۱۴ پاسخ

از این به بعد بگو اع تازه شدی متخصص گفتار درمان کودکان!!!!!!!!!! تا از این به بعد دخترمو بیارم پیش تو !!!!!!!!!!!!!!!!!بگو ببخشید ندونستم

صدای دل شکسته زود ب اسمون میرسه

جاریم وبرادرشوهرم دخترم سه سالش نشده حرف میزد با لهجه وانگارخارجی حرف میزد ولی شیرین زبون وهمش حرف میزد.برادرشوهرم می‌گفت این چرا اینجوریه جاریم می‌گفت بچه داداشم نه ماهگی مثل بلبل بود.الان دخترش نزدیک چهارسالشه اصلا صحبت نمیکنه همش جیغ وگریه بابچه ها بازی نمیکنه یه سال بیشتره می‌بره گفتار درمان مثل بچه های اوتیسمه ولی من دلم میسوزه اون بچه گناهی نداره دعا میکنم مشکلی نداشته باشه پدر مادرش بیشعورن انشاالله چوب زخم زبونای اونارو نخوره

زنداداشم یبار سر اینکه من خواهر ندارم ولی خودش دوتا آبجی داره دلمو شکست من تا خود صبح گریه کردم خیلی بدبهم گفت دو روز بعذش باباش فوت کرد من خیای ناراحت شدم ولی ب این نتیجه رسیدم دل کسی رو نباید بشکنی

از خسادتشه من بچم مثل گل میمونه هرجا میرم میگن اسفند دود کن اونوقت جاریم پشت سر گفته پسر من منگوله نگران نباش رضایارم حرف زدنش همینجور بود الان شاگرد اوله

به نظرم بعضی خودشو میخوان برتر از همه نشون بدن به خاطر همین هی از طرف مقابل ایراد میگرنن و در مورد همه چی نظر میدن

فک کن پسرم به زنعموهاش میگفت بعضی مواقع خاله ناراحت میشدن که یادش ندادی فلان من هرچی توضیح میدادم بازم حرف میرون

الانم میگن بعد من گفتم خوبه بچه من به شما همین خاله رو میگه بچه اای شما که نه خاله میگفتن نه زنعمو
بعضیا دهنشون براب خودشون بستس به بقیه میرسه باز میشه
برای پسر من میگفتن چون کم باهاش حرف زدی دیر به حرف اومده یکی از دوستامون میگفت من با پسرم خیلی حرف زدم زود با حرف اومده

عزیزم ناراحت نباش اگه داره حرف میزنه کند مشگلی نیست این ژنتیکی پسر منم الان تازه را افتاده ولی از هم سناش عقب اما من تمام تلاشم کردم کاردرمانی آنلاین و گفتار خیلی عذاب کشیدم منم ناراحت میشم کسی نظر میده اما تصمیم گرفتم از دهنشون کامل بزنم من خودن تا الان کشتم انوقتدیگرونم نظر سنجی کنن چطور دختر دونیم سالم عین بلبل اما پسرم نه پسر بزرگمم شاگرد ممتاز دیرستان به اینا وقت گذاشتم به پسر وسطیم نه هیچ ربطی نداره منم زایمان سختی داشتم پسرم کند دارم راش میندازم

اگر کارها و اقداماتی که برای حرف زدن دخترت لازم بوده رو انجام دادی (اعم از درمان و تربیت و بقیه موارد) و خودت رو در قبال دخترت مدیون نمیدونی
حرف هیچ شخصی برات مهم نباشه
چون اونا جای تو نبودن و جای تو زندگی نکردن
بسته به شخصیت زنداداشت اگر میدونی جوابش رو دادن باعث سکوت و عدم تکرار نظر دادنش میشه جواب بده
در غیر اینصورت سعی کن کمتر بببنیش
اگرم ناچار به دیدنش هستی موقع حضور توی ی مکان سعی کن وقتی مثلا اون آشپزخونه هست شما برو ی جای دیگه
کلا زیاد نزدیکش نباش و باهاش هم کلام نشو

سلام عزیزم . خدا رو شکر خانواده های ایرانی در هر زمینه ای تخصص دارند . منم تمام چالش هایی که شما داشتید رو بخاطر زود به دنیا اومدن دخترم داشتم .تنها کاری که میکنم حرف نمی زنم چون خودم میدونم چه مسیر سختی رو گذروندم و الان همه چی اوکیه . هر بچه ای استعداد خاص خودش رو داره و مسیر رشد بچه ها با هم یکی نیست . دختر من لاغره ولی خیلی از همسن هاش اضافه وزن دارن اینقد این مساله گفته شده که حفظ شدم تازه توضیح و دلیل هم برام میارن . ولی کاش میشد اینقدر ی موضوع رو تکرار نکنیم .

عجبااااا زن داداش که نباید ازین حرفا بزنه
جان من یه چیزی بهش بگو دلم خنک بشه اح

ناراحت شدم برات
حق داری ناراحت بشی

حرفهاش رو منم از اینجا ناراحت شدم
خدا نکنه دلت بشکنه ازش ک هرچی باشه بچه های داداشت هست و بچه های داداش با بچه های خود ادم هیچ فرقی نداره
سعی کن همدیگر رو کمتر ببینین
هرچند نمیشه

جوابش بده تا خفه بشه و رفت اومد هم بکن

چقدر شما مثل منی واقعا همه زندگیم باچالش ودربه دری بوده ولی وقتی بقیه را می‌بینم زندگیخوب بچه های سالم وتپل منم برای همه چیز باید سختی بکشم همه میگن خیلی شکسته شدم

یه تو دهنی لازم داره زن داداشت

سوال های مرتبط

مامان نرگس مامان نرگس ۶ سالگی
سلام..مامانا اعصابم خیلی خرده..دخترم به حرفم گوش نمیده..ما خونه یکی از فامیل ها هیئت بودیم سه شب بود که ما دو شبش رو رفتیم..از قبل به دخترم کلی حرف زدم که جای بازی نیس و اروم باش و اینا..روز اول که رفتیم با بقیه بچه ها افتادن بهم.. سروصدا کردن.. منم همش بهش تذکر دادم.. اخر سرم یه کاره رفت به صاحب خونه گفت شکلات ندارید؟؟ من خیلیی خجالت کشبدم.. چون ظرف شکلات هم که اورد جلوش به جاش ادامس برداشت..برگشتیم خونه گفتم اگر قراره این کارهارو کنی فردا شب نمیریم.. و بستنی و پارک هم فعلا خبری نیس.. شب دوم نرفتیم...امشب هم که رفتیم دوباره افتاد به بچه ها یهو وسط عزاداری با صدای بلتد بچه هارو صدا زد..منم عصبانیشدم رفتم تو اتاق بهش گفتم اینجوری قول دادی و پاشو بریم و اینا.. گفت نه بمونیم.. منم دستش رو یکم فشار دادم گفتم اصلا برای چی با بزرگتر از خودت و پسرا بازی میکنی.. خیلی اعصایم خرد شده.. واقعا انگار دارم با دیوار حرف میزنم.. خسته شدم ازبس حرف میزنم و تذکر میدم اونم کار خودش رو میکنه...اینم بگما..تو اون جمع فقط من داشتم به بچم تذکر میدادم...یکی از مادرا که داشت کمک میکرد و بجه اش زیاد صدا میداد اصلا عین خیالش نبود.. حالا همش عذاب وجدان دارم که من چرا دخترم رو همش دعوا میکنم اینجور جاها..
مامان حسین وتودلی مامان حسین وتودلی روزهای ابتدایی تولد
سلام خسته نباشید
ببخشید یه سوال داشتم هرکس می‌دونه کمکم کنه فکرم خیلی درگیر
من پسرم پنج سال و چهار ماهشه وقتی تو باردار بودم پسرمو عدد Nt
کمی بیشتر بود فرستادن منو آزمایش خون که گفتن احتمالش یک در هزار و میتونی بچه رو نگه داری و هیچ آزمایش دیگه ای هم منو نفرستادن الان پسرم پنج سالشه فرم چشماش کمی با من و پدرش فرق می‌کنه چشمای من و همسرم درشت پسرم خیلی چشم های ریزی داره اما از بچگی حرکتی رو دیر انجام نداد همه خوب بودن مثلاً به موقع نشست چهار دست و پا راه رفتن دندان در آورد غذا خوردن شیر خوردن از شیر و از جیش گرفتن همه خوب بود اما الان که قبل از پیش دبستانیش هست من خیلی نگرانشم مثال اعداد رو زیاد بلد نیست فقط تا سه دقیق می‌دونه بقیه رو هی یادش می‌ره یا اصلا کلمات رو بلد نیست میشه بگید بچه پنج ساله که کارهایی از نظر هوش باید انجام بده من شب و روزم شده گریه خیلی سخته که اطرافیانت است همه مدت فکر کن بچت سالم بوده و یهو بخام بگم پسر من سندرم دان داره اصلا نمیتونم چون دکتر احتمال داده بود این فکر ها میاد تو سرم یا چون بچه حالت چشماش با من و پدرش فرق می‌کنه لطفاً راهنماییم کنید 🙏😭🥲
مامان ایلین مامان ایلین ۵ سالگی
ادامه تاپیک قبل .
گفت آدم باید حرفای دوطرف بشنوه شاید بچه شما دروغ میگه بچه آن دیگه بازی میکنن دعوا میکنن گفتم کاش تو همه مسائل مقید باشید حرف دوطرف بشنوین .چون خیلی چشمشون به دهن جاریم هست اینو گفتم .بعد گفتم اتفاقا دخترم اولش گفت به درخورده آنقدر پرسیدم که آخرش گفت اون زده دفعه اولش هم نیست بارها دیدم با پا بچه هارو میزنه دخترمنم چندبار زده .شما تو دعوای بچه هات دخالت نمیکنی چون پسرن میتونن حق خودشو بگیرن بچه من دختره آروم و مظلومه نمیتونه دفاع کنه .بعدم اونها با یک تذکر ناراحت شدن ما از کتک بچه اونا نباید ناراحت بشیم ؟اگر این قضیه برعکس میشد خودشون چیکارمیکردن ؟انقدر دنبال اثبات و اینا بودن ؟گفتم چون خودم ندیدم آروم دعواش کردم اگر میدیدم که خیلی بدتر دعواش میکردم و حتی میزدمش گفت حالا شما که حق ندارین بچه بقیه رو بزنید میخواستم بگم وقتی خودشون ادب و تربیت یادنمیدن بقیه یادمیدن.گفت بخاطر رابطه هاتون میگم گفتم برای من مهم نیست اولویت دخترم هست .
مامان حلما و محمد مامان حلما و محمد ۵ سالگی
پارت ۱۱
تصمیم گرفتم فردا صبح زود برم آزمایش بدم....
تا رفتم پیش دکتر ازش خواستم برام آزمایش بنویسه گفت فکر می‌کنم واسه آزمایش خیلی دیر اومدی و بهتره بری سونوگرافی....
تا رفتم سونوگرافی گفت پنج و نیم ماهته و جنسیت بچه دختره....
اصلاً باور نمی‌کردم مگه می‌شد همچین چیزی...‌
خدا این همه سال واسم بچه رو مصلحت ندید اما حالا چرا چرا تو این سنو سال من داشتم مادر می‌شدم....
تا رسیدم خونه با خوشحالی به نادر خبر دادم....
نادر خیلی خوشحال شد...
اما انگاری نگران بود....
همش می‌گفت کاش این اتفاق ۱۰ سال قبل می‌افتاد....
هاجر خانم ما باید الان به فکر نوه باشیم اما تازه داریم پدر و مادر می‌شیم....
راست می‌گفت راستشو بخوای بیشتر از هر چیزی این برام سخت بود که چه جوری به نسرین خبر بدم....
نسرینی که خودش باید به فکر بارداری می‌شد حالا باید بشنوه مامانش حامله است.....
بالاخره چند ماه پشت هم گذشت و بالاخره تو به دنیا اومدی....
تویی که زیبایت همه رو غافلگیر کرده بود....
من و بابات تصمیم گرفتیم حالا که تو این سن خواستیم بچه‌دار بشیم حداقل یه اسمی را برات انتخاب کنیم که در شأن بچه های امروزی باشه و اسمتو گذاشتیم ماندانا....
مامان حلما و محمد مامان حلما و محمد ۵ سالگی
پارت ۱۰
نسرین ۱۸سالش شده بود و براش کلی خواستگار میومد...‌‌
اما نادر قبول نمی‌کرد....
تا بالاخره فهمیدیم نسرین و پسر همسایمون از هم خوششون میاد و به هم نامه اینا می‌نویسن.....
دیگه به اجبار قبول کردیم....
تا عروسیشون شد پسره گفت من خونمو می‌برم تبریز....‌
اهل تبریز بودن اما از اول تهران بودن....‌
چون دانشگاه تبریز قبول شده بود گفت میرم اونجا.....
خیلی مخالفت کردم خیلی گریه زاری کردم اما فایده نداشت.....
دخترم از پیشم رفت.....
یه شهر خیلی دورتر.....
حالا من موندم و مادرو کیانوش.....
روزانو باگریه میگذروندم.....
نهایتس دوماه یه بار یااون میومد یا من میرفتم دیدنش.....
اما خب دل مادر بود دیگه.....

من دیگه چهل و خورده ای سالم بود....
همش میگفتم نادرخدل چرا یه بچه دیگه رو بهمون اضافی دید مادرم می‌گفت چون مصلحت نمی‌دیده خانم نمیشه که با خدا جنگید.....
چند ماه بعد حس کردم خیلی چاق شدم...
چون عادت ماهانمم درست و حسابی نبود اصلا فکرم جای دیگه نمی‌رفت....‌
اما بیشتر از پنج ماه بود من پریودنمیشدم.....
ولی حسابی تنبل شده بودم...‌‌
نادر همش میگفتم برو دکتر تو انگار مریض شدی ولی من پست گوش مینداختم....
تا اینکه یه روز حس کردم یه چیزی به شکمم لگد زد....
و تا به نادر گفتم میخرم کردو گفت این میشه اون بچه ای ک سر قبرمون چراغ میاره...
مامان شادمهر مامان شادمهر ۵ سالگی
خاله ی من خودش دوتا بچه داره بعدبه من میگه یکی دیگه بیاردختر بشه میگم اگه اون یکی هم پسر شد چی من کلا دیگه یه خاطر شرایط جامعه وآینده اش بچه نمیخوام بیارم خاله ام میگه نه بچه خرج نداره که لباس های بچه اول و دومی میپوشه فقط میجونه یه پوشک، بچه یه یه دونه ها میگه خل درمیان حالا خودش بادوتا بچه هحوز خونه نخریده بچه هاش یه اتاق شخصی ندارن داره منو نصیحت میکنه آخه یکی نیست بهش بگه دوتا بچه تو درحد بچه من نه تربیت نه ادب نه طرز صحبت کردن نه هوش اصلا قابل مقایسه نیستن از بس که پدر ومادر براشون وقت تربیت نذاشتین و هرچی جلوشون گفتین و بچه اا تا الان یا مسافرت نرفتن یکی ۹ساله اشه یکی هم سن پسرمنه کلی هم فحش و کلمات بد میگه.دوم بچه فقط لباس میخواد درآینده تحصیل خوب شرایط زندگی خوب یا دکتر رفتن مدرسه رفتنش تغذیه خوبش پول نمیخواد تواین تورم هرچقدرم که خدا روزی رسان باشه سوم هرکی طبق شرایط خودش و افکار خودش تصمیم میگیره که بچه دوم بیاره یانه کاملا شخصیه.کلا آدم هافقط میخوان نداشته هاتوبه رخت بکشن درحالی که من راحت اقدام کنم بچه مبارم دخترو پسرم واسم فرقس نداره خیلی هم قشنگ بزرگش میکنم ولی آینده اشو نمیتونم تضمین کنم چون هنوز آینده خودم تو ایم دوره مشخص نیست .خاله ام هست نمیتونم جوابشو درست وحسابی بدم