۷ پاسخ

ب نظرم هم اعصاب خوردی واسه خودت درست کردی هم بچه ات میزاشتی بره ب مامانت میگفتی ناهار بهش بده

نه عزیزم رفتار مناسبی نداشتی چون باعث میشی لج باز تر شه و دیگه نخواد اصلا پیشت بمونه غذاشو میکشیدی براش میبرد میخورد ولی وقتی برگشت بهش توضیح میدادی که همیشه خوب نیست تنها بره من مامانم نزدیکه بهم پسرم یه روز درمیون میره اونجا صبح تا عصر مشکلی هم نداریم هم من به کارام میرسم هم اون بازی میکنه وقتی میاد خونه سرحال تره و بیشتر حرفمو گوش میده

به نظرم نه تازه لجباز میشه منم پسر بزرگم همین کار کردم لجباز شد خجالتی شد وابسته شد و هنوزم که هنوز کلا زیاد ارتباطنمبگیره با اطرافیان کلا پاستوریزه بزرگ شد

من بودم میزاشتم بره خیلی ام ب خودمون وابسته باشن بی اعتماد به نفس میشن..بعدش خب پدر ومادر خودمون مراقبشونن من پیش مامانم باشن خیلی خیالم راحته

تااین حد سختگیری هم جواب نمیگیری میذاشتی میرفت ولی دفعه بعد با ارومی موقعی ک‌لجبازی نمیکنه باهاش حرف بزن ک‌تنها میمونی یا غصه میخوری وقتی نیست
به پدر مادرتم بگو جلو پسرت بگن با مامانت میتونی میای ک‌اینجوری عادت نکنه
منم دخترم تا دوماه پیش همین اوضاع بود از خونشون نمیومد اوناهم میومدن خونمون با جیغ میخاست دنبالشون بره هربار با هزار جور مکافات میاوردیمش یه چندبار باهاش حرف زدم‌ک‌من تنهام تو میری شبا باید خونه خودمون باشیم الان دیگه عادت کرده میگه مامانم غصه میخوره من پیشش نباشم بدون خودم جایی نمیمونه

من که با مامانم و بابام بره خیالم راحت تره چون خدایی خیلی حواسشون هست و بهش میرسن وگرنه با کس دیگه نیمزارم بره خودش اینو فهمیده و نمیره

شاید باورت نشه منم همینم دقیقا دوست ندارم تنها بره

سوال های مرتبط

مامان مسدود شدم مامان مسدود شدم ۳ سالگی
پسرم ده روز پیشم بود بعد باباش اومد دنبالش بردش شمال موقعی ک پیش من بود میگفت میخام پیشت بمونم دیگه نمیرم پیش بابام وقتی باباش اومد دنبالش بدو بدو رفت پیشش ده روز هم پیش اون بود امروز اورد بهم بده بچم انقد گریه کرد اصلا نیومد بغلم چسبیده بود ب باباش میخواست باهاش بره سوارش کرد ماشین گفت ببرم یه دوری بزنم شام بخوریم دوباره میارمش نیم ساعت بعد پیام داد گفت مسیر خونتون رو بلده میام اونطرف گریه میگنه میگه نریم تو بیا اینجا بگیرش من رفتم رستوران دیدم بازم نمیاد بغلم چسبید ب باباش هرچی بهش گفتم بیا بریم برات خوراکی بخرم اسباب بازی بخرم خانه بازی ببرمت اصلا نیومد گفتم ببریمش پارک اونجا مشغول بازی میشه تو یواش برو دیگه رسیدیم پارک رفت سوار قطار شد باباش رفت دو سه تا بازی کرد یهو گفت بابام کجاس میخام با بابام برم پارک نیاوران گفتم حالا رفته سر کار بعدا میاد دنبالت دیگه بردمش فروشگاه براش خرید کردم خوشحال شد دیگه گریه نکرد اومد خونه خوابید ولی همش میگفت میخام برم پیش بابام خیلی دلم براش سوخت خیلی ناراحتم باباشم خیلی باهام حرف نزد گفتم بچه دوس داره پیش تو باشه صب تا عصر ک میری سرکار بزارش مهد کودک منم میام تهران زندگی میکنم هفته ای سه چهار روز پیش من باشه گفت کجا میخای بمونی گفتم خونه ی خودم یا کار پیدا میکنم دیگه هیچی نگفت وقتی رفت دوتا اهنگ گذاشت رو پروفایل تلگرامش نمیدونم واقعا چیکار کنم اون ک انقد غرور داره اصلا حرفی نمیزنه منم دلم نمیخواد دوباره خودمو کوچیک کنم و برگردم سر زندگیش این وسط بچه مونده بین ما دلم برای بچم میسوزه 🥹🥹🥹 این آهنگا رو گذاشته رو پروفایل تلگرامش نمیدونم تکلیفش با خودش چیه اصلا