پارت ۸
اون شب نحس هرجور بود صبح شد صبح ساعت ۵باز رفتم که ببینمش اجازه ندادن باخودم گفتم حتمن براش اتفاقی افتاده بهم نمیگن بازاومدم نشستم به گریه کردن گفتن دکترش ساعت۷میاد باز ۷رفتم پیشش گفتم تروخدا بزارین بغلش کنم دارم می میرم از دوریش پرستارش احازه داده بغلش کنم بوتنش یکم ارومم کرد🥹تا ساعت۱۱ظهر نشستم کنارش ولی دکترش نیومد اخرم باچشم گریون بیرونم کردن دیگه گفتن مرخص نمیشه و خودت مرخصی زنگ زدم شوهرم بیاد منو ببره خدا برای هیچ مادری نیاره دست خالی از بیمارستان برگرده😞😞😞امامن دست خالی برگشتم قلبم و گذاشتم بیمارستان جسمم برگشت خونه قبل برگشتن خونه رفتم گفتم بزار یک بار دیگه بغلش کنم پرستارش عوض شده بود رفتم پیشش التماسش کردم اگه بچم حالش خوبه بزار ببرمش من از دیروز دارم از بین میرم گفت نه قانون اینجا اینه بین ۳تا۵روز باید بمونه هزینه هرشبم ۱۰تومن از یک طرف نگران بچم بودم از یک طرف نگران هزینه هاش انقد پیش پرستارش گریه کردم گف بچت حالش خوبه ولی باید بمونه دیگه باناامیدی برگشتم وتوی راه تاخونه بلند بلند گریه کردم و شوهرم ومامانم همراهم اشک ریختن
تارسیدم خونه همون پرستارش زنگ زد گفت می تونی ساعت ۷شب بیای به بچت شیر بدی از دکترش اجازه گرفتم گفته مامانش بیاد شیرش بده اگه نفسس نگرفت و ازمایشاش خوب بود مرخصش می کنم گفتم اره میام حتمن.ساعت۷رفتم تاخوده صب بالای سره بچم بودم شیرش دادم بغلش کردم بوش کردم🥹🥹پرستارش اومدگفت همه چیزش خوبه انتقالش داد بخش منم تاصب پیشش بودم صبم دکترش اومد ازش ازمایش گرفت گفت خوبه ومرخص شد و من باتمام وجودم خوشحال بودم که بچم حالش خوبه☺️☺️☺️☺️
ببخشید طولانی شد اما خواستم حس واقعی مو بهتون بگم خیلی سخت بود خیلی خیلی خدا برای هیچ کس نیاره🥲🥲🥲🥲

۶ پاسخ

اخی عزیزم چقد سختی کشیدی خدا برا هیچکس نخواد

يه چيزي ميگم به نظرم پيگير باش
بيمارستان خصوصي ها الكي بخاطر گرفتن هزينه بيشتر بچه رو تو ان اي سيو نگه ميدارن اينو مطمئن شو كه بچه ات نياز داشته به موندن اگه الكي نگه داشتن شكايت كن

و من این حسو و حال شما رو تجربه کردم 😭😭😭😭😭😭

🥹🥹🥹🥹🥹

الهی شکر که بسلامتی تموم شد روزای سختت

آخی الهی عزیزم 🥺 چی کشیدی
خداروشکر که خودت و بچه ات صحیح و سالم هستین
خدا حفظش کنه برات

سوال های مرتبط

مامان ܭیߊ‌ܔ ܢܚ݅ߊ‌ܣߊ‌ܔ مامان ܭیߊ‌ܔ ܢܚ݅ߊ‌ܣߊ‌ܔ ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی دوم
*پارت پنجم*
وقتی گفتن میره دستگاه خیییلی گریه کردم 💔😭
ساعت ۵ صبح بیمارستان رسیدم وساعت ۸:۳۰ صبح هم زایمان کردم ولی بچم رفت دستگاه یه شب تو دستگاه بود توز اون یه شب پاچه همه ارو میگرفتم از مامان خودم🤦‍♀️ تا پرستارا اوقاتم خیییلی تلخ بود میرفتم میدیدمش که با دستکش یکبار مصرف توش پنبه کردن دادن به دهن بچه میدادن😭ساعت ۴ بعداز ظهر بود رفتم دیدم مدفوع کرده اصلا بهش نگاه نکرده بودن تا خودم رسیدم بالاسرش
خیییلی ناراحت بودم دیدم بهش سرم وصل کردن که تغذیه بشه گفتم تاکی اینجاست گفتن معلوم نیست تاحالش خوبشه گفتن الان حالش از صبح بهتره
صبحش مرخص بودم شوهرمو گفتم بیاد بادکترصحبت کنه من گفتن فردا صبح انتقال میدن بخش اطفال گفت تو چیزی نگو من خودم میام با بچمون برمیگردیم صبح شوهرم اومد با مسوولان صحبت کنه کسی جواب نمیداد خودم هزار بار صحبت میخواستم بکنم با دکترش آخه همون شب که بچه دستگاه بود گفتن اکسیژنشو قطع کردیم حالش بهتر شده فقط انتقال میدیم بخش اطفال منم میگفتم وقتی حالش خوبه میبرمش باخودم خونه میگفتن نمیشه به شوهرمم اصلا خودشونو نشون ندادن که جوابی بدن به آدم منم به شوهرم گفتم بزن به سروصدا اینا زبون آدمی زاد نمیفهمن من بدون بچه نمیرم شوهرمم زد به سروصدا😅 به من گفت تو برو یه نیم ساعتی گذشت زنگ زد گفت جمع کن بیا بریم کارای ترخیص انجام داد وهم با رضایت خودمون بچمون کاراشو کردیم و خوشحال اومدیم خونه🥹
والان خداروشکر حالش خوبه وهیچ مشکلی نداره درسته بچه من مدفوع خورده بود ولی وقتی اکسیژنشو قطع کردن حالش خوبه باید با خودم مرخص میکردن نه بفرستن بخش اطفال که پر از بچه ومریضی...
مامان آیدا مامان آیدا ۴ ماهگی
زایمان سزارین با بیهوشی کامل بیمارستان امین اصفهان دکتر زعفران زاده
توی ۳۷هفته دکتر گفتن باید سزارین بشی و من رفتم بیمارستان و زایشگاه سوند و کارای دیگمو کردن و ساعت ۱۱رفتم اتاق عمل که اونجا چون حساسیت به داروی بیهوشی داشتم و بی حسی از کمر که قبلا خیلی اذیت ده بودم با اصرار خودم بیهوش کاملم کردن که قبل ورود به اتاق عمل و داخلش دکتر زعفران زاده خیلی آرومم کردن و با خوش اخلاقی باهام حرف زدن که حالم خیلی بهتر شد بعدشم که بیهوش شدم و چیزی متوجه نشدم وقتی چشمامو بازکردم داخل ریکاوری بودم وقتی بردنم داخل بخش گفتم پس بچم گفتن اکسیژنش کم بوده و بستریه خیلی ناراحت بودم اما تا شب که سوند بهم وصل بود نمیتونستم برم ببینمش بعدشم کفتن شیرخشک خورده و من نرفتم اولین راه رفتنمم خیبی اذیت نشدم و فردا صبح که دکترم مرخصم کرد رفتم پیش بچم و دیذمش خیلی حس خوبی بود ولی نتونستم بغلش کنم براش یکم شیر دوشیدم و رفتم خونه دوش گرفتم لباسامم عوض کردم و برگشتم بیمارستان که دیدم بچم خیلی گریه میکنه خودمم باهاش گریه میکردم گفتن باید بهش شیر میدادی دیگه گذاشتنش تو بغلم و بهش شیر دادم که خیلی خوب بود و چندبار دیگم شیر بهش دادم دعا کنید فردا مرخص بشه
بیمارستان امینم به نظرم جای خوبیه و من راضی بودم ش
مامان آران مامان آران ۸ ماهگی
تجربه ی زایمان طبیعی ۳

صبح زود اومدن یه قرص زیر زبونی بهم دادن و فشار و چک کردن و صبحونه دادن و رفتم منم مامانم مادر شوهر و شوهرم جلو در بودن گفتم بهم قرص دادن ایشالله دردم شرو بشه ولی هیچ خبری از یه ذره دردم نبود بعد ۶ساعت دوباره نصف قرص دیگه بهم دادن ولی بازم هیچ دردی نداشتم شب ساعت ۱مامت خودم که تو بیمارستان اونشب شیفت بود اومد و یه قرصی گذاشت داخل واژنم‌ گفت تا چن ساعت دیگه دیگه باید دردات شروع بشه ۲.۱ساعت گذشت کم کم داشت یه ذره دردم می گرفت ولی بازم درد زایمان نبو و گفت بخواب امشبم ساعت ۵صبح امدن فشار گرفتم ۱۵بود بازم یه سرم زدن و سوند بهم زدن سوندو که می زنن درد خاصی نداره ولی بعد یه چن ساعتی سوزش داره و من زار زار گریه می کردم از درد سوند بعد ۳ساعت مامای خودم اومد و گفت چرا گریه می کنی گفتم سوند خیلی اذیتم می کنه و گفت باشه درش میارم و خدا خیرش بده در اورد و من راحت شدم دیگه کم کم دردام شرو شده بود ولی بازم اونقدر نبود بعد ۵.۶ساعت دردام خیلی شدید شد و ۵دیقه یبار می اومد و می رفت از ساعت ۱۰صبح ۱۰٫۲۹ دردام خیلی وحشتناک شده بود و هی داد می زدم خدایا منو بکش هی میومدن معاینه ولی بازم هنوز ۲سانت بودم گفتن برو رو توالت فرنگی بشین و اب داغ و باز کن از کمر به پایینت ۲۰دیقه نشستم زیر اب داغ و هی پیاده روی و بشین پاشو معاینه کرد گفت ۴سانت ولی من اونقد درد داشتم که فقط داد می زدم منو ببرید سزارین من دارم می میرم و ماما هم هی دلداریم می داد می گفت چشم الان می بریم ولی هیچ هبری نبود فک کنم ساعت ۲.۳اینا بود که ۵سانت بودم و کیسه ابم و ترکوندن و به زور ورزش می کردم کمرو قر می دادم اگرم درد می یومد می نشستم و حالت دسشویی کردن زور می زدم تا معاینه کرد شده بودم ۶سانت
مامان ِالوین مامان ِالوین ۱ ماهگی
گفتم باشه و قط کردم به شوهرم گفتم یکم بخواب استراحت کن منم میخوابم تا ساعت یک و نیم نشستیم رفتیم تو جاهامون البته یادم رفت بگم( بعد از ظهر رفتم حموم دوش اب گرم گرفتم همسرم کمرم و ماساژ داد و رابطه هم داشتیم) شوهرم خوابید من از شدت درد خوابم نمیبرد رفتم نشستم رو مبل پتو کشیدم روم دیدم نمیتونم دیگه ساعت شد ۲و ۴٠باز به ماما همراهم پیام دادم که من نمیتونم تحمل کنم دارم میمیرم گفت تا ساعت 5صب کن بیا من دیگه داشتم عصبی میشدم یکم گذشت احساس کردم یه چیزی ازم اومد زود رفتم دست شویی دیدم پدی که گذاشته بودم انگار اب ریختی روش دورش یکم زرده وسطش خون برگشتم پد برداشتم رفتم عوض کردم دیدم این دفعه با شدت بیشتر اومد ربتم دیدم کامل خون زود شوهرمو بیدار کردم که پاشو من خونریزی کردم پا شد سریع زنگ زدم گفتم من خون ریزی دارم گفت اشکال نداره ساعت پنج بیا😑
دیگه مجبور شدم بمونم ساعت شد چهار شوهرم گفت پاشو دیگه نمیشه واس بچه اتفاقی میوفته ساعت ۴و نیم رسیدم بیمارستان معاینه کرد گفت یک فینگری رحمت خیلی نرم شده ان اس تی گرفت گفت خوبه برد بستری کرد سرم و امپول فشار اینا زد باز معاینه کرد گفت
مامان فرزین کوچولو مامان فرزین کوچولو ۳ ماهگی
تجربه من از زایمان
من تقریبا داشتم ۳۹هفته رو کامل میکردم اما هیچ دردی نداشتم رفتم مطب دکترم گفت تا ۴۱هفته وقت داری بهم گفت فردا بیا بیمارستان برای معاینه منم اومدم خونه فردا رفتم اما دکترم نیومد یکی دیگه رو گفت معاینم کرد ولی انقدر بد معاینم کرد به خون ریزی افتادم خودش هم ترسیده بود گفت ببرش خونه خوبه حالش دهانه رحمم بسته بود ولی انقدر که حالم بد بود سر گیجه حالت تهوع داشتم مامانم جرعت نکرد منو ببره خونه باهاشون دعوا کرد زنگ زدیم به دکترم اما اونم چیزی نگفت گفت عادیه ببرش خونه ولی دیگ حال رفتن به خونه نداشتم انگار داشتم میمردم ولی دیدن حالم بده نگهم داشتن رفتم سنو اب دور بچم خیلی زیاد بود بخاطر همین و حال بدم بستریم کردن اما خدا بهم رحم کرد ممکن داشت هر دو مون از بین بریم دیدم دیگه نمیتونم تحمل کنم دکترمم میگه هنوز وقت داری بهش هم گفتم بهت پول میدم سزارینم کن اما نکرد یه دکتر دیگه اومد دید که حالم بده خودش گفت اگه میخوای عملت میکنم اما برو با شوهرت صحبت کن منم رفتم به شوهرم گفتم پول بهش دادیم ۳۵میلیون سزارینم کرد پسر کوچولوم به دنیا اومد سزارین خیلی راحته فقط موقعه بلند شدن کمی سخته من که خیلی راضی بودم 🥲🤍
مامان پرتقال🍊 مامان پرتقال🍊 ۱۳ ماهگی
📌تجربه زایمان
36 هفته و 4 روز بودم دستشویی فرنگی میرفتم بعد با خودم فکر میکردم من ک خیلی دستشویی بهم فشار میاره زود بلند میشم میرم که نریزه. رو فرنگی از کجا بفهمم که کیسه ابه یا ادرار یه وقت کیسه ابم پاره نشه و متوجه نشم🥲😂
چند روزی بود که از این فکرا به سرم میزد نهم بود ساعت دوازده شب خونه مامانم اینا بودم رفتم دستشویی فهمیدم که ادرارم تموم شد ولی همینجوری باز ازم یه چیزی میومد تعجب کردم بی ادبیه ولی دست گرفتم زیرم ببینم چیه تو دستم اب دیدم حتی بو کردم متوجه شدم ادرار نیست دو سه بار مشتمو پر کردم تا مطمعن شم از دستشویی ک رفتم بیرون مامانمو از خواب بیدار کردم بهش گفتم مطمعنم ک آب دیدم گفت بشین اگه باز ازت اومد کیسه ابه چهار زانو نشستم یه دقیقه بعدش انگار یه پارچ
آب داغ ریختن رو پاهام بلند شدم گفتم اماده شیم بریم بیمارستان زنگ زدم شوهرم ک بیاد ساعت یک رسیدیم تو راه زنگ زدم دکترم پولو براش انتقال دادم و گفت که میام تو برو بیمارستان
ان اس تی گرفتن و دستکش دست کرد معاینه کنه گفتم من سزارینی ام گفت باشی من باید معاینه کنم وقتی کیسه اب پاره میشه بفهمم اگه دهانه رحم باز شده بعد دستشو نشون داد گفت مطمعنی کیسه ابت پاره شد دستش خونی نشد گفتم اره همون لحظه باز ازم اب اومد تخت خیس شد و بلند شدم ازم چکه میکرد بهم لباس داد بپوشم پوشه پزشکی رو بهش دادم چک کرد گفت برو ازمایش ادرار بده و برو رو تخت بخواب تا دکترت بیاد اون شب از استرس اینکه هر لحظه ممکنه دکتر بیاد و بریم اتاق عمل خوابم نبرد با سرم میرفتم دستشویی
احساس تو خالی بودن میکردم حس میکردم هیچی تو شکمم نیس معده ام خالی بود میسوخت وحشتناک میسوخت تا چهار و پنج صبح یه چرت ده دقیقه ای میزدم دوباره بلند میشدم.....