۱۳ پاسخ

الهی زودتر شفای عاجل پیدا کنی..

انشالله به حق امام زمان شفای عاجل پیدا کنی عزیزم واقعا از ته دلم گفتم ،بازم دم دخترخالت گرم بگو بیشتر کمکت کنه اگه می‌تونه ،دخترت یه کلاس بنویس سرویس بگیر براش نمیتونی ؟

عزیزم 🫂انشالله زود زود لباس عافیت تنت کنی ❤️

شما چند سالتونه عزیزم؟چه علایمی داشت خاله مامان منم سرطان سینه دارند مامانم خوب شده خالم فعلا درمان میشه

انشاالله خیلی زود به تنت سلامتی و به دلت و زندگیت آرامش برگرده

انشالله به حق پنج تن هر چه زودتر خوب بشی 🤲🤲

ان شالله خیلی زود خوب بشی عزیزدلم

انشالاروزهای خوب توهم میادخداکمکت میکنه دستتومیگیره

ایشالا هر چه زودتر بهتر میشی عزیزم

انشالله زودتر خوب میشی عزیزم

الهی هر چه زودتر لباس سلامتی به تن بپوشی عزیزم ❤️😘

خواهر منم درگیراین بیماری کوفتی هستم

انشالله سلامتی توهرچه زودتربه دست بیاری عزیزم حق داری خیلی سخت

سوال های مرتبط

مامان حسین و سبحان مامان حسین و سبحان ۱۳ ماهگی
مامانا من دو تا بچه دارم یکی پنج سالشه یکی از چهار ماهشه هر روز تو خونه از صبح تا شب با بچه ها تنهام شوهرم ظهر میاد و باز می‌ره تا شب ساعت ۱۰ میاد دلم میخواد هر روز برم خونه مامانم پلی ناراحت میشن میگن بچه هات اذیت میکنند دیگه نمیرم هفته ای یکبار میرم و خونه مادر شوهر و خواهر شوهر هم کلا نه چون اصلا بهم رو نمی‌دن و بچه هامو اذیت میکنند فرق می‌زارم منم نمیرم کلا موندم تو خونه کاهی گریه میکنم از تنهایی کاش لااقل خونه ام ویلایی بود حیاطی چیزی داشتم البته آپارتمان حیاط داره ۴۰ متر ولی بازم تنهام الان باز گریه کردم از تنهایی دلم خیلی گرفته مادرم خیلی سنگ دره میگم بیام اونجا میگه نه بمون بچه هات بزرگ کن نمی‌خواد برا خواهرم فردا خاستکار میاد میگم مامان بزار الان بیام کمکت کنم مگه نمیگی کار دارم میگه نه نیا بمون بچه هات بزرگ کن یه خواهر هم دارم دو سال دیگه قراره کنکور بده به خاطر اون بابام و مامانم میگن زود زود نیا پسرت نمیزاره خواهرش درست بخونه خیلی دلم می‌شکنه از خرفاشون تو تنهایی گریه میکنم شما بگید من کجا برم خیلی تنها میمونم کاهی ماه ها میشه تو خونه میمونم میترسم افسرده شدم که فکر کنم شدم پسرمم خیلی شلوغه خیلی بیش از حد اذیتم می‌کنه
مامان رویسا دخترم 🌹 مامان رویسا دخترم 🌹 ۵ سالگی
شیر خشک
پوشک
فرزندپروری
بچم
مامانا میگم من از کارخونه و بچه داری خوشم نمیاد غذاها یا از بیرونه یا حاضری تن ماهی ای کنسروی سوسیسی نوت و پنیری چیزی برا شام یا خونه مامانمیم واسه تمیزی اساسی خونه ام ماهی یکبار کمکی میاد خودم اساسی اصلا تمیز نمیکنم قبل بچه اصلا اینجوری نبودم از وقتی بچم اومده پنچرم قبل بچه ۱۴سال ورزش میکردم الان متنفرم از ورزش کلا دوس ندارم وقتی یه بچه ی بیش فعال شیطون و متفاوت تو خونه هست با استرس آشپزی کنم چون یه لحظه ازش نمیشه چشم بردارم چون یه گندی میزنه هر روزم میام خونه مامانم چون تنهایی از پسش بر نمیام صبح که با شوهرم میرم کارگاه این میره کلاس ولی واقعا دارم رد میدم شوهرمم بهم سخت نمیگیره میگه تو نمیخواد کاری کنی تو فقط حواست به رویسا و پدر و مادرت باشه برا من یه دنیا میارزه چون من تک فرزندم هستم و پدر و مادرم فقط منو دارن شوهرمم عاشق پدر و مادرمه کلا تمام زندگیم شده این بچه حتی ماهی یکبار رابطه نداریم حس میکنم زندگی مزخرفی شده چیکار کنم ؟ چجوری در کنار بچه به خانه داریم برسم ؟
مامان وروجک😜🤓🤓 مامان وروجک😜🤓🤓 ۵ سالگی
پسرم یه ساله میبرم گفتار درمانی اوایل کار درمانی هم می‌بردم ولی خوب فقط بازی بود تمرین‌هایی که برای خونه بود پسرم انجام نمی‌داد اونجا محیطش رنگا رنگ انواع اسباب بازی هست با مربی انجام میداد ولی نمی ین خونه انجام نمی‌داد منم دیگه نبردم فقط هفته ای دو جلسه گفتار بردم الان چند هفته ای میشه گفتار درمانش هی میگه کار درمانی لازم داره توجه نمیکنه ..اینا دوتا اتاق کنارهم هستن تو یه مطب .. بچه هارو برای هم میفرستن.. من بهش گفتم تمرین هارو خونه انجام نمیده گفت پس دارو لازم داره ببرش روانپزشک کودکان شهر خودمون که ندارن آنلاین ویزیت کن یه شماره از تهران داد گفت پیش اون ویزیتش کن.. خیلی ناراحتم چقدر برای این بچه دارم دوندگی میکنم به نظر خودم خیلی پیشرفت داشته از لحاظ گفتار ولی گفتار درمانش همش ایراد میگیره الانم که میگه دارو لازم داره... خوب پسر بچه ها بازیگوشن همین تو خونه فقط دنبال بازی یا بعدظهرها می‌ره کوچه با دوستاش بازی می‌کنه... کسی بوده به خاطر گفتار دارو بده به بچه اش عوارض داره یا نه.. یا پیشرفت خوبی داره با دارو برای گفتار و تمرکز
مامان ❤جوجه کوچولو❤ مامان ❤جوجه کوچولو❤ ۶ سالگی
خیلی حالم بده نمی‌دونم چیکار کنم ، باور نمیشه وابستگیباعث بشه نتونم از جوجه های پسرم دست بکشم . خیلی آدم عاطفی هستم اما نمی تونم باور کنم اشکام اینجوری برای جوجه هام می‌ریزه . گوجه هام بزرگ شدن و دیگه نمیشه تو خونه نگهشون داشت ، گناه دارن تصمیم گرفتیم بذارین باغ خواهرشوهرم اما نه من ،نه پسرم تحمل نداریم . عین ی مادر ازشون سه ماهه نگهداری کردم ، صبح زود بخاطر گرسنگی و تشنگیشون از خواب بیدار شدم ،غروب بخاطر بیرون رفتنشون حاضر شدم برم تو پارکینگ که اینا برن باغچه بازی کنن🥲 آنقدر منو میشناسم میرم سمتشون می‌دونم غذا یا آب می برم براشون ،انقدر مهربونن می خوان بگیرم بذارم سر جاشون یجا وایمیسن 🥲 کنه ترسو آنقدر دوستشون دارم جفتشون رو یجا میگیرم قربون صدقه اشون میرم 🥲 خیلی وابسته شدیم من و پسرم ،انگار بچه هام شدن . نمی‌دونم با خودم چطور کنار بیام ببرم بذارم تو باغ ،عادت کردم بهشون . پسرمو گول بزنم خودمو چیکار کنم ،لعنت به وابستگی🥲
خودم می‌دونم مسخرست اما خیلی حالم بده 😭