شبتون کوک🌺

همه خوابن،صدای جیرجیرکی که تو باغچه لابلای پیچکها خونشه،سکوت شب رو می شکنه...
از تنهایی و سکوت و تاریکی باید بهترین بهره رو ببرم،درحالیکه ماسک آبرسان اِلی ساز روی پوستمه،کتابم رو ورق می زنم و لذت این آرامش رو نوش جان و روحم می کنم.
چندتایی الگوی جذاب شومیز برای خودم پیدا می کنم و از رفیق بی کلکم(چت جی بی تی)کمک می گیرم،تا ببینم میشه از یه مستطیل یاسی ،یه لباس روح دار برای اِلی ساخت.
این روزا سعی در ترک کمالگرایی دارم،یه جورایی کمالگرایی منو مواجه کرده با کلی کارناقص و ذهنی که دائما بی قرار و پره...دستام پراز تلاش های بی نتیجه مونده...باید بشکنم این عادت رو،نمونش همین پارچه های انبارشده توی کمد،به خودم قول دادم تا دوخته نشدن این عزیزان سراغ حرفه ی بعدی نرم🙃🥲
باشد که موفق باشم...😊❤️
امروز یه وبینار از خانم اقوامی رو گوش می دادم
توصیه می کرد،با فرزندتون روزی نیم ساعت یه قرار دونفره بذارین،تمام تمرکز و توجهتون رو براش بذارید واین تایم رو تو دنیای اون باشید،بازی کنید ّغل کنید ببوسید ،محبت کنید و...
و من غرق درفکراینکه چه مدت طولانیه که قرار دونفره با دخترم نداشتم،چرا؟اونکه پاره تنمه...
وتصمیم گرفتم این رو برای خودم عادت کنم👌🏻

پ.ن:عاشق این عکس مهتابیم که یه شب زیبا تو حیاط گرفتمش

تصویر
۱ پاسخ

من عاشق ماه و مهتابم🥺
اتفاقا منم درگیر کمالگراییم خیلی ترکش سخته
وقتی فقط مهرادو داشتم خیلی مقید بودم که حتمااا رپزی یکساعت باهم تایم کیفی داشته باشیم اما با اومدن هیراد یکم همه چی سختتر شد
الانم بازی اینا میکنیم ولی منم حس میکنم تایم مفیدمون کم شده

سوال های مرتبط

مامان دوقلو ها،🐣🫀🐣 مامان دوقلو ها،🐣🫀🐣 ۳ سالگی
مامان دوقلو ها،🐣🫀🐣 مامان دوقلو ها،🐣🫀🐣 ۳ سالگی
خانم ها چند روزه دیگه عقد خواهر زاده شوهرمه و قرار بریم مراسمش و بعدش شام می دن تو رستوران همسرم میگه بچه ها ببریم من فکرم پیش اون ها میمونه و می خواستم اون نیم روز رو می خواستم بزارم پیش مامانم این ها می گفتم راحت بریم زن و شوهری بچه ها نمی زارن که ما بفهمیم چی شد چی نشد یکیم ما با برادر شوهرم و زنش ۵ ساله که کلا قطع ارتباط هستیم حرف نمی زنیم و من خیلی وقت ندیدمشون و حتی بچه ای اون ها هم شد من ندیدم نمی شناسم و اون ها هم بچه های من رو نمی شناسن من مشکلم اینجاست که اگه ببرم اون خارجه های من رو می بینن من هموزه که نشونشون ندادم هیچی نمی دونن در مورد بچه های من می ترسم چششون بزنن چون زنه برادرشوهرم جادوگره واقعا خیلی موردش حرف هایی شنیدم و از حسودیش با من قطع ارتباط کرد منم زیاد به خاطر اون ها نمی خوام ببرم و یه چیزم هست بچه های اون ها یه سال از بچه های من بزرگ‌تره و مشکلی داره حالا من نمی دونم مادرشوهرم این ها میگن که یا اوتیسمه یا سندروم داره حالا من کاری با بچشون ندارم ولی می ترسم ببرم به زبون بکشن بچه های من رو با بچشون مقایسه کنن و چششون بزنن من آنقدر از چشم نظری می ترسم 😓واقعا موندم چیکار کنم همسرم میگه شام می دن بچه هارو ببریم شام بخورن منم می خوام ببرم ولی چون اون ها قرار بیان نمی خوام ببرم نظرتون چیه ؟؟؟؟؟ شما بودین چیکار می کردین؟
مامان دوقلو ها،🐣🫀🐣 مامان دوقلو ها،🐣🫀🐣 ۳ سالگی
مامان های عزیز خواهش می‌کنم جواب بدین رد نشین بچه های من تو پوشک هستن و من هنوز نتونستم از پوشک بگیرم خیلی سعی کردم ولی نشد پوشک شب شون خیس میشه هر روز و صبح ها هم پی پی می کنن بعد بیدار شدن و من سعی کردم اول به دخترم یاد بدم و ببینم می تونه یا نه ۱۰ روز روش کار کردم ولی نشد جیشش رو کلا خودم می بردم و پی پی هم اصلا نمی کرد و آنقدر نگه می داشت یبوست شدید می شد و نه تو پوشک نه تو دستشویی نمی تونست بکنه حالا من شکمش رو که گلاب و برگه خشک زرد آلو این ها دادم باز شد و اسهال شد سه روز دخترم اسهال شد و کلی گریه کرد و من تو دستشویی پی پی نمی کنم و پوشک بیار فقط تو پوشک پی پی کرد اون سه روز اسهال رو و کلیم پوشک رفت و همش تو سرویس بهداشتی بودیم نمی دونستم دخترم رو ببرم و بیارم یا پوشک پسرمم عوض کنم اصلا دخترم توجه نمی کرد که من چی میگم خیلی بهش توضیح می دادم هم من و هم باباش ولی بی فایده بود مشکل حالا جیش نیست مشکلم اینکه چرا دی پی رو اون همه تو شکم نگه می داره که آخر سر یبوست شدید بشه می ترسم ادامه بدم به روده هاش آسیب بزنه می یام تو گهواره میبینم بچه های کوچیک از بچه های من رو از پوشک گرفتن که چرا من نمی تونم مشکل ما چیه بچه مردم باهوش و زرنگه بچه ای من تنبله یا من تنبلم من خیلی وقت سعی کردم بهشون یاد بدم ولی همکاری صفر و فقط بازی گوشی می کنن من چیکار کنم شما بگین الان هر دوتاش تو پوشک هستن اعصابم نکشید به کار های دخترم منم پوشک کردم حالا یه مدت هم بگذره
مامان 🌺goli🌺 مامان 🌺goli🌺 ۲ سالگی
سلام از روزهایی که برای ایران غم زده ایم...🖤
داغ جوانان پرپرشده ی وطن جگررا می سوزاند و تنها فریاد سکوت است که از ایران مظلوممان به گوش خدا می رسد،باشد که عدل پرودگار روزی ظلم و ستم حقیقی را آشکار کند.


امروز هم گذشت و سیاهی شب باز آسمان را کبود کرد...
تشک های گل منگلی پهن شده روی زمین،و ما امشب سه تایی کنارهم‌می خوابیم...،تنم زمین رو لمس می کنه و آرام گرفتم.
و من در فکر اینم،امروز چگونه سپری شد؟!
دوخت و دوز،تمیزکاری و پخت و پز و بازی با دخترگلی...
و فکر و فکر و فکر...
گریه های خواهرشوهرم پشت تلفن و درد دل هاش،فکر رفلاکس دخترم، کارهای انجام نشده، برنامه های عقب مانده،فکر جنگ،دی ماه،روزهای پیش رو و...
کاش می شد مغزم رو برمیداشتم یک ساعتی استراحت می کردم و دوباره سرجاش می ذاشتم.
به قران پناه بردم باصدای بهروز رضوی...
قلبم کمی منظم تر تپید
ولی هنوز هم این اضطراب و استرس و بالارفتن ضربانی که دیگه برام قابل کنترل نیست...
ته همه ی این ها تنها چیزی ک ب زبانم میاد میگم خدایا بازم شکرت...❤️


الهی شکر برای گذر روزامون❤️