تجربه من از سزارین پارت چهار
اومدن سوند وصل کنن خیلییی سوزش داشتم ولی سریع بردن اتاق عمل و دکتر بیهوشی اومد انقد راحت بود که من اصن متوجه نشدم کی زدن سوزن رو وااااقعا نفهمیدم و پاهام شروع کرد به گرم شدن و بی حس شدن و پرده رو کشیدن جلوم دکتر که داشت بتادین میزد من قشنگ حرکت دستاشو حس میکردم و هی میگفتم بخدااا من میفهمم و میگفتن انقد استرس نداشته باش لمس رو میفهمی درد رو اصلا قرارنیس بفهمی و خلاصه فاصله بی حس شدم تا شنیدن صدای گریه بچه جمعا ۵دیقه فک کنم طول کشید و صدای بچه رو ک شنیدم تماممم اون دوماه سختی همه چی و همه چی یادم رف اون لحظه انگار زمان وایساده بود وجز چشمای بچم چیزی نمیدیدم گوشام جز صدای گریه بچم چیزی نمیشنید و کلا جز بچم هیچی درک و احساس نمیکردم حس اون لحظه فوق العاده بود که گذاشتنش روی سینم و باورم نمیشد این بچه منه و من ۹ماه براش زحمت کشیدم و ازنظرمن خوشگلللل ترین بچه ای بود ک تمام عمرم دیده بودم و کلا چیزی از عمل و بی حسی من نفهمیدم هیچی تمام ترسام الکی بود و خوشحال وخندان رفتیم ریکاوری و بعدشم بخش بچم ۳۴۳۰ گرم بود قشنگ تپلی و سفید وخوشگل هرپرستاری میومد ازش عکس میگرف و کیییف میکردم و همه چی خوب و قابل تحمل بود رحمم ی بار تو اتاق عمل ماساژ دادن ی بارم بعدش ک بی حس بودم هنوز و هیچی متوجه نشدم
سزارین سزارین سزارین

۱ پاسخ

خداروشکر ک تجربت خوب بود

سوال های مرتبط

مامان پناه  🩷🐣✨️ مامان پناه 🩷🐣✨️ ۳ ماهگی
تجربه زایمان من
#پارت نهم
دیدم دکتر گف مریض رو آماده کنین برای اتاق عمل زود اومدن سوند جا دادن و اثر انگشت گرفتن و بردن اون لحظه حالا هر ۵ دیقه درد شدید هم میگرف منو فقط خداخدا میکردم بچم مدفوع شو نخورده باشه چیزیش نشه با خدا درد و دل میکردم گفتم خودم بمیرم فقط بچم سالم باشه بردن اتاق عمل کمک کردن رو تخت بشینم پام ک چیزی نبود فقط ی روپوش تنم بود همون لحظه اول نمیدونم از بوی اتاق عمل بود یا از اینکه اونقدر بهم سرم و دارو داده بودن بالا آوردم اونم فقط آب تا ب خانومه گفتم و رفت ملافه آورد یکم ریخت رو لباسم . دوباره لباسمو عوض کردن و سرم زدن ی مرد اومد و گف خودتو خم کن ی جلو ک امپول بی حسی بزنم گف تکون نخوری اون لحظه ک بی حسی رو زد اصلا انگار دردی حس نکردم چون اونقدر درد کشیده بودم ک اون برام هیچی بود دیدم پاهام دارع مور مور میشه گف دراز بکش دراز کشیدم انگار داشتم از حال میرفتم بی اختیار چشمام بسته شد ک یهو مرده ی کشیده زد تو گوشم 😐 چشمام باز شد گف دارم باهات حرف میزنم چشماتو چرا میبندی گف پاهاتو بلند کن بلند کردم بار دوم کمتر بار سوم اصلا حسشون نکردم دیدم اومدن ملافه جلوم زدن و شروع کردن اون بی حسی خیلی بهم حس خوب داد چون دردم رو هیچی کرده بود انگار تو خواب و بیداری بودم انگار ک کلی خسته بودم اونا داشتن عمل میکردن یک ربع شد ک صدای گریه بچه شد باورم نمیشد یعنی بچه من بود اون لحظه فقط یچیز تو ذهنم میگذشت اینکه بچم مدفوع شو خورده یان همه تبریک گفتن دیدم ی خانوم داره بچم رو تمیز میکنه و صدای گریه اش میومد و من باورم نمیشد ک من مادر شدم و این بچه منه اومد بهم نشون داد گف عزیزم ماشاءالله نینیت خیلی نازه ی دخمل سفید لپی ناز
مامان دلماه🤍🌙 مامان دلماه🤍🌙 ۱۰ ماهگی
مامان ابریشم مامان ابریشم ۲ ماهگی
تجربه سزارین اورژانسی پارت 3:

بعد از اینکه آمپول بی حسی رو بهم زدن دراز کشیدم
چشمام به چراغ های بالای سرم روی سقف اتاق بود ، برای منی که تا حالا اتاق عمل نرفته بودم حس عجیبی داشت که مثل زاویه دوربین تو فیلما الان با چشمای خودم دارم این صحنه رو تجربه میکنم

کم کم حس از پاهام رفت هر چقدر سعی میکردم تکونشون بدم یا بلندشون کنم نمیتونستم یه حس سبکی قشنگی بهم دست داده بود
عین یه پرنده سبک چشمام رو به سقف بود و هیچی حس نمیکردم
فقط داشتم به لحظه شیرین به دنیا اومدن و لمس پوست تن دخترم فکر میکردم و تو اون لحظه این برام مهم ترین اتفاق و حس دنیا بود🌎

تو این افکار بودم که یسری تکون های شدید روی شکمم حس کردم انگار داشتن از روی معده م فشار وارد میکردن تا بچه رو به پایین بیاد ولی هیچ دردی نداشتم تو فاصله چند ثانیه صدای گریه ش بلند شد👼🏻زدم زیر گریه .. این قشنگ ترین صدای دنیا بود برام این صدا زیباترین نوای نوازش روح بود برام ✨🤱🏻

یکی از پرستارها دخترم رو از بالای سرم نزدیک صورتم کرد و در گوشم بهم گفت برای همه دعا کن عزیزم برای هر کی به ذهنت میرسه و همه ادمای توی این اتاق که کوچولوت رو دنیا آوردن دعا کن 🤍🤲🏻

پوست نرم و لطیفش روی پوست صورتم بود به هق هق افتاده بودم با صدای بریده بریده سعی میکردم باهاش حرف بزنم.. جانمم .. مادررر.. عزیززم … جون دلم .. صدای گریه ش تو گوشم میپیچید و من انقدر از ته دل گریه کردم که دکتر ازم خواست گریه م رو قطع کنم چون داشت بخیه میزد و باید ثابت میبودم

بچه م رو ازم جدا کردن ولی من همچنان تو اون اتاق بین بخیه زدن های دکتر با چشمام دنبال صدای گریه ش میگشتم
و میتونم بگم انقدر درگیر اون حس قشنگ و رویایی بودم که چیزی از بخیه زدن نفهمیدم

ادامه…
مامان یزدان🤰😍🩵 مامان یزدان🤰😍🩵 ۱ ماهگی
پارت اول زایمان سزارین
من سزارین اختیاری بودم دکترم گفته بود جمعه صبح ساعت ۵ بیمارستان باش من صبح رفتم بیمارستان تشکیل پرونده دادن و نوار قلب بچه رو چک کردن و فشارم رو گرفتن خداروشکر همه چی اوکی بود بعد لباس دادن پوشیدم گفتن ساعت ۸ و نیم می برن اتاق عمل بعد من از هیچی نمی ترسیدم فقط از سوند گذاشتن می ترسیدم یکم بعد پرستار اومد پرده رو کشید گفت سوند میزارم گفتم یا خدا من می ترسم خلاصه کنم سوند رو گذاشت درد نداشت ولی خیلی سوزش بدی داشت اصلا نمی تونستم بشینم همون طور که فک می کردم بده واقعا بد بود ساعت ۸ ونیم بردن اتاق عمل شدیدا استرس داشتم پرستار دلداریم میداد می گفت چیزی نیس تو اتاق عمل کولر روشن بود و من لرزش بدی گرفتم گفتم سردمه کولر رو خاموش کردن ولی لرزش من از استرس بود گفتن بشین رو تخت پاهاتو دراز کن دستات رو بزار رو زانو و خم شو تا آمپول بی حسی رو بزنیم از آمپول نمی ترسیدم و خداروشکر راحت زدن مثل آمپول سرما خوردگی که به پا میزنن هستش اصلا نترسین گفتن زود دراز بکش دراز کشیدم همون لحظه یه گرمای شدیدی اومد به پاهام و بی حس شدن تا معدم بی حس بودم اصلا چیزی نفهمیدم من فک می کردم هنوز شروع نکردن که یهو دیدم صدای گریه بچه اومد نمی تونم حسم رو توصیف کنم خیلی حس خاصی بود با صداش بغض کردم شدیدا دکتر بچه رو بهم نشون داد و برد تمیزش کنه
مامان آیلین مامان آیلین ۴ ماهگی
تجربیات سزارین پارت دو:
کم کم پاهام از کمر شروع به داغ شدن کرد وکم کم بی حس شد ومور مور میکرد اولش میتونستم انگشت پام رو تکون بدم ولی بعدش پاهام سنگین شد هرکار کردم دیگه نتونستم بعد پرده کشیدن جلوم گفتم میترسم برای اینکه ترسم کمتر شه دکتر گفت هنوز شروع نمی کنم نگران نباش تمام ترسم این بود که تیغ رو روی پوستم حس کنم ولی خانما تنها چیزی که حس میکردم فقط تکون هایی بود که من رو میدادن بعد از کشیدن یک پرده جلوم که گفتم تقریبا در عرض دو دقیقه بعد صدای بچه اومد ومن اشکام ریخت واسه همه دعا کردم وبعدش شروع کردن به بخیه زدن من تنها چیزی که حس میکردم تکون هایی بود که میدادنم یکمم تنگی نفس در حد چند ثانیه بعد بی حسی گرفتم که اونم سریع برطرف شد وطبیعی بود بعد اون من رو آوردن ریکاوری وبچه رو آوردن به صورتم چسباندن بهترین حس دنیا گفتن این بچت هست وبعد یکساعت رفتم بخش تقریبا ۳ تا ۴ بار ماساژ رحمی دادن تا رسیدم بخش ولی چون بی حس بودم هیچی نفهمیدم دم در منتظرم بودن ومن وقتی خانوادم رو دیدم اشکام ریخت باورم نمی شد تموم شد واومدم بیرون
مامان آرنیکاوآراد🦄🦖 مامان آرنیکاوآراد🦄🦖 ۶ ماهگی
پارت دو تجربه سز
بهم انتخاب بین بیهوش و بی حس دادن و من نمیدونستم چیکار کنم.. خودشون توصیه به بی حسی کردن و قبول کردم.
اسونترین چیز تو کل اون مدت همون امپول بی حسی بود حتی از رگمم راحت تر زد و اندازه نیش پشه درد نداشت.
بی حس شدم و راحت شدم درد سوندم که دیوونم کرده بود تمام شد درد رگم تمام شد سنگینی شکمم تمام شد و فقط متوجه میشدم دارن شکمم برش میدن و تمام. صدای گریه آراد جان زیبا ترین معجزه اون روز بود. پمپ درد خواستم.
دکتر همچنان تو اتاق بود و رحم و لایه های زیرین رو دوخت ولی برای لایه های پوستی خودش نبود و کار دست تکنسین بود.
حالا منو بردن ریکاوری.. فشار رحمی چیزی یادم نمیاد اصلا ولی خیلی زود رفتم بخش و احتمالا بهم توی بی حسی دادن چون از تخت ها که جابحا میشدم کاملا بی حس بودم ولی خیلی ترسناک بود برام کاش یه فکری میکردن که نخان از تخت اتاق عمل تا بخش اصلا جابجا بشیم
بچه رو گذاشتن بغلم رفتیم بخش و کم کم دردام اومد... پمپ درد تا وقتی بود هیچی نفهمیدم اما همش خوابالود بودم... برا راه رفتن سرم گیج میرفت و ضعف داشتم.شب تا صبحم شیرم کم بود و پسرم مدام گریه میکرد.
مامان رُز کوچولو🩷🧿 مامان رُز کوچولو🩷🧿 ۱۳ ماهگی
یهو دیدم دکتر وندا یکی از بهترین دکترای یاسوج و استاد همه دکترا ک من زیر نظرشون بودم گفت فوری باید سزارین بشه و طبیعی نمیتونه خلاصه فقط میدونم از تررررررس داشتم میمیرم تو ۵ دیقه هنه چی اتفاق افتاد یهو خودمو تو اتاق عمل دیدم حتی همسرم امضا نکرده و رضایت نداده منو عمل کردن.منو بردن اتاق عمل و ی آقای جوون اومد و منو بردن رو ی تخت دیگه و اون تخته خیلیییی باریک و کوچیک بود و وسطش خالی منو نشوندن رو تخت و ی سری چیزا بهم وصل کردن و اصلا بهم آرامش ندادن آقایی ک اومد برا بی حسی گفتم منو حای دختر خودت بدون و بهم آرامش بده گفتم بی حسی درد داره گفت اره خیلی ک من استرسم بیشتر شد و فقط اون پسر جوونه بهم آرامش میداد میگف نه خلاصه گفتن صاف بشین و سرتو بده پایین و اون پسره هم شونه هامو گرف و دکتر بی حسی اومد و هی ضد عفونی کرد ولی واقعا اصلا نفهمیدم کی بی‌حسی زد واقعا درد نداشت ولی وقتی ک اون موادش میرف داخل میفهمیدی و ی دردی داشت و دردشم از انژیوکت رو دست کمتره یهو دیدم دوتر بی حسی به شدت منو هل دادن جلو و درازم کردن ک لباسم کارامل رف بالا و کل بدنم معلوم شد و خجالت کشیدم.خلاصه ی پرده زدن جلوم و شروع کردن به ضد عفونی ک من کامل حس داشتم و می‌فهمیدم ولی پاهام داغ شد هی میگفتم دکتر من بی حس نیستم توروخدا نزنی دردم بگیره میگف نه عزیزم فعلا ضد عفونی منم کامل حس داشتم و هرکاری میکردن رو می‌فهمیدم ک گفتم دکتر من هنوز حس دارم یهو دوتر گف نترس شروع نشده ک یهو صدای دخترم اومد و من زدم زیر گریه و دخترم و نیاوردن ببینم چون مدفوع کرده بود و ی کم ازش خورده بود خلاصه من ۲ ساعت اتاق عمل بودم و دیگه تموم شد بعدش رفتم ریکاوری و ماساژ شکمی اولی تو اتاق عمل بود و دومی تو ریکاوری و بعدش تو بخش ک واقعا درد داشتتتت