 🐣 ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، اولین بارداری 🌷 قسمت هشتم
گذشت تا ساعت شش و ربع من حس فشار کردم و صداشون زدم برای معاینه گفتم من داره بهم زور میاد توی این بین هم صدای نالم بلند تر شده بود که یه مامایی که از جلوی اتاقم رد شد سریع رفت به همکاراش گفت این معلومه خیلی نزدیک زایمانه چون تا الان صداش نمیومد ولی دیگه صداش بلند شده😅 من تو حالت سجده بودم و داشتم تاب میدادم خودمو که ماما اومد گفت بخواب معاینه کنم که با خوشحالی گفت نه سانت و نیمی باز سجده بشو زور بده اون نیم سانت هم طی بشه تا برم دکترو صداش کنم . خلاصه تا برن دکتر شیفت رو صدا کنن تا بیاد زایمان من رو بگیره یکم طول کشید چون داشته می رفته و بین شیفت بوده و شیفت داشت عوض میشد. یکم که زور زدم دیگه خوابیدم وشروع کردم نفس کشیدن که برای زور اصلی نفس و جون داشته باشم اتاق شلوغ شده بود اومدن زیر انداز و عوض کردن و رو شکمم پارچه سبز انداختن و پاهامو تنظیم کردن و بدون خجالت بگم من با زوری که زده بودم مدفوع کرده بودم و خدمات اومد زیرم رو تمیز کرد😶 یکی از ماما ها که تازه اومده بود تو اتاق بلند گفت این مدفوع کرده زود باشید (مدفوع نشونه اینه سر جنین داره انتهای روده که به مقعد وصل میشه رو فشار میاره و تو کانال زایمانه) در همین حین اماده کردن من ، چون دیگه جنین تو کانال زایمان بود و من یکم جلوی خودم رو گرفتم که زور ندم و منتظر بودم تا دکتر بیاد ضربان قلب بچه یکم اومد پایین برای همین تا دکتر اومد بی حسی رو زدن و برش دادن و بهم گفت هر چی توان داری زور بده بچت جای بدیه باید سریع بیاد بیرون اکسیژن بهش خوب نمیرسه یکی هم روی شکمم رو فشار داد منم با دو تا زور محکم توی انقباضام نی نی رو دنیا آوردم 😍😍 ساعت هفت و بیست دقیقه صبح.
مامان الوند مامان الوند ۹ ماهگی
مامان طبق تاپیک های قبلی گفتم که دکتر ارجاع داد به بیمارستان اکبر آبادی چون احتمال مسمومیت بارداری میداد خواستم بهتون بگم واقعا از روی اسم یکجا درموردش قضاوت نکنید من حدود یک ساعت تو راه بودم اول صبح که به اونجا برسم فکر میکردم الان اوژانسش بدترین رفتار رو با من می‌کنه اما واقعا مهربونم بودن و استرس رو کم میکردن اصلا اونجوری که همه میگفتن افتضاحه نبود لباس کارکرده میخواستم بدم که خودم رفتم از داروخانه نو گرفتم ساختمون قدیمی داره ولی واقعا تمیز هست خیلی حواسشونو به بیمار هست روزی چند بار فشار ما گرفته میشد و هر مراقبتی که نیاز بود خیلی عالی انجام میشد اونجا خانم های بودن که هفته ها مونده بودن تا ی زایمان ایمن داشته باشن درسته تو بلوک زایمان اجازه همراه نمی‌دن اما اگر اتاق خصوصی بگیرید اجازه همراه هم میدن اینقدر ماما و پرستارها حواسشونو هست که نیازی به همراه هم نمیشه گاها خلاصه وقتی ی مادر با استرس اینجا پیام می‌زاره اینقدر ته دلشون خالی نکنید منم از اسم اکبر آبادی میترسیدم اما نظرم عوض شد اینو گذاشتم اینجا که اگر کسی مثل من ترسیده بود بخونه و دلش قرص بشه و انشالله همه مامانا نی نی رو به موقع دنیا بیارن و نیاز به هیچ بستری نباشه و هیچ‌مادری راهش به بیمارستان نیافته