سوال های مرتبط

مامان آیدین مامان آیدین ۲ ماهگی
ادامش...
بعد که رفت بعد چند دقیقه دیدم دستگاه ضربان قلب نی نیم اومد روی ۵۵.۶۰ به زور فقط به خواهرم گفتم برو بگو بیان ضربان قلبشششش
همشون ریختن که اینجوری نمیدونم کلی دارو چی بهم زدن یادمه گل مغربي خیلیی بودن که آوردن بهم باز ۵ سانت بود چند دقیقه بعد اینا شدم ۷.۸ سانت ولی نمیدونم چیکار کردن ضربان قلبش اومد ۱۱۰ باز گقتن تنفس بده اذان عصر گفت من همچنان درد خیلی دیگه بی‌حال بودو حتی حال تنفس ندارم نه حرف زدن هیییچ
این بین آب دور سر بچه میگرفت دردام بیشتر ماما هعی خالی میکرد دردام کمتر میشد
همشم با خون 😮‍💨
آخراش بودم دیگه نمیدونم چی شد خالم که اومد فقط سرم تو بغلش بود درد داشتم وچنگ میزدم بغلش کنم
ماما هم اصلا راه نمیدادن این همه ولی دیگه دردا اینجور بود گفتن یه نفر و همه رفتن و خواهر و خواهر شوهرم موندن اون لحظه به قدری بودم خواهر وخواهر شوهرم گریه میکردن 😂 الان یادم میاد خندم میگیره
اینم بگم این خواهر شوهر کوچیکه هست
گفتن سرش اومد بین بیایم منم حالیم نبود که دیدم همشون ریختن تخت و درس کردن
مامان آیدین مامان آیدین ۲ ماهگی
...ادامش
دردام که از ساعت ۳ اوجش گرفت
دیگه کمرم انگار میخواست نصف بشه وقتی هعی میگفتن باز ۲ سانته ولی تو لگنه خیلی عصبی میشدن
ولی ماما گفت نگاه این عالیه که میا تو لگن ولی ۲ سانتی چون حتی ۱۰ سانتم بشی باز بچه نیا تو لگن حتی یک ساعتم بشه باید دردش بکشی
دیگه بعد هعی معاینه و‌‌‌... شدم ۵ سانت و کیسه آبم پاره شده دردا باز بیشتر که هعی فشار نیدا. میگفت دردا برا آب دور سرشه وقتی خالی میشد کمتر درد میکشیدم وقتی کیسه آبم پاره شد ماما گفت از الان باید فقط دم و بلز دم عمیق بکشی چون تنفس بچه نیاد پایین زور هم نزن اصلاا که ورم میکنه لگن و مشکله
حالا تو اون دردا من اووجش هعی دم و باز دم 😢
که جاهایی انقد بد بود جیغ میزدم یا ابلفضلل❤️ کمکم‌کن‌
حالا از اونور مامانم گریهههههه‌ که یه پرستار مامانمو‌برد توی سالن و آب قند بده
اونم هعی گریه پرستارا دیگه اونو ماساژ میدادن 😂
خواهر شوهرم و خواهر وخالمم کمرمو ماساژ تا دردم بهتر باز دیگه گفتم ولش همون تفس بدم که نی نی سالم بیاد و اکسیژن هم وصل ماما هم بهم ارامبخش زد فقط یادم میاد ماما و گردنش گرفتم گفتم توروخدا نجاتم بده بگو بیاد بگو بیاد دیگههههه😂😂
مامان کوهیار🫀🦣🧸 مامان کوهیار🫀🦣🧸 ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ده🚲🛴🛼
دیگه ساعت ۱۰ و نیم بود من احساس می‌کردم دستشویی دارم ماما شیفت رو صدا زدم ازش پرسیدم میتونم برم دستشویی گفت نه نمیشه الان برات سوند میزنم منم وحشت کرده بودم گفتم نه نمیخوام اصلا میتونم نگه دارم تا یکساعت بشه که ماما گفت نه نمیشه چطور میخوای با درد و انقباض دستشویی تو نگه داری و دوباره اومدن سوند زدن (برای من سوند خیلی بد بود)
دیگه ساعت ۱۰ و ۴۵ دقیقه بود که دیگه طاقت نداشتم از درد دوست داشتم جیغ بزنم که مامانم طاقت نیاورد سریع زنگ زد به ماما همراه گفت زودتر ماما رو بفرستین که گفتن باید ۵ سانت بشه حداقل که تا زایمان زمان زیادی نباشه اگه الان بیاد ممکنه دیر زایمان کنه و تایم ماما همراه تموم بشه موقع زایمان اونجا نباشه مامانم گفت اشکال نداره فقط بفرستین بیاد که دیدم راس ساعت ۱۱ یه خانم خیلی خوشگل و مهربون اومد گفت عزیزم من ماما همراهتم خیلی زوده الان به من زنگ زدن گفتن تو عجله داری من اومدم اگه تا ساعت ۴ زایمان کنی من هستم ولی بعدش دیگه تایمم تموم میشه
مامان دایانا مامان دایانا ۱۲ ماهگی
پارت سه
باید بگم ماما همراهم واقعا همه کار برام کرد. دردم که شدید شد دیگه ماساژ میداد، سرویس بهداشتی میبرد، ورزش میکرد کنارم و بودنش امیدبخش بود. همسرمم که منو تو اون وضعیت میدید حالش از من خرابتر بود😂

منم تهوع گرفته بودم هیچی نشد بخورم و بیحال بودم. البته ماما می‌گفت تهوع نشونه نزدیک شدن به زایمانه (شما حتما قبل اینکه دردتون شدید بشه چیزی بخورید که تو زایمان گشنه نباشید)
توی ۶-۷ سانت بودم که یهو دردم زیاد شد و یه جیغ زدم، ماما تعجب کرد چون دیدم به همکارش می‌گفت زایمان اولشه معلوم نیست چقد طول می‌کشه تا زایمان کنه، ازم پرسید داره بهت فشار میاد گفتم آره ، دکترمو خبر کرد و معاینه کرد و دید ۱۰ سانتم

جالب بود که توی ۱۰ سانت دردا تقریبا رفته بود و فقط یه حس فشار داشتم، شبیه اینکه میخوای یه چیزی رو از بدنت بدی بیرون ولی اندازش چند برابرته :)
دیگه همسرم حالش بد شد و رفت بیرون
دکترم خیلی خوب بودو گفت استرس نداشته باش و با تموم زورت فشار بده و فک کن داری مدفوع می‌کنی، ماما هم گفت جیغ نزنمو نفس عمیق بکشم و با بیرون دادن نفس یه باری زورمو بزنم‌. به حرفشون گوش دادمو با دو سه تا زور بچه اومد بیرون
گذاشتن رو سینم نگاهش کردمو بعد دیگه چشمو بستمو خیالم راحت شد
موقع برش من متوجه نشدم و موقع بخیه یکم درد داشتم که برام بی حسی زد. بعد هم چندبار شکممو فشاردادن که یکم درد داشت و کلی خون ازم ریخت..
حانیه حانیه قصد بارداری
تجربه زایمانم پارت دوم

تا ساعت ۸:۳۰_۹ من فول شدم ماما اومد گفت پاشو ورزش کن اصلا ما نداشتم حرف بزنم چه برسه اینکه ورزش کنم ماما میرفت بیرون من مینشستم وقتی میومد می‌گفت تو که نشستی میگفتم نه دارم بلند میشم ببین😂
به زور مامانمو اوردم پیشم چندتا خرماگردو و کمپوت بهم داد انرژی اومد تو بدنم
(اینم بگم آمپول فشار هم چون یکی از دانشجوها برام زد نمیدونم بلد نبود چطوری بود اصلا از سرمه نمیومد تو دستم یعنی من بدون آمپول فشار بدون بیدردی زایمان کردم )
ماما دوباره اومد گفت ورزش بسه (خودتو کشتی انقد که ورزش کردی😂😂) بشین حالت دستشویی زور بزن
یه چند دقیقه‌ای نشستم خیره به در😂 دوباره اومدن بردنم یه اتاق دیگه دکتر و ماما و یه نفر دیگه تپلی
نشستم رو تخته پاهامو ماما گرفت محکم فشار میداد تو دلم دکتر دهانه رحم رو گرفته بود با فشار باز میکرد که بعدش آمپول زدن آمپول هم درد کمی داشت چند دقیقه بعدش که سر شد برش زد که من اصلاً دردشو حس نکردم فقط صدایی که داد گوشتمو ریخت😵‍💫
اون زن تپلیه هم با جفت دستاش که مشت کرده بود افتاده بود رو دلم🥲😂 ساعت ۱۰ شب هم دختر گلم اومد تو بغلم 🥰
وااای از اون لحظههههه🌸
انگار چند ثانیه دنیا متوقف میشه انگار فقط خودم بودم و دخترم
سریع بندناف رو بریدن و دخترمو گذاشتن یه جای دیگه و دکتر و ماما شروع کردن به بخیه زدن که چون من لگنم کوچیک بود بچم ماشاالله درشت بود بخیه فوق العاده زیاد خوردم تا نزدیک ۱۱ داشتن بخیه میزدن
که درد بخیه هم بخوام بگم بخیه داخلی اصلا درد نداشت اما بخیه بیرونی انگار که بیحسی رفته بود کااامل متوجه دردش میشدم و این خیلی بد بود
مامان آریا مامان آریا ۶ ماهگی
پارت ششم زایمان طبیعی

دیدم خندید گفت بابا سر بچه ت معلومه
راستی اینو یادم رفت دردام که خیلی شدید شد ماما گفت برگرد به حالت سجده بمون
حالت سجده که میموندم خیلی برام خوب
نمی‌دونم چقد رو دردم تاثیر داشت ولی حداقل میتونستم بدنم کنترل کنم
‌احساس می‌کنم که بچه زودتر اومد پایین تو لگنم چون تا سجده رفتم حس فشار به لگنم اومد و دیگه احساس دفع داشتم
دیگه ست زایمان که آماده کردن ماما گفت زور بزن همون لحظه صدای اذان بلند شد همه گفتن ای جان با اذان بدنیا میاد ولی من هنوزم باورم نمیشد میگفتم تا اذان ظهرم بدنیا نمیاد انقد که برام سخت بود
همش رهنیت زایمان قبلیم رو داشتم
خلاصه من که داشتم مرگ رو جلو چشمام میدیدم از درد یهو حس فشار و زور زدن بهم اومد و دردا خیلی کم شد
دو سه تا زور زدم قسمت واژنم خیلی میسوخت ولی درد شدیدی دیکه نداشتم یهو بچه رو ماما کشید بیرون و سبک شد یه نفس راحت کشیدم و تماممم دردا تموم شد وای انقد حس خوبی بود بچم خیس و کرم بود همون لحظه هم شروع کرد به گریه منم خوشحال که بچه سالمه و کریه میکنه
از ماما پرسیدم برش زدی گفت نه فقط یکمی پارکی داشتی که الان بخیه میزنم برات
مامان نیلای قشنگم❤️😍 مامان نیلای قشنگم❤️😍 ۷ ماهگی
پارت دوم از زایمان طبیعی🥲
تجربه زایمانم از طبیعی🥲
بگو این بچه داشته میومده پایین که ماما همراه اومد دید دارم زور میزنم رو توالت فرنگی بودم دید که سر بچه معلومه من نمیتونستم از روی توالت فرنگی بلند شم که به زور اوردنم رو تخت اومد که معاینه کنه دید ۸سانت یهو با زور زدن در دستشویی باز شدم فوری بردنم اتاق زایمان نفسی که دیگه زور بزنم بچه بیاد نداشتم که شکمم فشار میدادم بچه اومد به دنیا از شدت درد بهم میگفتن تو که سن۱۷سالگی باید بچگی میکردی اینجا چ میکنی خیلی رسیدن بهم و دعوا کردن بعد که بچه دنیا اومد همه تبریک گفتن و گفتن چقد تو اذیتمون کردی و هم خودت اذیت شدی همه رخته بودن دور دخترم از بس که تمیز و سفید بود ماشاالله دیگه بهم میگفتن که این درد و کشیدی دیگه نزار گیرت بیاد بچه گفتم دیگه نمیخام توبه توبه می‌گفت معلوم میشه سال دیگه زایشگاه می‌بینمت گفتم توبه🥲😂

خلاصه فقط مردم و زنده شدم از شدت درد خدا نصیب هیچکس نکنه اینطور درد بعد ۱۹ساعت بچم به دنیا اومد🥲🥲
مامان عسل وحسین💙 مامان عسل وحسین💙 ۱۴ ماهگی
خیلی حالم بده نمیدونم باید چیکار کنم حس کنم دارم دیوونه میشم...مریضی مادر شوهرم بستری بودنش تو آی سی یو...به دنیا اومدن پسرم تو بدترین شرایط بستری خودم...درد زایمان طبیعی و ایست قلبی شدنم...اومدم خونه هیچ استراحتی نداشتم...فوت خواهر شوهرم اونم یهوویی...رفتن تو مراسم با کلی بخیه و درد ودوری از بچه ام که تو مراسم نباشه....نمیتونستم راه برم یا بشینم همش دولا دولا بودم همین الانم بیشتر وقتها همینم....بعدش فوت مادر شوهرم تو فاصله ی دو سه روز با خواهر شوهرم‌... خوابیدن کار کارخونه همسرم تا همین هفته ی پیش...هم به خاطر مراسمها هم به خاطر جنگ....از یه طرف درد شدید خیلی شدید واژن که نمیشه بشینم یه جوری صدای ترق ترق میده هرکار میکنم موقع خواب نشستن یا جا به جایی...رفتم دکتر گفت غضروف واژن در رفته دارو داد که غضروف سازی بشه هنوز هیچ خبری نیست همچنان درد میکشم و اذیتم ...دکتر گفت سر زایمان خیلی بهت فشار اوردن و معلوم نیست کی خوب بشه....خسته شدم مغزم نمیکشه دیگه....برام دعا کنید مثل همیشه که دعام کردین مامانهای عزیز خیلی نیاز دارم....
مامان بچه مامان بچه ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت 3
حول و حوش ساعت 10صبح بود که معاینم کرد گفت 5الا 6سانتی و اینجا دیگه درد داشت غیر قابل تحمل میشد ولی بازم صدام در نمیومد و با هر انقباض فقط نفس عمیق میکشیدم و رو توپ ورزش میکردم اینجا دیگه به ماما گفتم دردش خیلی زیاده و نمیتونم تحمل کنم که بهم گفت میخوای کمکت کنم گفتم که اره گفت بیار رو تخت و معاینه تحریکیم کرد که گفت 8سانت شدی تازه دردش جوری شدید شد که دیگه صدام در اومد تو خودم ناله میکردم ولی بازم جیغ نمیزدم گاز انتونکس دادن بهم که بی فایده بود برام دردش اینجا بقدری زیاد بود که ماما رو صدا زدم گفتم دیگه نمیتونم تحمل کنم گفت حتما فول شدی اینجا ساعت 12ظهر شده بود معاینم کرد گفت 9سانتی دهانه رحمت لبه داره که اونم باز بشه فول میشی اینجا باید با هر انقباض زود زود نفستو بدی بیرون خوبیش اینه که اوج درد 30ثانیس و میتونی بینشون استراحت کنی و برای انقباض بعدی اماده بشی مرحله زور زدن که رسید باید به مقعدت فشار بیاری و زور بدی چونتو به سینت بچسبونی و زور بدی