قسمت نهم
هدیه خدااشتباهات مادرش
همچنان کارمیکردم قنددرست میکردم و یروز انقدر گریه کردم‌انقدر گریه کردم تاشوهرم رفت برام وسیله شمع گرفت وشمع سازی روهم شروع کردم بچمو اداره میکردم وکارمیکردم به کارای خونه هم میرسیدم چون خیلی وسواس دارم
چون شرایطمو میدیدن هرکسی شمع یاقند ازم‌میخرید و من تونستم دوباره رفتم سونوگرافی
خیلی دلم میخواست چون هیچ عکسی نداشتم حتی عکس عروسی همیشه دلم میخواست یه عکس بارداری داشته باشم چون سره اولیم هم نداشتم
اما نشد
انقدر کارکردم وهمش روپام بودم میرفتم بابچه کوچیکم سبزی میخریدمو زورمیزدم بارمیکرد ومیوردم خونه پاک میکردم واماده میکردم ومیفروختم شکمم خیلی اذیتم میکرد اما چون انقدر سختی کشیدم بودم میگفتم‌بیخیال
انقدر کار کردم یادمه یکی ازدوستام‌ رفتم کمکش وخونه تکونی داشت کمکش کردم اما نگفتم بهش باردارم چون من خیلی لاغرم‌هیچکس تا۶ماهگیم متوجه نمیشد من باردارم ومن‌ماه هفتم تازه شکم‌دراوردم بعدازاون بازهم کارمیگردم کسی پتوداشت براش میشستم ونمیگفتم باردارم تااینکه ۲۶هفته‌بودم‌ودوروزبیمارستان بستریم کردن ۱سانت دهانه رحمم بازشده بود ودردزایمان داشتم

تصویر
۳ پاسخ

بقیش عزیزم
الان خوبی وضعت بهتره

به خودت ظلم کردی

درخواست دادم قبول کن ممنون

سوال های مرتبط

مامان امیروتودلی مامان امیروتودلی ۷ ماهگی
قسمت یازدهم هدیه خداواشتباهات مادرش
حال خودم ونمیفهمیدم‌که اصلا باردارم من دوباره توزایشگاه چیکارمیکنم سونوم‌کردن ومامای مهربونی اومد وتاشب مراقبم بود تموم ماماهامثل فزشته بودن وشب بودمنو بردنم بخش رفتم بخش واونجاهم گوشی نداشتم‌مامانم اومد سراغمو گفتم بگو گوشیمو شوهره بیاره گوشی رو برام اوردم ۰جون توبخش همراه نداشتم ومامانمم رفت پیش بجم من تنهابودم گوشی روشن کردم ودیگه هی دل قافل ۵درصدشارژداشت وبه سختی یه شارژرپیداکردم
گذاشتم شارژ شد
وخوابیدم صبح شد وتن لرزه هزینه بیمارستان افتادبه جونم‌ خدایا زیاد نشه یعنی چقدرشده وانقدرحرس خوردم
خداروشکر بیمه سلامت بودیم ودولت چون دهکمون پایین بود بیممون کرده بود نزدیک ۷ملییون خرج بیمارستانم شد بود ما۶۰۰تومان دادیم واومدن خونه ودوباره شروع کردم به کارکردن وسبزی پاک کردن وبابچه گله بقل وهمیجورادامه دادم و ادامه دادم خانم مهربونی دیگه برای نوزادم پوشک ولباس فرستادن وکلی زحمت کشیدن چون بچم لباس نداشت
واوایل آذرماه بود ودردزایمان اومدسراغم ومن نمیفهمبدم درده زایمانه شمع درست میکردم وکارای خونه روانجام میدادم وحتی شمع یلدایی درست کردم ومیبردم این همه راه تبلیغ میکردم ویروز رفتم برم نانوایی درده بدی گرفنم ونه میتونستم راه برم نه هیجی خودم وبه سختی به نانوایی رسوندم ونشستم لبه سکوی نانوایی نون وخریدم وبه سختی اومدم خونه ودرازکشیدم وخوب شدم میدونم خریت بود اما شیافت دیکنوفناک زدم وشیافت استامینفن زدم وچندبارشیافت زدم دردم افتاد
مامان بارین🌧️ مامان بارین🌧️ ۸ ماهگی
خیلی دلم گرفته، مردا واقعا نامردن! گاهی وقتا یاد دوران مجردیم میفتم خودم کارمند بودم خداروشکر وضع بابامم خوب بود همه چی در اختیارم بود تا دلت بخواد خواستگار داشتم همه آدم حسابی، نمیخوام از خودم تعریف کنم ولی هیچی کم نداشتم از خونواده بگیر تا تحصیلات و وضع مالی و قیافه، بین اون همه آدم همسرمو انتخاب کردم چون همکارم بود و فکر میکردم بهتر همو درک میکنیم و تک فرزند بود و فکر میکردم راحتترم، اما احساس میکنم اشتباه کردم، نمیگم همسرم بده خوبیاشم زیاده ولی خیلی از رفتاراش آزارم میده، همیشه اولویتش مادرش و پدرشه فکر میکنه چون تک فرزنده باید همیشه در دسترسشون باشه، یه جا نمیاد دوتایی با هم بریم باید اونام باشن، حرف من براش اندازه مادرش مهم نیست، منو با کسایی تو فامیلشون مقایسه میکنه که به هرکسی بگم میخنده، همیشه تو همه حال و شرایطی کمکش کردم چه مشکلات عاطفی چه مالی ولی نمیبینه، بنظرم واقعا سخته آرزوی خیلیا باشی اما مال کسی باشی که قدرتو ندونه

قطره آد پوشک وزن کولیک رفلاکس واکسن پستونک