دو روزه با دوتا بچه کوچیک
۱۵نفر آدم اومدن خونم
خاله هام و‌بچه هاشون
و خواهرام و بچه هاشون
تو این اوضاع همه چی خریدم گفتم کم نداشته باشن، دو روز خوردن و خوابیدن...۲ساعت آخر پسر خواهرم دیگه انقدر با توپ پسرم‌بازی کرد زد توپ پسرمنو ترکوند، من خیلی خیلی خسته بودم و چوم ۲روزم نخوابیدم دیگه نا نداشتم اینو‌که دیدم واقعا دلم اذیت شد، توپش ۱میلیون و ۶۰۰تومن...خیلی ناراحت شدم دخترمو دعوا کردم گفتم چرا جمعش نکردی تا اینطور شد دخترم بیچاره گریه کرد ناحق حرفش زدم...
به دختر خواهرمم گفتم باید عینش بخری براش۷سالشونه هردو، هرچی گفتم این توپو بیخیال بشید نشدن...
خواهرمم اومد از ماحرا باخبر شد یک معذرت خواهی خشک‌و‌خالی هم‌نکرد....فقط به دخترش و‌مامانم گفت عیب نداره ۳ ۴سال پیشم دختر اون توپ ۱۵هزارتومنی دختر منو ترکوندن حالا جبران شد!
بعدش اون یکی خواهر زادم زد میز دخترمو شکوند که دیگه نگم...
ولی خواهرم کلللی معذرت خواهی کلی شرمندگی منم خیلی ناراحت شدم‌ولی ناراحتیم کمرنگ شد و‌گفتم عیب نداره دیگه پیش اومد، درصورتیکه میز قیمتش۵میلیونه...
اما اون توپ چون خواهرم اینحوری کرد اصلا از دلم‌نمیره
حالا بنظرتون اگه بعدا پیام‌عذرخواهی داد جوابشو بدم؟

۱۰ پاسخ

راهشون دوره؟

من ۲ماهه روم نشده خونه ی خواهرم برم بخاطر گرونی حالا برمم یه وعده میمونم واینکه دستشم به دهنش میرسه ولی بازم میگم شاید تو خونش چیزی نداره

خواهرت چ پرو بوده ولی چ میشه کرد بنظر من دیگه دعوت نکن ک بیان

وای من ب جای تو اعصابم خورد شد
خدا ب دادت برسه

من جای تو الان کلی حرص خوردم

فکر نکنم عذرخواهی کنه، ولی خب واقعا سخته اینهمه مهمون رو پذیرایی کنی اونم تو این شرایط

تو این اوضاع گرونی واقعا چطوری موندن اونجا اونم با ۲ تابچه تازه اینقد خسارتم میزنن

وای چ دل و اعصابی داری من دور جونت بودم خفه میشدم اه چقدر بی فکر🫤

خداقوت
چه اعصاب خورد کنی
فک نکنم دیگه عذرخواهی کنه

واقعا با رفتارهاشون خستم‌کردن

سوال های مرتبط

مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سایه های پزشک
۵۶


با لبخند بچه رو از بغلش گرفتم و گذاشتمش تو بغل مادرش
مریم با بیحالی به دخترش نگاه کرد و اشک از گونش جاری شد
در همون حین من یک ملافه دور بچه پیچیدم و رو به نوید گفتم: سرم رو باز کن یکم فشارش بده که با سرعت بیشتری بره تو بدن مادر
نوید کاریو که گفتم انجام داد و با این حال بازم مریم از حال رفت
نوید با ترس گفت : چیشده؟
بچه رو برداشتم و گفتم: چیزی نیست این طبیعیه چند دقیقه دیگه بهوش میاد
چیزی نگفت و یک پتو روی میز پهن کرد ، نوزادو گذاشتم روش و با لبخند گفتم : خوش اومدی خانم
با چشمایی که از همین الان درشت و سیاه بودن نگام میکرد
رو به نوید گفتم : یه چیزی مثل گیره میخوام که بند نافشو ببرم
اطرافو نگاه کرد و بعد از کلیدای تو جیبش چیزی شبیه به گیره رو باز کرد و گرفت سمتم و گفت: امیدوارم این کارو راه بندازه
ازش گرفتمش و گفتم: خیلی هم عالیه فقط اول با الکل میشوریش؟
کاریو که گفتم انجام داد و بعد اینکه بند ناف نوزاد رو بریدم و مامانشم بخیه زدم اجازه دادم پسر بزرگش بیاد داخل اتاق
با ترس به خون های روی زمین و مادری که بیهوش بود نگاه کرد و تو یک لحظه چاقویی روی گلوم گذاشت و منو چسبوند به دیوار
داد کشید: با مادرم چیکار کردی؟
نوید سریع گفت : هی هی بچه چاقو رو غلاف کن
بلندتر داد زد : تو اونو کشتی
با جدیت گفتم : مامانت حالش خوبه فقط از خستگی خوابش برده
بهم با تردید نگاه کرد ‌و بعد عقب رفت ، وقتی دست مامانشو گرفت و مطمئن شد اشک از چشماش سرازیر شد
بالبخند گفتم : میخوای خواهرتو بغل کنی؟
منتظر جوابش نموندم و دختر بچه رو گذاشتم توی بغلش
وقتی به صورت خواهرش نگاه کرد بین اشکا خندید
اروم بازوی نویدو فشار دادم و رفتم بیرون از اون اتاق
نویدم پشت سرم اومد