قسمت یازدهم هدیه خداواشتباهات مادرش
حال خودم ونمیفهمیدم‌که اصلا باردارم من دوباره توزایشگاه چیکارمیکنم سونوم‌کردن ومامای مهربونی اومد وتاشب مراقبم بود تموم ماماهامثل فزشته بودن وشب بودمنو بردنم بخش رفتم بخش واونجاهم گوشی نداشتم‌مامانم اومد سراغمو گفتم بگو گوشیمو شوهره بیاره گوشی رو برام اوردم ۰جون توبخش همراه نداشتم ومامانمم رفت پیش بجم من تنهابودم گوشی روشن کردم ودیگه هی دل قافل ۵درصدشارژداشت وبه سختی یه شارژرپیداکردم
گذاشتم شارژ شد
وخوابیدم صبح شد وتن لرزه هزینه بیمارستان افتادبه جونم‌ خدایا زیاد نشه یعنی چقدرشده وانقدرحرس خوردم
خداروشکر بیمه سلامت بودیم ودولت چون دهکمون پایین بود بیممون کرده بود نزدیک ۷ملییون خرج بیمارستانم شد بود ما۶۰۰تومان دادیم واومدن خونه ودوباره شروع کردم به کارکردن وسبزی پاک کردن وبابچه گله بقل وهمیجورادامه دادم و ادامه دادم خانم مهربونی دیگه برای نوزادم پوشک ولباس فرستادن وکلی زحمت کشیدن چون بچم لباس نداشت
واوایل آذرماه بود ودردزایمان اومدسراغم ومن نمیفهمبدم درده زایمانه شمع درست میکردم وکارای خونه روانجام میدادم وحتی شمع یلدایی درست کردم ومیبردم این همه راه تبلیغ میکردم ویروز رفتم برم نانوایی درده بدی گرفنم ونه میتونستم راه برم نه هیجی خودم وبه سختی به نانوایی رسوندم ونشستم لبه سکوی نانوایی نون وخریدم وبه سختی اومدم خونه ودرازکشیدم وخوب شدم میدونم خریت بود اما شیافت دیکنوفناک زدم وشیافت استامینفن زدم وچندبارشیافت زدم دردم افتاد

۱ پاسخ

لطفاً درخواستمو قبول کن من بعدا بخونم

سوال های مرتبط

مامان امیروتودلی مامان امیروتودلی ۷ ماهگی
قسمت ۱۶هدیه خداواشتباهات مادرش
دوستم که اومد پیشم‌اروم شدم و بردنم بخش و توبخش پاشدم سریع کارای بچه رو انجام دادم وخودم ترتمیز کردم وچون قبلا میخواستم زایمان زودرس کنم ولباس بخش وداشتم اونم تمیز شسته بودم واورده بودم باخودم لباسمو دراوردم چون بااون لباس صورتی زایمان کرده بودمو توبخشم‌اومده بود سریع عوض کردم وچون زایمانم‌طبیعی بود وهمه کاراموانجام میدادم دوستمم اساس کشی داشت وگفتم بره ومن اون شب تنهابودم سریع قبلم تنهابودم چون ترجیح میدادم تنهاباشم تایکی باشه رو روعصابم باشه اون شب بچه رو گذاشتم روی تخت کنارمو یه لحظه خواب عمیقی منو گرفت وخوابیدم ونزدیک بود بچه ازتخت بی افته وهمراه تخت بقلی چون تازه اوردا بودنش وسزارین شده بود تاصبح بالاسرش بیداربود ومنو بیدارکرد وگفت بچه رو بزار توتختش نیوفته پاشدم متوجه شدم بچه رو گذاشتم کنارمو خوبم برده بوده ازش تشکرکردم وگذاشتمش توی تختش بچه اون شب تاصبح بیداربود ومن‌خسته وکلافه بودم ودندونمم خراب بود ازاوایل بارداریم پدرمو دراورده بود اون شبم دردگرفته بودوسرم داشت میترکید
مامان امیروتودلی مامان امیروتودلی ۷ ماهگی
قسمت نهم
هدیه خدااشتباهات مادرش
همچنان کارمیکردم قنددرست میکردم و یروز انقدر گریه کردم‌انقدر گریه کردم تاشوهرم رفت برام وسیله شمع گرفت وشمع سازی روهم شروع کردم بچمو اداره میکردم وکارمیکردم به کارای خونه هم میرسیدم چون خیلی وسواس دارم
چون شرایطمو میدیدن هرکسی شمع یاقند ازم‌میخرید و من تونستم دوباره رفتم سونوگرافی
خیلی دلم میخواست چون هیچ عکسی نداشتم حتی عکس عروسی همیشه دلم میخواست یه عکس بارداری داشته باشم چون سره اولیم هم نداشتم
اما نشد
انقدر کارکردم وهمش روپام بودم میرفتم بابچه کوچیکم سبزی میخریدمو زورمیزدم بارمیکرد ومیوردم خونه پاک میکردم واماده میکردم ومیفروختم شکمم خیلی اذیتم میکرد اما چون انقدر سختی کشیدم بودم میگفتم‌بیخیال
انقدر کار کردم یادمه یکی ازدوستام‌ رفتم کمکش وخونه تکونی داشت کمکش کردم اما نگفتم بهش باردارم چون من خیلی لاغرم‌هیچکس تا۶ماهگیم متوجه نمیشد من باردارم ومن‌ماه هفتم تازه شکم‌دراوردم بعدازاون بازهم کارمیگردم کسی پتوداشت براش میشستم ونمیگفتم باردارم تااینکه ۲۶هفته‌بودم‌ودوروزبیمارستان بستریم کردن ۱سانت دهانه رحمم بازشده بود ودردزایمان داشتم
مامان معجزه مامان معجزه ۱۲ ماهگی
پارت۳
خلاصه وقت ملاقات تموم شد و همه رفتن فقط عمم پیشم موند ساعت ۶ عصر اومدن گفتن کمپوت میتونی بخوری ساعت ۶ونیم عصر اومدن سوند رو دراوردن و برام نوار گذاشتن لباسامم عوض کردن و بلندم کردن راه برم راه رفتن برا بار اول یکم سخت بود ن زیاد یکم که راه رفتم اومدم دراز کشیدم بار دوم که میخواستم راه برم خودم بلند شدم راه رفتم و رفتم سرویس نوارمم عوض کردم اومدم دراز کشیدم روتخت و خلاصه فرداش ساعت ۷ اوردن صبحانه دادن و ۱۲ ظهرهم ناهار دادن و خوردم مرخص شدم رفتیم خونه از وقتی اومدم خونه هیچ مسکنی استفاده نکردم خداروشکر راحت بود و درد زیادی نداشتم ولی سرم و گردنم درد میکرد اونم چون تکون داده بودم سرمو بخاطر اون از دکترم پرسیدم سروم نوشت گرفتیم رفتیم درمانگاه سرمو زدم دو روز و خوب شدم اگه هزاربارم برگردم عقب دوباره و دوباره سزارینو انتخاب میکنم با همون دکتر و همون بیمارستان پرسنل بیمارستان خیلی خوش اخلاق بودن و برخوردشون با مریض ها عالی بود
مامان ملکا👸🏻 مامان ملکا👸🏻 ۱۲ ماهگی
من دیروز حالم خیلی بد بود تا آخر شب بی حال بودم سر شب رفتم خونه مادرشوهرم همسرم رفت خرید دخترمم خوب بود ساعت های نزدیک ۹ دیدم دخترم گیج حال نداره فکر کردم خوابش میاد روی پای مادر شوهرم نزدیک من نبود منم بی حال اصلا حال نداشتم بچه رو نگهدارم شوهرم اومد بچه رو بغل کرد باهاش بازی کرد گفت خانم فکر کنم ملکا تب داره منم باور نکردم از بس شوهرم رو همه چی حساسه مادرشوهرش دست زد بهش گفت آره پاشویه اش کنین هیچی اومدیم بالا تب سنج زدم براش بگین چند بود تبش نزدیک ۳۹ بود خیلی تعجب کردم اصلا چرا بچه باید یهویی تب کنه سریع استامینوفن دادم بهش آنقدر بی حال بود نمیتونست شیر بخوره
تا کی پاشویه اش میکرد دستمال گذاشتم براش تا تبش پایین نیومد نخوابیدیم دیروز روز خیلی سختی بود 🤕 اینجا گفتم که خیلی حواستون باشه دختر من بی دلیل تب کرد من آنقدر حال خودم خراب بود که اصلا به ذهنم نرسید 😑🤦🏻‍♀️

به نظرتون از دندون بوده یهویی تب کرد واسه واکسن هاش آنقدر تب نکرده بود 🥲