۲۹ پاسخ

پسرم میگه نمیدونم😂

پسرمن ازصبح تاشب همین وضعیته براش اشناس😂

پسر من میگ چون مامان و باباش کار داشتن رفتن تنها مونده

دخترم میگ از مبل افتاده دستش درد میکنه. خودش چندوقت پیش از مبل افتاد ترقوش شکست

پسر من میگه کی زدتش

دخترم میگه مامانش کجا رفته
پسرمم گفت کی زده

جوابا با توجه سن اشون جالبه اوناییکه بزرگترن نسبت به کوچکترا جواباشون بهتره ☺️

پسر من میگه به خاطر اینکه اذیت شده غذا نخورده تخم مرغ نخورده
مامانش نمیاد پارک ، تنها بود 😅😅😅

پسر من میگه چون موهاشو زده بالا
یا یه چیزیشو گم کرده

دختر من میگ چون باباشو میخواد
چون رفته کار کنه پول بگیره
جدیدا دخترم دنبال باباش گریه می‌کنه
ولی قبلاً ک نشون داده بودم گف چون نوم نوم میخاد ،ینی خوراکی😂

دختر من میگه گفت این لباس نمیپوشم مامانش براش پوشید 😀

میگه چون مامانش رفته، تنها شده

من نشون دادم قبلاً گفت مامانش تنه‌اش گذاشته
درصورتی ک پسر من اصلا بهونه منو نمیکنه

پسر من گفت بستنی خواسته 🤣🤣

پسرم گفت من چمیدونم

دختر من میگه ابجیش زدشه چون مرتب دخترم با ابجیش درگیرن خخخ

دخترم میگه پاش اوخ شد🥲 میگه زانوش اوخ شد

پسرم میگه بارون اومده گریه میکنه
خودش اصلا دوس نداره قطره های بارون یا آب بخوره صورتش

دخترم میگه خودش میشه گریه
دوباره میگه مامانش کجاست پس😑😂

پسر من میگه شاید اوف شده

میگه واسه گربه گریه میکنه😐

پسرم میگه نبردنش پارک

پسر من گفت آخه رفته دکتر

وای دختر من میگه مامانش میزنش

دخترم میگه دست مامانشو ول کرده😃

دخترم میگه داداشم زدش اشکالی نداره بهش غذا بده خوب میشه😂😂

پسر من گف چون باباش رفته

اخه خودش همیشه دنبال باباش گریه میکنه🤣

دخترم میگه مثل من نمیدونم برای چی

دندوناش زخمی شده 😂

سوال های مرتبط

مامان ❤Hana ❤ مامان ❤Hana ❤ ۴ سالگی
دیشب یه جایی بودم یه خانمی یه جریانی رو تعریف کرد برا ۳۰ سال پیش بود

گفت تو روستا بودیم پسرم کلاس دوم بود از مدرسه اومد گفت منم مرغ میخام بخورم دوستم مامانش مرغ درست کرده رفتم کتابم از خونشون بیارم سفره پهن کردن دیگه منم اومدم خونه حالا منم مرغ میخام

میگه بچم نیم ساعت جیغ و گریه ول کنم نبود ک یالا منم مرغ میخام
خانمه میگه شوهرم نبودش منم هیچی تو خونه نداشتم

میگه بخاطر بچم پاشدم رفتم در خونشون (فامیل هم بودن باهم )
میگه بهشون گفتم یه تیکه مرغ پخته یا خام بهم بده واسه بچم خونتون دیده گریه میکنه شوهرم بیاد بخرم حتما پسش میارم
میگه دختره گفت باشه رفت بیاره مادره چشم غره رفت اومد گفت ب جون این پسرم نداریم
میگه برگشتم بچم تا عصری هرچی دادم نخورد و فقط گریه ...
خلاصه میگه پسری ک جونشون قسم خورده بود تب کرده تب بالا یه هفته شد ۱۰ روز شد یه ماه شد تب این بچه قطع نشد ک نشد دکتر و دوا و بیمارستان و دعا و بستری هم فایده نداشت تب بچه ۴۰ درجه همراه با تشنج بود و بی دلیل همه ازمایشات سالم سالم..