۴ پاسخ

خداروشکر دستتون ب دهنتون میرسه خودتون بخرین و از زندگی لذت ببرین ب هیچ کس هم مربوط نیست

مامانت خریده چرا هیچکس نگفتی؟ اره بزارشوهرت بخره بچه اونه نه مامانت

دیقا امروز فشاری بودم تاپیک گدلتشم راجب همین سیسمونی 😂طولانی با توضیحات کامل برو بخون بحث سر سیسمونی

از قید و یند این رسم و رسوم نا ب جا رها شو

سوال های مرتبط

مامان لیمو مامان لیمو ۲ ماهگی
داستان زندگی من پارت 15
بابام نمیذاشت مامانم بیمارستان پیش من بمونه من زایمان کرده بودم دل ب دلدارش رسیده بود بچم شیر نمی‌خورد انقد تو بی آبی ترشحات خورده بود نمیتونست شیر بخوره منم شیر نداشتم آغوز بود اونم خیلی کم بود رفتم بالا که شب تحت نظر باشم اومدن بچمو گرفتن گفتن تنفسش پایینه بردنش گفتم یه ساعت دیگ میاریم یه ساعت شد فردا هنوز نیوردنش خیلی ناراحت بودم بچم نبود کنارم عزیزمو برده بودن کسیم نمیذاشتن پیشش بمونه میومدم شیر بهش میدادم میرفتم بعد زایمانم هروزم شده بود تا صبح گریه کردن بخیه هام اذیتم میکرد بچم بیمارستان بود بروز دختر خواهر شوهرم شوهرم اومدن دنبالم که بریم بیمارستان من تازه از حموم اومده بودم داشتم با سشوار بخیه هام خشک میکردم مامانم گفت بزار موهاتم خشک کنم گفتم نه شوهرم بیرونه اومدم شوهرم گفت چرا دیر اومدی پیش دختر خواهر شوهرم منو یه عالمه زد از ماشین انداخت بیرون گفت تیمارستانی نمیزارم شیر نجستو ب بچم بدی تو برای بچم کافی نیستی تو مادر خوبی نیستی منم شروع کردم موهام کشیدن بلند بلند گریه میکردم داد میزدم که اومد برد منو بیمارستان دختر خواهر شوهرم ترسیده بود دیگ بخاطر اون کارم نداشت رفتم با صورت قرمز از لبم خون میومد رفتم. شیر دادم کلی گریه کردم بچمم شیرم نخورد اومدم بیرون که برگردیم هیچی نگفت دختر خواهر شوهرم گذاشتیم دوباره شروع کرد دعوا و کتک که می‌زارم تو حسرت بچه بمونی منم فقد میگفتم خدایا بچمو می‌خوام از ماشین خودم انداختم پایین تازه زایمان کرده بودم بدنم نیاز به مراقبت داشت کل بدنم زخم زیلی شده بود هعی اون روزم تموم شد اما من مردم