تجربه زایمان سزارین ❤️👼 پارت دوم

من رفتم خونه وسایل رو برداشتم رفتیم خونه مامانم اینا همین که رسیدم مامانم گفت دکتر بهت زنگ زده چرا جواب ندادی منم ترسیده بودم خونه هم وسایل جمع میکردم تند تند متوجه نشده بودم 🥲 گفتم چی کجا گفت به من زنگ زد الان گفت جواب ندادی زنگ بزن ببین چی میگه منم زنگ زدم سریع دکتر گفت سونو رو بخون برام منم همرو خوندم
گفت حداقل حد نرماله عدد ۹ احتمالا یا سوراخ ریز توی کیسه آبت ایجاد شده نشت کرده 🫠وااای منم هنگ بودم
گفت نمیشه ریسک کرد تا هفته آینده نگهش داریم امکان داره خیلی بیاد پایین و نمیشه نگهش داشت تا ۲۹ گفتم باشه چشم چیکار کنیم کی بریم یعنی برا زایمان دکتر ۸ شب بود دقیقا گفت برای فردا به نظرم باید بریم
یعنی لحظه عجیبی بود تا یک ساعت پیش همه چی خوب بود اما الان فردا باید برم زایمان نی نی رو ببینم🥰🥰خدا میدونه هم استرس داشتم هم خیلی خوشحال شدم گفتم زود تر برم راحت شم بچمم بیاد بغلم
شوقم برای دیدنش ده برابر شد😍👶🏼
اما غریبه که نیستید استرس شدید داشتم ...
دکتر گفت ۷ صبح بیمارستان باش
خلاصه من کارامو کردم آخر شب آب آبگوشت و کاچی خوردم و خوابیدم
چه شبی بود شوق و ذوق جدا استرس جدا🥰🥰

ادامه تاپیک بعدی..

تصویر
۱ پاسخ

عزیزم چند هفته زایمان کردی ؟

سوال های مرتبط

مامان آرتین🧒رادین👶 مامان آرتین🧒رادین👶 ۶ ماهگی
👈تجربه زایمان پارت پنچ👉
گفتن آب دورش خوبه زنگ زدن دکتر دکتر گفت یکشنبه بیاد پیشم ‌گفتم کدوم یکشنبه گفت نمیدونم زنگ بزن بپرس دیگه خلاصه منم شبش زنگ زدم گفتم حالم خوب نیس گفت فردا حتما مطب باش الانم فشارت چک کن به ما بگو رفتم درمانگاه فشارم ۱۰ رو ۶ بود گفت پایینه تا فردا حواست باشه بیا ،رفتم دومین نفر رسیدم اونجا در زدم نشستم با کلی استرس ذوغ منتظر دکتر موندم ک برم داخل ببینم چی میگه هی خودم تو استرس بودم گفتم الان چیکار میکنه چی میگه درد دارم آیا برام کاری میکنه ،بلاخره نوبتم شد رفتم داخل گفتم مریض دیشبتون هستم گفت آهان فهمیدم سنو ها رو نشون دادم گفتم اونجا معاینه کردن گفتم دو فینگر باز هستی گفت الان خودمم معاینه تحریکی برات انجام میدم رفتم رو تخت درد داشت یکم خون امد گفت عادیه گفت تا شب شاید زایمان کنی چون هم وزن نی نی خوبه هم سنو ک دیروز دادی نگران کنندس برو بستری شد زایمان کنی شب اول گفته بود هر وقت درد داشتی برو ولی گفت چون بازی و معاینه کردم درد داری تا صبح نمیمونی برو بستری گفتم شیاف گل مغربی گفت مینویسم کمک کنه یکی الان برو تو خونه یکی ۵ ساعت بعد ولی گفت نمیکشه برو ساعت ۶ بیمارستان بستری شو.....

بارداری .زایمان
مامان پناه🩷 مامان پناه🩷 ۳ ماهگی
تجربه زایمان سزارین ❤️ پارت اول
من ۲۲ اردیبهشت توی آروم ترین وضعیت خودم بودم حالم خوب بود همه چی اوکی بود نامه دکتر داشتم برای ۲۹ یا ۳۰ اردیبهشت برای سزارین
من چند هفته ای میشد که لباس زیرم نم دار میشد که میگفتن عادیه و از ترشحات هست چون من اول بارداری هم این حالت رو داشتم
خلاصه مامانم به دکترم پیام داده بود و گفته بود دکترم بعد یک روز به من پیام داد که پیام مادرتون رو تازه دیدم توضیح بده چجوریه حالت منم همینو گفتم که دکتر گفت بهتره بری سونو برای مقدار مایع دور بچه
منم گفتم مثل بقیه سونو ها جهت احتیاطه چیزی نیست😂🤦‍♀️❤️
ولی یه حسی میگفت بزار تو هفته آخر برم سونو توی سونو نی نی رو ببینم با همسرم ۷ شب بود رفتیم سونو همین که خوابیدم رو تخت دکتر سونوگراف گفت بله آب دور بچه کمه کمترین حالت نرماله روی ۹ هست 😳 منو میگی خشکم زده بود استرس گرفتم عجیب اصلا تو حال خودم نبودم اومدم بیرون به همسرم گفتم اون کلا انگار از جو زمین خارج شد 🤦‍♀️🤦‍♀️ تو این وضع همسرم ترسیده بود فقط میگفت به دکتر زنگ بزن
خلاصه پیام دادم و رفتیم خونه من وسیله های نی نی رو برداشتم گفتم معلوم نیست دکتر چی بگه که

ادامه تاپیک بعدی ...
مامان رهام مامان رهام ۵ ماهگی
مامان هامین 👶💙 مامان هامین 👶💙 ۱۴ ماهگی
سلام مامانهای عزیز منم اومدم از تجربه زایمانم براتون بگم🥰


*پارت اول*


زایمان من سزارین بود، تاریخ قطعی که دکترم بهم داده بود ۱۷ خرداد بود که ۳۷ و ۶ روز میشدم.

هفته اخر که برای ویزیت آخر رفته بودم گفت نوار قلب بچه زیاد خوب نیست و حرکتشم کمتر شده بود خلاصه بهم گفت باید این هفته بازم نوار قلب بدم..

نوار قلب بعدی رو دعا دعا کردم که خوب باشه چون نمیخواستم زودتر بدنیا بیاد و خدای نکرده مشکلی داشته باشه..

خلاصه نوار قلب بعدی رو که دادم دیگه دکتر گفت نباید زیاد بمونه پس‌فردا بهت وقت عمل و نامه میدم صبح برو بیمارستان...🥲🥲
منم استرس یهو گرفتم چون امادگیشو نداشتم زودتر بشه اومدم خونه سریع وسایل هارو گذاشتم دم دست که چیزی شد سریع بریم بیمارستان...
اون تاریخی که بهم وقت زایمان داد ۳۷ و ۳ روز میشدم..

خیلی حس و حال عجیبی داشتیم هممون
مامانم بیشتر از من استرس داشت ولی به روی خودش نمیاورد😅
از بیمارستان هم هی تند تند زنگ میزدن که بهم روز و ساعت زایمانو یادآوری کنن منم هی استرسم بیشتر میشد🥴🥺
مامان دلوین 🩷 مامان دلوین 🩷 ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی من پارت ۴:
خلااااصه تا برگشتیم خونه ساعت ۱۰:۱۵ شب بود یه شام سبک خوردم قرص های سرماخوردگیم رو خوردم و رفتم که بخوابم تازه دراز کشیدم که یه درد شدید پریودی گرفت و ول کرد یه حسی بهم گفت خودشه ساعتو نگاه کردم ۲۳:۲۳ بود یادداشت کردم استرس گرفتم و منتظر شدم ببینم تکرار میشه یا نه
بله ... دردا تکرار شد منظم نبود و من همه ی ساعت هارو نوشتم تا ۴:۳۰ صبح تحمل کردم
بعدش به همسرم گفتم پاشو بریم بیمارستان دردام تموم نمیشه
دوش آب گرم گرفتم دیدم نخیر دردم قطع نمیشه پس شیو کردم و ساکو وسیله هارو اماده کردم و زنگ زدم به مامانم که بریم بیمارستان ساعت ۵:۰۰ بود
یدونه خرما خوردم ، همسرم از زیر قرآن ردم کرد و رفتیم
ساعت ۵:۳۰ رسیدیم بیمارستان رفتیم بلوک زایمان گفتم درد دارم معاینه کرد گفت ۳سانت و نیمی فکر نکنم بستری کنن بمون زنگ بزنم دکتر سوالاتشم پرسید پرونده تشکیل داد و ۶ زنگ زد به دکتر ، دکتر گفت NST بگیرین و اوضاع رو بهم بگید بعد نیم ساعت اینا زنگ زدم انقباضاتم رو گفتن و گفتن که درد داره و ... دکتر گفت بستری کنین
مامان ماکان مامان ماکان روزهای ابتدایی تولد
شنبه ۱۷ مرداد ماه عصری رفتم پیش دکتر خودم مراقبت داشتم همین که منا دید گفت ااااا مینا پس تو هنوز زایمان نکردی😃 گفتم نه نی نی جاش خوبه نمیخاد بیاد🥰گفت بخواب صدای قلبشا بشنوم ویه معاینه تحریکی کنم خلاصه معاینه کرد و گفت یه سانت نرم باز شدی پیاده روی و ورزشا را ادامه بده تا زایمانت راحت باشه و گفت خیلی خوب زایمان میکنی لگنت عالیه و از این حرفا ولی خوب من بازم استرس داشتم شدید خیلی میترسیدم. تموم شد اومدم خونه قبلش دکتر گفت رفتی خونه احتمالا لک ببینی نگران نباش به خاطر معاینه هستش. راستی ۳۸ هفته ۲ روزم بود معاینه درد زیادی هم نداشت اوکی بودم فردا ۱۸ مرداد توی لباس زیرم یه لخته خون دیدم یه چیزای سفیدی هم توش بود و سریع زنگ زدم ماما همراهم و توضیح دادم براش اینجوریه گفت برو تا میتونی پیاده روی کن و اینا به خاطر معاینه هست نگران نباش انشالله تا فردا پس فردا زایمان میکنی منم پیاده روی نمیتونستم بکنم چون خیلی درد کشاله ران داشتم بدنم خیلی بی جون بود بیشتر ورزشا را انجام دادم و پله بالا و پایین میکردم‌... اینا بخونید تا ادامشا بگم🥰🤱
مامان 😇مهناکوچولو😇 مامان 😇مهناکوچولو😇 ۴ ماهگی
پارت دوم

منم شروع کردم تمیز کاری خونه تکونی میکزدم
انقدر تحرک داشتم که از دوشنبه دردام شروع شد دل درد شدید کمر درد وحشتناک گفتم لابدکار خیلی کردم از اونه
هرجور بود تحمل کزدم تا صبح که میخواستم برم بیمارستان صبح سه شنبه ساک خودمو نی نی رو برداشتم به همراه مادرشوهر و شوهرم راهی شدیم
دردام باز شروع شد منم با نفس های منظم کنترلش میکردم
وقتی رسیدم بیمارستان گفتم نامهه دارم ولی ازدیشب درد دارم شدیده معاینه که کرد برگشت گفت خانم چجوری انقدرارومی 🤔
گفتم چطور؟؟ گفت دهانه رحم ۳سانت ونیم بازه بچه سرش داره میاد تو لگن باید سریع بستری بشی
دیگه منو میگی استرس عجیبی افتاد تو جونم هم میترسیدم هم خوشحال بودم هم هیجان داشتم
خلاصه خانومه شماره یک ماما همراه داد گفت زنگ بزن بیاد بهت ورزش اینا بده تو زایمان گمگت کنه
گفت چون نزدیک ۴سانتی تاققبل ظهر زایمان میکنی😊
ماهم زنگ زدیم گفت ۴ سانت شد میام
منم گفتن اماده شم که برم زایشگاه
لباساموبالباسهایی که خریده بودن عوض کردم با مادرشوهرم خدافظی کردم رفتم زایشگاه