۱ پاسخ

خوب خداروشکر که سالمه تا خدا نخواد خواهرم یه برگ از درخت نمی افته از خدا برات میخوام که به همه ی آرزوهات برسی در کنار دخترت وپسرت پس هرسختی ومشقتی یه خوشی هم هست اون خوشی وخوشبختی رو خدا به حق این ماه محرم امسال نصیب خواهر گلم کنه

سوال های مرتبط

مامان ملکا👸🏻 مامان ملکا👸🏻 ۱۲ ماهگی
من دیروز حالم خیلی بد بود تا آخر شب بی حال بودم سر شب رفتم خونه مادرشوهرم همسرم رفت خرید دخترمم خوب بود ساعت های نزدیک ۹ دیدم دخترم گیج حال نداره فکر کردم خوابش میاد روی پای مادر شوهرم نزدیک من نبود منم بی حال اصلا حال نداشتم بچه رو نگهدارم شوهرم اومد بچه رو بغل کرد باهاش بازی کرد گفت خانم فکر کنم ملکا تب داره منم باور نکردم از بس شوهرم رو همه چی حساسه مادرشوهرش دست زد بهش گفت آره پاشویه اش کنین هیچی اومدیم بالا تب سنج زدم براش بگین چند بود تبش نزدیک ۳۹ بود خیلی تعجب کردم اصلا چرا بچه باید یهویی تب کنه سریع استامینوفن دادم بهش آنقدر بی حال بود نمیتونست شیر بخوره
تا کی پاشویه اش میکرد دستمال گذاشتم براش تا تبش پایین نیومد نخوابیدیم دیروز روز خیلی سختی بود 🤕 اینجا گفتم که خیلی حواستون باشه دختر من بی دلیل تب کرد من آنقدر حال خودم خراب بود که اصلا به ذهنم نرسید 😑🤦🏻‍♀️

به نظرتون از دندون بوده یهویی تب کرد واسه واکسن هاش آنقدر تب نکرده بود 🥲
مامان امیروتودلی مامان امیروتودلی ۷ ماهگی
قسمت ۱۳
منیکه انقدر ترس هزینه های بچه روداشتم ساک بیمارستانم همه چی داخلش بود پوشک شیشه شیر لباس شیرخشک که همه رو دوتاخانومه مهربون هدیه کرده بودن به بچم ودرده بدجورمیگرفت وول میکرد وخلاصه دیگه رفتیم بیمارستان معاینم کردن وگفتم ۵سانت بازه دهانه رحمش ومن ازترسم شروع کردم به لرزیدن وتند تند انقباض داشتم وکفتم‌من میرم صبح زودمیام
ماما گفت کجا بری داری زایمان میکنی
کجامیخوای بری گفتم بزارین برم گفت خانم داری زایمان میکنی چون زایمان اولم بیمارستان بهشتی بود وپدرمو دراورده بودن همینجور بدنم میلرزید ومیلرزید خانمای اونجاهم دیدن که من بدنم داره میلرزه وخیلی ترسیدم باهام به خوبی رفتارمیکردن
وشوهرمو صدازدن ودیدمش ورفتم ماماگفت بیاداخل گفتم وای اینجا نباید بیام من بایدبرم اتاق روبه رویی ماماگفت اتاق روبه روبرای چی گفتم اون سری اونجا بستری بودم‌گفت خانم داری زایمان میکنی برو تواتاق زایمان ومن بدتر ترسیدم تمام صحنه های زایمان اولم اومد جلوی چشمم خدایا چیکارکنم به خودم گفتم انقدد قوی باش هرکاری گفتن زودانجام بده تاراحت بشی ماما اومد ومعاینم کرد دوبار۶سانت بودم وسره بچه نمیدونم تولگن نبود یاپایین نبود یه مامای مهربون اومد ودستم و گرفت وتمام ورزش هارو یادم دادو گفتم نمیتونم‌گفت میتونی به خودم‌ گفتم قوی باش تازودراحت بشی
مامان امیروتودلی مامان امیروتودلی ۷ ماهگی
قسمت ۱۶هدیه خداواشتباهات مادرش
دوستم که اومد پیشم‌اروم شدم و بردنم بخش و توبخش پاشدم سریع کارای بچه رو انجام دادم وخودم ترتمیز کردم وچون قبلا میخواستم زایمان زودرس کنم ولباس بخش وداشتم اونم تمیز شسته بودم واورده بودم باخودم لباسمو دراوردم چون بااون لباس صورتی زایمان کرده بودمو توبخشم‌اومده بود سریع عوض کردم وچون زایمانم‌طبیعی بود وهمه کاراموانجام میدادم دوستمم اساس کشی داشت وگفتم بره ومن اون شب تنهابودم سریع قبلم تنهابودم چون ترجیح میدادم تنهاباشم تایکی باشه رو روعصابم باشه اون شب بچه رو گذاشتم روی تخت کنارمو یه لحظه خواب عمیقی منو گرفت وخوابیدم ونزدیک بود بچه ازتخت بی افته وهمراه تخت بقلی چون تازه اوردا بودنش وسزارین شده بود تاصبح بالاسرش بیداربود ومنو بیدارکرد وگفت بچه رو بزار توتختش نیوفته پاشدم متوجه شدم بچه رو گذاشتم کنارمو خوبم برده بوده ازش تشکرکردم وگذاشتمش توی تختش بچه اون شب تاصبح بیداربود ومن‌خسته وکلافه بودم ودندونمم خراب بود ازاوایل بارداریم پدرمو دراورده بود اون شبم دردگرفته بودوسرم داشت میترکید