قسمت ۱۳
منیکه انقدر ترس هزینه های بچه روداشتم ساک بیمارستانم همه چی داخلش بود پوشک شیشه شیر لباس شیرخشک که همه رو دوتاخانومه مهربون هدیه کرده بودن به بچم ودرده بدجورمیگرفت وول میکرد وخلاصه دیگه رفتیم بیمارستان معاینم کردن وگفتم ۵سانت بازه دهانه رحمش ومن ازترسم شروع کردم به لرزیدن وتند تند انقباض داشتم وکفتم‌من میرم صبح زودمیام
ماما گفت کجا بری داری زایمان میکنی
کجامیخوای بری گفتم بزارین برم گفت خانم داری زایمان میکنی چون زایمان اولم بیمارستان بهشتی بود وپدرمو دراورده بودن همینجور بدنم میلرزید ومیلرزید خانمای اونجاهم دیدن که من بدنم داره میلرزه وخیلی ترسیدم باهام به خوبی رفتارمیکردن
وشوهرمو صدازدن ودیدمش ورفتم ماماگفت بیاداخل گفتم وای اینجا نباید بیام من بایدبرم اتاق روبه رویی ماماگفت اتاق روبه روبرای چی گفتم اون سری اونجا بستری بودم‌گفت خانم داری زایمان میکنی برو تواتاق زایمان ومن بدتر ترسیدم تمام صحنه های زایمان اولم اومد جلوی چشمم خدایا چیکارکنم به خودم گفتم انقدد قوی باش هرکاری گفتن زودانجام بده تاراحت بشی ماما اومد ومعاینم کرد دوبار۶سانت بودم وسره بچه نمیدونم تولگن نبود یاپایین نبود یه مامای مهربون اومد ودستم و گرفت وتمام ورزش هارو یادم دادو گفتم نمیتونم‌گفت میتونی به خودم‌ گفتم قوی باش تازودراحت بشی

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان نفس مامان نفس ۶ ماهگی
قسمت 3️⃣0️⃣رفتم اتاق زایمان و شوهرم ساک و آورد و من حاضر برای زایمان حالا نه دردی دارم نه خبریه هیچکسم تو اتاق زایمان جز من نبود تا ظهر موندم و غذاخوردمو پرستار دعوام کرد نباید بخوری خوب من نمیدونستم که نباید بخورم خلاصه از ۹صبح تا ۹شب من اونجا راه رفتم انگار نه انگار قراره زایمان کنم از بعدازظهرش ده نفر اومدن زاییدن رفتن من هنوز اونجا بودم تا اینکه کیسه آبمو پاره کردن و سرم زدن بهم بازم درد نداشتم برای زایمان معاینه کردن گفتن همون ۳سانته و یک ساعتی شد و ضربان قلب بچه رو چک کردن وقتی چک کردن متوجه شدن ضربانش ضعیف شده فورا دکتر گفت سزارین اورژانسی که فورا اولین جوجه زندگیم به دنیا اومد آنیتای قشنگم 😭😭😭😍😍😍خیلی ریز بود ۲۶۰۰وزنش بود قد ۵۱قشنگ یادمه یه دختر لاغر پرموی کوچولو که خیلی قشنگ بود حسش خلاصه قرار براین شد مادرم تشریف بیاره پیشم بمونه
وقتی اومد یجوری رفتار کرد که وقتی یه لحظه از در اتاق رفت بیرون همراه تخت بقلی بهم گفت دختر خدابهت صبر بده عجب مادرشوهری داری 😑منم گفتم مادرمه مادرشوهرم نیست بنده خدا خشکش زد زبونش بند اومد هیچی نگفت
مامان نفس مامان نفس ۶ ماهگی
قسمت 2️⃣9️⃣خلاصه من تو هفته ۳۵ بارداریم بودم و مادرمم ازاونایی نبود که منو ببره پیش خودش و محبت کنه و بهم برسه یه چندروزی بود موقع راه رفتن زیرشکمم قفل میشد درد میگرفت بعد ول میکرد و من چون بلد نبودم نمیدونستم چرا اینجوریم و اوناهم بهم نمیگفتن مادرشوهر و خواهرشوهر که برم دکتر
خلاصه گفتم هفته بعد یکشنبه دکترم میاد بیمارستان و میرم بهش میگم که اینجوری میشم و رفتم و دکتر نبود مریض اورژانسی داشت و رفته بود که جراحی کنه و من به اون پرستارا انترنا گفتم اوناهم گفتن الان ۳۶ هفته هستی و الان زوده زایمان کنی برو یک ماه دیگه بیا که وقتی داشتم میرفتم یکی داد زد صدام زد خانوم برگرد بیا که دوباره رفتم و گفت یه ماما برگشته بزار معاینت کنه گفتم باشه و وقتی معاینم کرد دستاش کلا خون بود گفت دهانه رحمت ۳سانت بازشده و من ترسیده بودم خیلی ترس برم داشته بود خلاصه تمام آزمایشات و سونوگرافی ها رو نوشت و رفتم انجام دادم و حاضرشدم برای زایمان طبیعی خیلی میترسیدم یدفعه اونجوری شدم
مامان لوبیا کوچولو مامان لوبیا کوچولو ۱ سالگی
پارت چهارم
بعد اون همه حرف جواب آزمایش بردم پیش دکترم .
تعجب کرد گفت ما کوچیک ترین ریسک ها رفتیم تا آخرش از نظر سلغری و آزمایش سنو چرا الان .
گفتم منم اومدم ازت بپرسم چرا الان .گفت نمی‌دونم برو پیش فلان خانم دکتر مشهد
ب شوهرم زنگ زدم راه دور بود نتونستم چیزی بگم گفتم اگر میتونی بیا باز گفتن یه اکو قلب دیگ بریم مشهد.
شوهرم اومد بهش گفتم چقد اون داغون شد بماند چقد من جون دادم تا بگمم بماند.
رفتیم مشهد همش امیدوار بودم ایندفعه هم مثل دفعه های قبل بهم بگن چیزی نیست اون ته که های دلم امیدوار بودم
و دوباره دکتر اونجا گفت سنو نمی‌دونم چی چی که همه چیو نشون میده برم رفتم و درکنار تأسف دکتر سنو مشهدم گفت چرا الان 🥲🥲🥲
جواب بردم پیش دکتر اونم همون حرفا رو زد .گفت امکان داره ۵۰.۵۰بچه زنده بمونه .ولی دعا کن نمونه .چون موندنش بدتر از نبودنش.گفت بمونه بچه نیست یه تیکه گوشت.گفت به دکترا بگو نامه بزنه بده بیمارستان ک وقتی دنیا اومد احیاش نکنن
گفتم یعنی چی گفت بزارن بمیره
گفتم پس سزارینم کنن نامه بده.گفتن نمیشه برا خودت بده و از این حرفا گفتم من طاقت نمیارم زایمان طبیعی کنم بعد تو همین حین دعا کنم بمیره وببینمشو بعد واسه زنده بودنش بقیه هیچ کاری نکنمن
گفت مجبوری کار دیگه ای نمیشه.
دوباره دستیار دکتر ک دلش برام سوخته بود اومد بهم داره بده گفت بشین خودم ستون کنم اون سنو نمی‌دونم سنو چندمی بود .گفت بخاطر خودت مجبوری طبیعی زایمان کنی و حرفه‌ای اونایی دیگ ولی یکمی دلسوز تر
مامان عشق کوچولو مامان عشق کوچولو ۱۳ ماهگی
سلام بچه ها
من بعد ۵ ماه و ۱۳ روز میخوام تجربه زایمانم رو بگم و بمونه به یادگار اینجا🥹
من توی بارداری اصلا حالت تهوع نداشتم ماشالله بارداری خوبی داشتم خداروشکر💙🩵💙🩵
من هنوز آماده زایمان نشده بودم خیلی از وسایلا مونده بود آماده کنم معاینه لگنی نشده بودم آخه قرار بود ۱۴ مهر برم پیش دکترم معاینه بشم. یه شب با همسرم داشتیم تلویزیون نگاه میکردیم من گفتم حالم یه جوریه انگار میخام زایمان کنم ، همسرم هرچی برام حرف میزد اصلا تو خودم بودم. حالم مثل قبل نبود. بعد دوباره یه دل درد کمی گرفتم دوباره گفتم دلم انگار کمی درد میکنه بعد زنگ زد مامانش و مامانم گفت خانمم و ببریم بیمارستان انگار وقتشه. منم سریع رفتم حمام کردم لباساموآماده کردم قرآن آماده کردم گذاشتم تو ساک. همسرم انقد ترسیده بود همش میگفت زود باش بریم من ریلکس🤭
بعدش رفتیم بیمارستان معتضدی ان اس تی گرفتن گفت وقتت مونده. معاینه هم کردن چند نفر نوبت نوبت😐انقد بدم می اومد که نگو ترسم داشتم. بعدش دکتر گفت وقتت مونده. اگه الان رفتی خونه کیسه آبت پاره شد یا چیزی بیابستری شو... ماهم اومدیم خونه من خوشحال برگشتم رفتیم خونه مامانم‌ .فردا صبحش رفتم آرایشگاه موهام خیلی سفیدشده بود رنگ کردم.اینجا بگم که من انقباضام از صح شروع شده بود بخاطرمعاینه ای که کرده بودن دکترا...هر چند دقیقه انقباض داشتم شکمم سفت میشد.از بعدظهرفاصله انقباضام نزدیکتر و نزدیکترمیشدمنم از زایمان طبیعی خیلی ترس داشتم.
دیگه دردام غیرقابل تحمل بودآماده شدیم که بریم بیمارستان همسرم دستموگرفت که پاشم یهوتوخونه کیسه آبم پاره شدانقدرمیترسیدم گفتم الان که بچه بیاددنیا😭😭😓سریع آماده شدیم رفتیم من دیگه توماشین داداشم که مارو برد بیمارستان تا اونجا داد کشیدم🥺🥺
مامان معجزه مامان معجزه ۱۵ ماهگی
پارت 1
من دوس داشتم تو بیمارستان نجمیه زایمان کنم اونجا هم سزارین اختیاری قبول نمیکرد یه روز مانده به زایمانم دکترم زنگ زد گف میتونی بری نجمیه فقط بگو که فشارم رف بالا اومدم خلاصه ما ساعت ۴ صبح پاشدیم اماده شدیم رفتیم بیمارستان با عمم و خواهرشوهرم و شوهرم و خودم تو بیمارستان نجمیه منو همسرم رفتیم بالا صدامون زدن سونو های منو دیدن گفتن طبیعی هستی گفتم ن سز فشارم رفته بالا اومدم گفتن اصلا نمیش فشارمو گرفتن دیدن نرماله سونوهامم چک کردن نرمال بود بعد اومدن نوار قلب جنینو گرفتن سونو کردن دیدن جنین هم وضعیتش خوبه هرکاری کردیم نشد اونجا زایمان کنم دکترم زنگ زد که خانم فلانی اونجا اذیتت میکنن نمیزارن وسایلاتو بگیر بیا بیمارستان اقبال منم دارم میام اونجا بعد ما شناسنامه ها و سونوهامونو گرفتیم رفتیم اقبال ساعت ۷ رسیدیم اونجا پذیزش شدیم و دوتا کیف دادن بهم که وسایل نی نی و خودم توش بود گفتن برید بخش زایمان منو همسرم رفتیم بالا طبقه اول بخش زایمان بود بعد اونحا چند تا سوال ازم پرسیدن و نوار قلب گرفتن و سروم هم وصل کردن بهم بعد وقتی نوار قلب تموم شد یکی سوند وصل میکرد بهم یکی هم بالا سرم ازم سوال میپرسید چون دیر شده بود همه چیو عجله ای انجام میدادن ولی رفتارشون خیلی خوب بود واقعا