پارت ۳
داشتم مدارکا میدادم که چشمتون روز بد نبینه یه خانومه را اوردن که درد طبیعی داشت پرستارا میگفتن درد کمه ولی این اینقدر جیغ و داد میکرد ک من از استرس مردم این با هر جیغش قلب من کنده میشد و بچم سفت میشد اونم درد ناگهانی گرفته بودش دیگ اینقدر جیغ زد و سر صدا کرد دکتر که حدود ساعت ۹ .۹نیم بود اومد من باید اولین میرفتم واسه عمل اونا بردن ساعت ۱۰ بود که نوبت من شد پرستار اومد منو برد اتاق عمل وای اینقدر ایترس داشتم ک داشتم میمردم همش این ک میگفتن وقتی تیغ کشید درد داشت فک میکردم و یاد بابام افتادم که بردنش اتاق عمل ولی فایده نداشت یکم نیستم تا ببرنم واسه زایمان حسابی گریه کردم پرستارا یکم بام حرف زدن اروم تر شدم ولی خیلی استرس داشتم دکترم و دکتر بیهوشی عالی بودن و اخلاق خیلی خوبی داشتن همش سعی میکردن حواصمو پرت کنن بخندوننم نشستم واسه تزریق بیحسی اینقدر ازش غول ساخته بودن ک من که اینقدر استرسی و ترسوم واقعا دردش خیلی کمتر از اون چیزی بود که شنیدم مثه بی حسی دندون بود دردش کم بود
همش میترسیدم بی حس نشم همش به دکتر میگفتم توروخدا شروع نکنی ها من بی حس نیستم اینقدر ترس داشتم که دکتر گفت من که اینجا نشستم غر من کسی شروع نمبکنه من ممتظر میشم تا بی حس بشی گفتن پاتا بیار بالا اول یه کوچولو تونستم بعد چند ثانیه اصلا نتونستم دکتر گفت تست میکنیم فک کنم برش داد من یه چیزه خیلی کوچیک که اصلا شاید قابل حس نبود فهمیدم الکی مسکگفتم میفهمم میفهمم توروخدا صبر کنید دکتر گفت باشه ...

۱ پاسخ

برا همین از بی حسی میترسم🥲اینکه برش رو میفهمی،درسته درد نداره ولی میفهمی☹️

سوال های مرتبط

مامان Artmis 🎀🩷 مامان Artmis 🎀🩷 ۱۶ ماهگی
مامان آرِن مامان آرِن ۷ ماهگی
سوند رو که وصل کردن در همین حین ان اس تی ام ازم گرفتن و بعد گفت از تخت بیا پایین چون سوند تازه بهم وصل کرده بودن یکم سختم بود و سوزش داشتم ولی نشستم رو ویلچر و از زایشگاه بردنم اتاق عمل تو اتاق عمل گفتم من بیهوشی کامل میخوام گفتن نمیشه و فقط با بیحسی هرچی اصرار کردم گفتن نترس و من اینقد میترسیدم از بی حسی نشوندنم رو تخت و سرمو گرفتن پایین و از کمر شروع کردن بی حس کردن شاید وحشتناک نبود برای من چمن من از سوزن نمیترسم ولی حدود نیم ساعت و ۲۰ تا سوزن بی حسی تو کمرم زدن و من بی حس نمیشدم هربار سوزن میزد تو کمرم برق از پاهام میپرید و میفهمیدم یه مایعی داره تزریق میشه تو پام و کمرم ولی میگفت اینقدر ورم داری بی حسی به نخاع نمی رسه اخرش دکترم اومد گفت چرا اذیتش میکنید گفت دراز بکش و شروع کردن پارچه ها رو انداختن روم هی میگفتن پات بی حسه میگفتم نه بخدا حس دارم تو روحدا بیهوشم کنید اینقدر ترسیده بودم هی میگفتم توروخدا بیهوشم کنید ولی کادر اتاق عمل خیلی خوش اخلاق بودن هی میگفتن باشه نگران نباش الان بیهوشت میکنیم دکتر تیغو گذاشت رو پوستم گفتم خانم دکتر بخدا بی حس نیستم میفهمم گفت باشه عزیزم دست نمیزنم تا بیهوش بشی
مامان دِلیار🩷🐣 مامان دِلیار🩷🐣 ۷ ماهگی
پارت دوم ساعت۹:۳۰ شده بود که دکترم آمد و آمدن منو آماده کنن برا اتاق عمل پرستار آمد سوند رو وصل کرد من خیلی استرس دردش رو داشتم ولی دردش برا من که خیلییی کم بود و اصلا اذیت نشدم فقط یه حس سوزش داری که بعد چند دقیقه رفع میشه فقط من همش میگفتم الان در میاد کنده میشه میگفتن نه خیالت راحت در نمیاد🤣🤣 دیگه منو بردن سمت اتاق عمل یهو استرس گرفتم و بغض داشتم یکم ریز ریز شروع کردم به گریه کردن و زیر لب فقط دعا میکردم بچم سالم باشه

وارد اتاق عمل شدم اونجا هم پرسنلش خیلی اخلاق خوبی داشتن و همش باهات حرف میزدن که استرس نگیری دکتر بیهوشی آمد بهش گفتم من میخوام بی حسی از کمر شم گفتن باشه مشکلی نیست دیگه دکترم آمد بالا سرم منو نشستم رو تخت و امادم کردند برا بی حسی از کمر چند بار سوزن رو بهم زدن یه درد کمی داشت دفعه آخر دیگه درست تو نخاعم زدن سوزن رو یه لحظه پریدم بالا و احساس سوزش داشتم دیگه کم کم پاهام شروع شد به گزگز شدن و سنگین شدن ولی هنوز میتونستم پاهامو تکون بدم بهم گفتن بخواب من فقط میگفتم تزوخدا تا بی حس کامل نشدم منو عمل نکنین من میتونم هنوز پاهامو تکون بدم بهم گفتن نگران نباش تا تست ازت نگیریم که عمل نمیکنیم😅😅😅 دیگه ماسک اکسیژن هم برام گذاشتن و جلوم پارچه انداختن من حس میکردم که دارند شکمم رو برش میدن ولی دردی نبود از بالا سرم همش تو نور بالا سرم نگاه میکرذم بیینم چیزی معلومه یا نه ولی چیزی نمیدیدم🤣🤣 دیگه دکتر
مامان فاطمه مامان فاطمه ۱۴ ماهگی
سلام مامانای گل
منم بالاخره زاییدم ولی با کلی درد
یعنی مرگ رو ب چشمم دیدم
نمیخاستم بیام تجربه مو بگم اخه شاید خیلی هاتون استرس بگیرین ولی خیلی باخودم کلنجار رفتم و اخر گفتم بیام بگم
هر کی دوست داشت بخونه
من ۱۴مرداد رفتم بیمارستان میلاد بستری شدم و دوتا ازمایش خون و نوار قلب ازم گرفتن و بهم گفتن از ۱۲ شب ب بعد چیزی نخور ک صبح ساعت شش صبح عمل داری
ساعت پنج و نیم صبح اومد لباس اتاق عمل داد و گفت بپوش میام دنبالت
بهش گفتم عملم بی حسی هست دیگ؟
گفت اره
ساعت شش شد و اومد منو برد اتاق عمل
خیلیییییی استرس داشتم و پرستاری ک داخل اتاق عمل بود منو دید کلی باهام حرف زد ک حواسمو پرت کنه و از استرس هام کم کنه
از امپول بی حسی اگ بگم اصلا درد نداشت هیچی نفهمیدم
سوند رو هم وقتی بی حس شدم بهم زدن ک بازم نفهمیدم
وقتی کمرمو بی حس کردن و خوابیدم دوتا دکتر بالاسرم بودن و دکتر خودم و دوتا پرستار دیگ بالای شکمم بودن
ب دکترم گفتم من بی حس نشدم چون دارم پاهامو تکون میدم
گفت میدونم کم کم بی حس میشی
یه دو دقیقه گذشت دیدم دارم جای بخیه قبلی مو تمیز میکنن ک بخان تیغ بزنه
وقتی تیغ رو کشید دردشو حس کردم و جیغ زدم و کلا تکون خوردم ک دکتر بی هوشیم ب دکترم گفت بی حس نشده که داره پاشو تکون میده
دکترم ب دکتر بی هوشی گفت تو باید بگی ک چرا ب حس نشده
منم اینقدر درد داشتم هی جیغ میزدم ک میخام برم ولم کنین
خیلی درد داشتم و فقط داشتم الماسشون میکردم ک ولم کنن
دکتر بی هوشی گفت عزیزم چرا ترسیدی چیزی نیست الان بی حس میشی گفتم درد دارم رو شکمم گفت چیزی نیست الان خوب میشی
یه دفعه دیدم صورتم و سرم هی داره بزرگ و بزرگتر میشه و میخاد منفجر بشه حالم بد شد و دست و پاهام کرخت
مامان فندوق مامان فندوق ۳ ماهگی
پارت ۵
بعد بردنم ریکاوری خیلی خوب بود خنک بود فقط حس خواب داشتم دلم میخاست فقط بخوابم ولی صدای دستگاه که بهم وصل بودا میفهمیدم استرس میگرفتم هی دینگ دینگ که میکرد فک میکردم قلبم میخاد وایسته میترسیدم بخوابم 😂(کلا من ادم خیلی ترسویی ام در برابر درد)
دیگ حدود ساعت ۱۱.۱۱:۳۰بود اوردم بیرون خواهرم شوهرم مادرشوهرم و... منتظر بودن من وقتی اینا را دیدم گریم گرفت سه بار از این تخت ب اون تخم کردن ک درد نداشت
بعد بچه را اوردن پرستار اورد گذاشت رو سینم شسر بخوره و اموزش داد
موقعه بی حس کردن کمر من ب دکتر گفتم بیهوشی کامل کن گفت از کمر بهتره واسه خودت هم بچت بیهوشی واسه شرایط بچت بهتره اگ جواب نداد بیهوشی خداروشکر جواب داد و دکتر گفت بی حسی بهتره حداقل از چند ساعت بعد عمل دردت شروع میشه ولی بیهوشی از وقتی بهوش اومدی درد داری که واقعا راست گفت من از چند ساعت بعد دردم شروع شد که با امپول و شیافتی که زدن در حد پریودی بود تا وقتی که خاستم سکند بکشم و پاشم راه برم و....ادامه
مامان هدیه خدا مامان هدیه خدا ۱ ماهگی
پارت چهارم زایمان سزارین
۳۹هفته ۳روز به تاریخ ۹شهریور ۱۴۰۵ قرار شد برم زایمان بیمارستان اقبال ساعت ۸صبح رفتم بیمارستان ناشتا بودم فقط قرص تیروئید خوردم ساعت ۸رفتم تا۹کارای بستری رو انجام دادن بستری شدم و ساعت ۱۲دکترم اومد
سوند گذاشتن برام ک اصلاااااا متوجه نشدم و درد نداشت خیلی راحت بود ساعت ۱۲نیم بردنم اتاق عمل وقتی وارد فضای اتاق عمل شدم دروغ چرا خیلی استرس گرفتم بااینکه سابقه اتاق عمل هم داشتم اما یکم ترسیدم ولی تا دکترم اومد پیشم حالم خیلی بهتر شد ساعت ۱بود ک روی تخت نشستم بی حسی به کمرم زدن ک این خیلی مهمه ببینید من اصلااااا درد نداشتم بی حسی زدنی یکم فقط نوک سوزن حس میکنید ولی درد نداره کارشناس بیهوشی بالا سرم بود ک باهاش همش حرف میزد من وقتی داشتم بی حس میشدم یکم حس نفس تنگی داشتم سرم‌گیج میرفت که همون اقای ک کارشناس بیهوشی بود واسم اکسیژن گذاشت ک حالت خواب مصنوعی داشت من منگ شدم همش چشمام میرفت من حس میکردم بی حس نشدم ک به دکترم گفتم خانم دکتر بی حس نشدما شروع نکنی یهو دیدم پسرمو گرفت جلو چشمم گفت مبارکههه😁😍 وای نگم از حس اون لحظه ک دیدمش و صدای گریش اومد😭😭😭😍جونم میخواست در بره بچرو بردن تمیز کردن پیچوندن اوردنش صورتشو چسبوندن ب صورتم من فقط گریه میکردم یاد روزای سختی ک واس داشتنش کشیدم افتادم 🥹
بعد پسرمو بردن باباش ببینه
ماساژ رحمی هم همونجا تو اتاق عمل انجام دادن و بخیه زدن ساعت ۲وبیست دقیقه من تو ریکاوری بودم حالم خیلی خوب بود پسرمم پیشم بود فقط بخاطر اون خواب مصنوعی همش گیج بودم خوابم میومد که ساعت ۳هم بردنم بخش ...
مامان Nilay💕👀 مامان Nilay💕👀 روزهای ابتدایی تولد
من شب قبل سزارین یعنی جمعه ساعت ۶ عصر بستری شدم عملم شنبه ساعت ۱۰ بود از ساعت ۱۲ شب دیگ ناشتا بودم تو این چند ساعت اومدن ان اس تی گرفتن هی فشار مریضارو چک میکردن اینجور چیزا ساعت ده من اماده عمل شدم تا بیان ببرن اتاق عمل شد ساعت ۱۰/۳۰ من خیلی خیلی استرس داشتم فقط داشتم گریه میکردم هق هق میزدم😂جوری که همه تعجب میکردن دکترا و پرستارا میومدن دلداری میدادن باهام صحبت میکردن حالا من وارد اتاق عمل شدم باهام حرف میزدن بهم گفتن که باید خم بشی تا امپول اسپاینالو بزنیم واسه منی که انقد میترسیدم باید بگم که امپول دردی نداشت که نتونید تحمل کنید دردی نداشت در اصل وقتی امپولو زدن دراز کشیدم گفتن هروقت تو پاهات احساس داغی کردی بهمون بگو که چند ثانیه ای نگذشت پاهام شروع کرد به داغ شدن که داشت بی حس میشد واقعیت این که من فکر میکردم تو سزارین هیچ دردی متوجه نمیشی ینی فکر میکردم اون بی حسی مثل بی هوشیه که هیچی هیچی نمیفهمی ولی اینجوری نبود سر بودم اما متوجه میشدم و کمی درد داشتم
مامان میران مامان میران ۴ ماهگی
تجربه زایمان پارت دوم
وقتی رفتم اتاق عمل خیلی احساس سرما داشتم که گفتم سرده و کولر خاموش کردن اولش ترسیدم از اتاق عمل چون اولین بار بود و احساس ترس داشتم ولی با خودم گفتم من خیلی دوست داشتم سزارین بشم خوب الان باید خوشحال باشم به خواستم رسیدم دیگه خلاصه بعدش آمپول بی حسی زدن به کمرم که داشتم همش میگفتم درد دارم که پرستار می‌گفت الان تموم میشه دردات می‌ره خیلی مهربون باهام رفتار کرد تا اینکه گفت پاهات داره بی حس میشه گفتم آره انگار پاهام داره سرد میشه بعد که اینم گفتم شکمم و برش دادم منم فهمیدم برش خورد بعد یهو دیدم بی حس نشدم و بچه تو شکم حی می‌رفت بالا میومد پایین این حس داشتم کی یکی داره قلب مو از جا می‌کنه منم جیغ میزدم دارم خفه میشم درد دارم گفت مگه تو بی حس نشدی جیغ میزدم گفتم نه دارم حس میکنم همش میگفتم نفسم بالا نمیاد دارم میمیرم که بهم بیهوشی زدن در همین حین که جیغ میزدم داشتن می‌گفتن بهم که نه نفس میکشی چیزی نیست پرستار دستمو گرفت می‌گفت چیزی نیست نترس منم فقد جیغ میزدم و درد بعد که آمپول زد به دستم دیگه بیهوش شدم بعدشم که بهوش اومدم رو تخت دراز کشیده بودم و بچه هم ندیده بودم من ساعت هفت و بیست دقیقه تقریبا بود رفتم که فک کنم هفت و نیم بچه. به دنیا اومدم که حدود چهل پنجاه دقیقه بعد بهوش اومدم اونم با درد هنوز دارد داشتم گریه میکردم بعد همسرم اومد منو از اون اتاق بردن اتاق دیگه ومن همش گریه میکردم تا مامانم و مادرشوهر هم اومدن همشون میگفتن چرا گریه می‌کنی با اینکه درد داشتم ولی نمیدونم چرا همش گریه می‌گرفت بعد که رفتم تو اتاق دیگه بچه مو. آوردن بهش شیر دادم خیلی ناز بود قربونش بشم