سلام مامانا تروخدا جواب بدین دارم دق میکنم امشب بعد سه ماه شوهرم مارو شام برد بیرون رفتیم شام خوردیم پسرمم گفت منو ببرید شهر بازی دیگه رفتیم شهر بازی پسرم خیلی خوشحال بود بعد ده دقیقه از وقتش مونده بود که میخواست سوار یه ماشین بشه که یه اغایی دستشو رو ماشین گذاشته بود هر کاری میکردم پسرم نمی‌رفت می‌گفت روم نمیشه بعد باباش رفت ماشین و واسش آورد ما نشستیم وقتی که میخواست سوار بشه یه پسر بچه که فک کنم سه سالش بود به زور ماشین و از دست پسرم کشید گفت خودم سوار میشم پسرمم هی نگاش میکرد اومد پیش ما گفتم چرا ماشین و بهش دادی هی پسرم با استرس شدید که عادت داره یه انگشتشو موقعی که استرسی میشه دهنش بزاره هی نگاه میکرد گفتم برو ازش بگیر هر کاری میکرد نمیتونست بره جلو خیلی میترسید آخر سر دوباره رفت ازش بگیره اون پسر کوچک نداد بهش پسرمم زد زیر گریه و اومد بغلم دیگه ماهم اومدیم بیرون خیلی دعواش کردم که چرا از حق خودت دفاع نمیکنی از چی میترسی آخه یکی دو تا همسایه داریم که دوسالشونه پسرم از اونا هم می‌ترسه کلا نمیتونه از خودش دفاع کنه دیگه خیلی دعواش کردم با استرس و گریه خوابش برو دارم دق میکنم شوهرمم میگه بزرگ بشه خوب میشه بخدا من هر کاری میکنم که پسرم زرنگ و باهوش بار بیاد هی بدتر بشه اینم ناگفته نماند که پسرم قبلاً اینجوری نبود خیلی زود از خودش دفاع می‌کرد قشنگ حرفشو میزد نمی‌دونم چرا اینجوری شده این بشتر مارو دیونه می‌کنه شوهرم میگه صدرصد ترسیده نمی‌دونم چکار کنم😭

۸ پاسخ

طفلی درکت میکنم دختر منم اینطوره از خودش دفاع نمیکنه قبلا خیلی خوب بود بزرگ شد بد شد

سلام عزیزم از بچه پنج ساله نباید انقد انتظار داشته باشی هنوز خیلی کوچیکه بزرگتر بشه همچی رو یاد میگیره سخت نگیر

درکت میکنم
ازش تعریف کن

عزیزم وقتی بچه اومد با استرس باید بغلش میکردی دفاع نکرد که نکرد سلامت روحیش مهمتره
اومدی خوشحالش کنی زدی زهر کردی
حالم بد شد

خب عزیزم چرا بچه رو دعوا میکنی باید با پسر خودتون میرفتین بالا سر بچه بهش یاد میدادی به نوبت سوار شدن چیه . شما باید خب پیشش از حقش دفاع کنین یاد بگیره ‌ .. خب کار شما درست نبود که به عنوان مادر و پدر ببخش عزیزم رک گفتم . ساده باشیم کلاهمون میدزدن هیچ خونه مون هم میبرن . شما وقتی ساده هستین از پسرتون چه انتظاری دارین .

نباید دعواش میکردی بدتر اعتماد بنفسشو از بین بردی..همه که اندازه هم رو ندارن..همیشه هم بچه نمونه با زبون خوش با بازی با اسباب بازیهاش بهش یاد بده با احترام از حق خودش دفاع کنه دختر منم جلوش رو‌میگیرن نمیزارن گاهی بازی کنه دختر منم نگاه میکنه من خودم اون موقع میگم بازی برای همه اس..میگم ادامه بده..ناراحت نشو ولی یه شبم بچه خوش بوده زهرش کردی انقدر سخت نگیر یه بچه..همه مثل هم نیستن.فردا از دلش در بیار بهش اعتماد بنفس بده ازش تعریف کن .تو هر وی ازش تعریف کنی بچه بال و پر میگیره میتونه از خودش دفاع کنه میتونه حرفشو بزنه..بعدم‌نگران نباش توو این زمونه هیچ کس توو سری خور نمیمونه ولی خدا کنه از اونور دیوارم نیوفتن که انقدر پر رو بشن نتونی جلوشون رو‌بگیری..خدا برات حفظش کنه

خب شما اصلا نباید دعواش کنی و سرزنش بشه اینطوری استرس رو بیشتر می‌کنه .سعی کنید با صحبت کردن باهاش با مهربونی با بازی کردن اینا رو بهش یاد بدید

عزیزم نباید دعواش میکردی ،بچه ها با هم متفاوتن
دقیقا پسر بزرگ منم مثل پسر شماست،هر چقدر غر زدم سرش درست نشده،تا اینکه چن وقت پیش داداش کوچیکش اومد منو بزنه،من دستاشو گرفتم گفتم حق نداری منو بزنی ،نمیزارم اذیتم کنی
چن روز بعد پسر بزرگم همین حرف رو ب کوچیکه موقع دعوا زد ،بچه ها هر کاری ما بکنیم یاد میگیرن ،با سرزنش و دعوا یاد نمیگیرن

سوال های مرتبط

مامان ماهان و آوین مامان ماهان و آوین ۴ سالگی
آخيش خدایا شکرت چه استرس‌ها که نکشیدم برا پسرم
پسرم الان 4 سال و 9 ماهشه از وقتی که از پوشکش گرفتمش جیشش رو همکاری کرد ولی امان از پی پی اوایل میرفت دسشویی خوب بود بعد چند ماه یهو شروع کرد به سرپا پی پی کردن و اندازه پشکل پی پی میکرد هر جا میبردم یه پشکل مینداختم تو شلوارش کسی متوجه نمیشد ولی من همش استرس کشیدم تو مهمونی بیرون خیابون چه روزای بدی بود پسرم هم یوبس بود همم سرپا پی پی میکرد همم اینکه به خودش زحمت نمی‌داد بشینه فشار بده کل روده اش تخلیه بشه چه دکترا که نبردم چه داروها که ندادم چه استرس ها که نکشیدم وای خدا نمیدونم چطور توضیح بدم چقدر سختم بود پسرم بزرگ شده بود 4 سال و نیمش شده بود ولی باز تو شلوارش پی پی سرپا پی پی

تا اینکه اومدم سه ماه پیش یه دوره شربت استئوکر بهش دادم خدا رو هزار مرتبه شکر از اون موقع پسرم رویاهاش نشست پی پی اش میومد فشار میداد کلا تخلیه اش میکرد الان نزدیک سه ماهه پسرم خوب خوب شده نه دارو میدم نه چیزی یوبس شم برطرف شد غیر میکنم اون همه یوبستش بخاطر سرپا بودنش بودنش بود که پی پی میکرد
شما نمیدونید چقدر خوشحالم که این سختی راه از جلوی راهم برداشته شد
مامان فندق کوچولو مامان فندق کوچولو ۴ سالگی
امروز رفتم پارک با پسرم ولی برای اولین بار با یه خانم دعوا کردم: پسرم یه مقدار بازیگوشه مخصوصا وقتی میریم بیرون ، توی پارک هم دوس داره با همه بازی کنه و میره دنبالشون بعضی بچه ها هم مخصوصا دخترا دوست ندارن و همش میگن که چرا میای دنبال ما و پسر منم عصبانی میشه یا هی میره دنبالشون اونام دعواش میکنن. مدامم بهش گفتم با کسی دوس نداره باهات بازی کنه بازی نکن ولی گوش نمیده باز میره میخواد بازی کنه. امروزم یه دختری که حدود ۹-۱۰ سالش بود بهش خورد بعد فرار کرد سمت مامانش پسرم هم رفت دنبالش به حالت هل دادن ولی خیلی یواش به دختره زد و تا من برسم بهش دیدم مامان دختره سر پسر من که کوچیکه با صدای بلند داد میزنه که چرا دختر منو هل میدی و داد و بیداد میکرد سرش پسر منم نشست زمین گریه کردن منم رسیدم عصبانی شدم به زنه گفتم چرا سر بچه داد میزنی گفت چون دختر منو هل میده گفتم هرچی میخواستی بگی به من میگفتی نه سر بچه کوچیک . دست بچمو‌گرفتم بردم دعواشم کردم که چرا هل میدی و …
هنوز اعصابم خورده که چرا بعضی بزرگترا متوجه نیستن که با بچه کوچیک چجور حرف بزنن و حتی بچه هایی که بزرگترن هم درکی ندارن نسبت به بچه های کوچیکتر. من خودم همیشه به پسرم تذکر میدم اگه کار اشتباه کنه یا یا ببینم با بچه ای درحال دعوان میرم باهاشون حرف میزنم حتی اگه اونا مقصر باشن میگم باهم قشنگ بازی کنید هیچوقت دعواشون نمیکنم چون میگم اونا هم بچه ان.ولی بعضی پدرمادرها اصلا انگار نمیتونن به بچه ها بگن با هم تعامل کنن تازه از بچه ها بدتر رفتار میکنن و انگار فقط بچه اونا بچس برای بقیه انگار نیست.
نمیدونم کارم درست بود یا نه اعصابم خورده هنوز . باید چیکار کنم؟؟
مامان لیانا مامان لیانا ۵ سالگی
درد ودل
ی چند وقتی بود دخترم خوب شده بود باز چند روز سر همه چی گریه میکنه روزی دوبار شده اینا به کنار دیروز سر عینک دوتایی دعواشون شد کوچیک نداره گفتم بابا بیاد ببریم ی دونه بگیریم از این دم دستیا شوهرم از سرکار ساعت دوازده رفته بود کاراشو کرده بودو بعدم پیش دوستاش تازه ۸.۳۰ اومد خونه از ۵ گفته بود میام بریم ی دور بزنیم بعد ی ماه دختر بزرگم خوابش میومد ولی گفت بریم بریم اینو سه بار گفت بعدم بخاری روشن بود لباساشم تنش بود گرمش شد با حالت غر گفت گرمم گرمم شوهرم که انگار منتظر بود گفت اااه نمیدونم این کار مسخررو از کی یادگرفتی و چقدر اخلاقت بده و دخترم بغضی شد وایساد تا من برم کفش پاش کنم اونجام باباش غر زد که آره اینم همش چسبیده به مامان رفتیم تو ماشین گفت عینک میخوام و اینا ماهم پیدا نکردیم هر جا رفتیم ی لاک گرفتیم براش بچمم هیچی نگفت دیگه گفت پیدا کنم میگیریم برات ساعت نزدیگ ۱۱ خوابش میومد مثلا رفت شام بگیره جوجه گرفت بچه های من نمیخورن سفتم بود گفتم ی برنجم بگیر دوبار گفتم بماند که شوهرم سر بچه ها
مامان آیهان مامان آیهان ۵ سالگی
مامان آسناو آرتین مامان آسناو آرتین ۵ سالگی
تا حالا شده به سلامت روانتون شک کنید من امروزشک کردم تصمیم گرفتم که در حتما پیش روانپزشک. من دوتا بچه کوچیک دارم دخترم چهار سال ونیم پسرم دوسالشه. پسرم شیطونه البته مقتضی سنشه از اون زیاد ناراحت نمیشم اما دخترم متاسفانه تاخیر داره درکش خیلی پایینه حتی از پسرم که دوسالشه خیلی پایین‌تره بماند که برا سلامتیش همه کاری کردیم از انواع دکتر گرفته تا کاردرمانی و گفتار درمانی. بازی درمانی. نورو تراپی. خدارو شکر خیلیم پیشرفت کرده بلاخره با اینم کنار اومدم سپردمش دست خدا متاسفانه چون درکش پایینه خیلی خیلیییییی گریه میکنه خیلی سختم آروم میشه ولی این گریه کردنا منو دیونه کردن به مرز جنون میرسم گاهی حس میکنم پتانسیل اینو دارم که اون لحظه یه آدم بکشم در این حد روانی میشم. امروز یه چرت زد از خواب پا شد بی مقدمه شرو به گریه کرد هر چی خواستم آرومش کنم نشد گفت غذا میخورم هر چی خواست براش آوردم. گفتم فقط آروم شه اما نشد. عدسی خیلی دوس داره بخاطر اون اکثرا درست میکنم از دیروز یه مقدار مونده بود گفت اونو میخوام براش گذاشتم اما باز جیغ و گریه که نمیخورم. گفت نیمرو میخورم خواستم براش درست کنم انقد گریه کرد جیغ زد تخم مرغا از دستم افتاد شکست با تابه تو دستم انقد خودمو زدم انقد به سر و کلم زدم که الان همه بدنم درد میکنه بعدش زود رفتم تو اتاق در و بستم گوشام گرفتم تا صدای دخترم رو نشنوم انقد گریه کردم آروم شدم بعدش زنگ زدم مادرشوهرم که طبقه پایینه که ببرتش بلکه یکم آروم شه اونم اومد تا حال و روز منو دید یه لیوان آب سرد داد دستم دخترمم برد خداروشکر تا اون بردش آروم شد. اما من با اینکه آروم شدم اما هنوزم دستام میلرزه تپش،قلب دارم برا حالم نگرانم