قلب و وجود من۴۰ روز از به دنیا اومدنتون گذشت هر روزش و تنهایی کنارتون بزرگتر شدم قد کشیدم. ببخشید اگه گاهی تو لج و جیغاتون منم جیغ کشیدم و باهاتون گریه کردم... اخه مامان من همه این روزاتون و تنهایی نگهتون داشتم و اولین تجربه مادربودنم بوده...
میدونم مادر کاملی براتون نبودم میدونم شاید خیلیا از من بهترن برای بچه هاشون اما من تموم توان و نیروم و براتون گذاشتم... میدونی مامان هروقت یکی با محبت بهم گفت خدا قوت چجوری تنهایی از پسشون برمیای من اون شبش و تا صبح گریه کردم ازینکه چطوری تونستم ازینکه چرا کسی نبود ازینکه من چقدررر تو تموم مسیر زندگیم تنهایی قدم زدم و پا رو زانوهای خودم گذاشتم ... من پارسال تو حسرتتون شبا رو از بی خوابی صبح میکردم اما الان باتموم وجود با تموممم عشق با حضورتون شب و با بی خوابی صبح میکنم گاهی صورتم و به صورتتون میچسبونم ونفسی که میدین بیرون رو با تموم وجود نفس میکشم... من دیوانه وار عاشقتونم

تصویر
۱۶ پاسخ

عزیزم حداحفظشون کنه
چند هفته زایمان کردی
وزن بچها چقد بود

خدا براتون حفظ کنه عزیزم

آخی عزیزم خدا حفظشون کنه
اسمشون چیه

خدا حفظشون کنه عزیزم همسن که تنهایی از پس هردوتاشون درمیایی خدا رو شکر کن که خدا تنهات نزاشته😘

عزیزم خدا حفظشون کنه، تو بهترین مادری❤️🩷🩷

ای جانم بهت😘😘
واقعا بدون کمکی خیلی سخته
از همینجا برات دست میزنم که تونستی دوقلو رو بدون کمک بزرگ کنی
عزیزم مطمئن باش دخترهای قشنگت خیلی دوست دارن و بهت افتخار میکنن😍😍
امیدوارم منم بتونم مامان قوی باشم و دخترهامو محکم بغل بگیرم

اوخییی عزیزم چه زودگذشت. عکس از نزدیک‌هم ازشون بزار

وای خدا عزیزم خدا حفظشون کنه ماشالا،خدا قسمت همه بی اولادا و آرزومندا کنه،مخصوصا اونا که تو مسیر سخت آی وی اف هستن

عزیزدلم تو یه مامان قوی هستی و مطمعنم دخترات بهت افتخار میکنن😍انشالا خدا از پس همه ی این سختی ها بهت راحتی میده جان

تو بهترین. وقوی‌ترین‌ مادری عزیزم خدابرات‌ حفظشون‌ کنه‌ یکی‌سخته‌ چه‌برسه‌ دوتا‌ هزاماشالله

خداحفظشوت کنه عزیزم دوقلویی واقعا سخته درکت میکنم خدا قوت
یه سوال این کالسکه ها بغل هم راحته خوبه برا جابجایی برا تک خیابان یا اون پشت همی ها خوبه و اینک چه مارکیه

خدا حفظشونکن مامان قوی

آخخخ انگار حرفای دل منو زدی خدا حفظشون کنه برات واقعا مسئولیته سنگینیه اگه آدم کمک نداشته باشه و همچنین اگرم آدم رو درک نکنن کل روز و شب و باهاشونم عصر ا دوقلو ها خیلی بیتابی میکنن زنگ میزنم همسرم بیاد یه کم با ماشین بگردونیمشون کلی منت سرمون میزاره آدم گلم نا امید میشه

قطعا تو بهترین مادر هستی براشون
قرار نیست یه اَبَر مادر باشی قرار نیست تو فانتزی زندگی کنیم و همیشه خوب و شاد و مهربون و با روحیه عالی باشیم
مادر بودن همینه یوقتایی خوب یوقتایی بد
مادر ایده آل تو هستی که کنارشون هستی

خداحفظشون کنه با تمام وجود حرفات درک کردم خدا قوت پر چشمام اشک شد عزیزم این روزا میگذرن گلم مهم تنشون سالم باشه

خدا حفظشون کنه 😍❤️

سوال های مرتبط

مامان دوقلوها 💗💗 مامان دوقلوها 💗💗 ۳ ماهگی
ده روز گذشت... سخت سخت شیرین و لذت بخش
هر روزش و پاشدم و دستم و رو زانوهام گذاشتم و بخودم گفتم ( من قوی...)
من قوی نیستم این روزا😭من چینی بند زدم ک هر روزی ک گذشت ی گوشه ی جایی گریه کردم...
من اگه مامانم سالم بود که این همه تنهایی نداشتم😭 زن تازه زایمان کرده ک هی غذای مونده روزای قبل و نمیخوره😭 من کل دوران ivf و تنهایی گذروندم دوران حاملگی و استراحت و تنهایی گذروندم اما این دوره رو کم اوردم با بند بند وجودم مادرم و میخوام ک سالم باشه کنارم باشه😭
😭امروز وقتی ب مامانم گفتم هرکی میاد اینجا مثلا برای کمک جحتی ی غذا برام نمیزاره همش غذاهای مونده قبله و فقط یکم کار بچه رو انجام میدن دوتایی واسه بخت سیاهمون گریه کردیم اون واسه دخترش ک داره تنهایی زجر میکشه من برای جفتمون ک خسته اییم...
بخدا من از هیچکس توقع ندارم😭 ولی خوب منم کم میارم خسته میشم ۱۰ روزه یا بیمارستانم یا nicu یا بخش نوزادان درد زایمان خودم تنهایی خودم. وقتی تو بخش نوزادان زنا با ماماناشون یا همراهاشون بودن دلم میخواست وسط همونجا خودم و بغل کنم بگم تو تنهایی میتونی...وقتی ماماناشون نگران خستگی بچشون بودن میگفتن تو بخواب ما هستیم قلبم از حس شکست خورد میشد... وقتی پرستار دلش برام سوخت گفت من نیم ساعت بچت و دارم تو فقط یکم برو بخواب فهمیدم من بیچاره ترین ادم زمینم.... ولی فقط به عشق بچه هام ادامه میدم ... می ایستم...شاید شد
مامان فندوق مامان فندوق ۱۱ ماهگی
حس قشنگیه مادرشدن،اولاش خیلی سخت بود مخصوصابعدازرفتن مامانم به خونشون،دروغ نباشه خیلی کم میاوردم و روحیم خراب،همش توی تنهایی گریه میکردم،اما الان دارم تمرین میکنم مادرقوی باشم براپسرم،بیداری خوابی،دست تنهایی،گریه ،کولیک،تنهایی خونه تمیز کردن غذاپختن ،لباس شستن .همش سخت بوده و هست،اما بخاطرپسرم،قول دادم کم نیارم .بخودم گفتم تا سختم شد ،سریع فکرمو به قسمت های قشنگ مادرشدن پرت کنم،به کوچولویی که 9ماه چشم کشیدم که بغلش کنم،به نوزادی که عاشقش بودم و هستم،هم بارداری پرچالشی داشتم هم زایمان افتضاحی ،اما قسمت قشنگش،بودن پسرمه کنارم.خدایا این حس قشنگ روبه تموم چشم انتظارابده .خدایا مراقب مامانم باش که همیشه سالم باشه.الان من درک میکنم با گوشت و پوستم که مامانم بخاطرمن چکاراکرده.حتی ادم از خودش میگذره،از خوشی،از رسیدن بخودش.من حتی خوردوخوراک و خواب درستی ندارم .حتی وقت نمیکنم حموم برم. خدایا دل تموم مادرای دنیارو شاد نگهدار،که بخاطریک فسقل بچه ،از همه چی خودشون میگذرن .و بمن قوت بده تا بتونم مادر قوی بمونم👣💙🖇️
مامان 🦋نیکی 🦋 مامان 🦋نیکی 🦋 ۱۱ ماهگی
هفدهم شهریور خدا وجود زیبایی تو به دست من و بابا داد که همیشه حمایتگر و پشتیبان و عاشق تو باشیم نیکی جانم
قلب مامان یک ماه خیلی زود گذشت
و من چون مامان اولی بودم هم تو هم خودم رو خیلی اذیت کردم
میدونم دلم تنگ این جوجه بودنت میشه عزیزم
ولی مامان رو ببخش چون کم تجربه بودم قلب مامان
خیلی گریه کردم خیلی مطلب خوندم خیلی با مامان بزرگ و بابات و زندایی حرف زدم تا آروم بشم ولی نمیشد انگار ناخودآگاه من اصرار داشت تو زودی باید بزرگ بشی
بارداری سختی بود مامان هر روز هر ثانیه حتی فکر میکردم که خدا کمک کنه بگذرهه تو سالم بیای
هم خیلی قرص هم خیلی آمپول زدم ولی اصلا برام مهم نبود به تو که فکر میکردم یادم می‌رفت
تو خیلی یهویی اومدی من صبحونه خوردم یه کم با مامان بزرگ حرف زدم رفتم دستشویی دیگه نتونستم بلند شم از درد و سریع رفتم بیمارستان
بابایی تهران بود بابا بزرگ و دایی هم نبودن و تو برای اومدن عجله داشتی
زن دایی به همه زنگ زد بابا تا من بستری بشم اومد
قبل از زاییدن دوست داشتم ببینمش ولی نشد ساعت یازده بستری شدم ساعت پنج زایمان کردم زایمان خوبی انگار نبود اینطور که شنیدم چون من بی هوش بودم