سوال های مرتبط

مامان نورا👧🏻🎀 مامان نورا👧🏻🎀 ۲ ماهگی
پارت هفتم تجربه سزارین😬🦋
من اون شب دیگه هیچی نخوردم تا صبح اومدن سوند رو در آوردن و لباس تنم کردن و شرت و پد گذاشتن و شروع کردم نسکافه خوردم و بعد یکی دو ساعت گفتن راه برو با کمک مادرم از تخت سعی کردم بلند بشم پشتی تخت رو بلند کردم که راحت تر باشه اما بیشتر از اینکه درد داشته باشم بدن میترسه که راه بره اومدن گفتن موقع راه رفتن شکمت رو بگیر که بهتره اینطوری دو سه قدم راه رفتم یکم اذیت بودم رفتم دراز کشیدم تا اینکه بعد از ظهر باز سعی کردم راه برم باز وادرم کمک مرد بلند بشم اما سعی کردم بدون کمک راه برم و هر بار چند قدم ببشتر راه میرفتم😬😬ضبح پمپ دردم تموم شده بود نزدیکای ظهر درد داشتم یکم که شیاف اومدن کذاشتن برام در کل برام خیلی قشنگ بود چون انتخاب خودم بود و همینکه طبیعی نبودم خیلی خوشحال بودم بعد اینکه اومدم خونه چند روز سر درد شدید و الان هم کردن درد شدید دارم و متوجه شدم به دیکلوفناک خساسیت دارم اما باز هم خداروشمر راضی ام از عملم و الان نگاه کردم گوشت اضافه نیاوردم و عفونت ندارم خداروشکر و بنظر خط بخیه خیلی قشنگی دارم😍😍😍ان شالله مادر شدن قسمت همه😍💋🥰❤️🦋
مامان هیرمان مامان هیرمان ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت دوم
من از چهارشنبه شروع کردم مابقی کارام که مونده بود رو انجام دادم کل خونه رو جارو برقی کشیدم و بعدش کل خونه رو طی کشیدم بعدش تمام پنجره‌ها رو تمیز کردم عصر دیگه کاری انجام ندادم و به خودم استراحت دادم ولی یه کم کمرم درد میکرد که حدس زدم واسه کارایی که انجام دادم. نظرم این بود که تا پنجشنبه کارای خونه رو تموم کنم از جمعه ورزش و پیاده روی رو شروع کنم .. فردا صبحش یعنی روز پنجشنبه ۲۸خرداد صبح که از خواب بیدار شدم هیچ دردی نداشتم شروع به گردگیری کردم یه مرتب کاری که دیدم به کم درد خفیف پریودی دارم اومدم یه کم استراحت کردم دیدم بهتر شدم حدس زدم به خاطر کارایی که انجام دادم مثل دیروز دارم یه کم اذیت میشم . بعد از نهار یه کم زیر دلم تیر میکشید رفتم استراحت کردم . تو این زمان که درد پریودی داشتم حرکتهای بچه هم خوب بود . یه کم درد پریودی داشتم ولی نامنظم بود چون یه کم اذیت میشدم نتونستم بخوابم بلند شدم یه کم تو خونه راه رفتم به کم دراز کشیدم حدود ساعت ۵عصر دیگه دردم ول شد.
مامان میران مامان میران ۴ ماهگی
پارت 1 خاطرات زایمان سزارین من❤️
صب ساعت 9بود یه دردای خفیف داشتم اون روز تازه شده بودم 35هفته دردای زیر شکمم خیلی کم بود و فک میکردم طبیعیه از خواب بیدار شدم مثل همیشه صورتمو شستم و مسواک زدم نشستم پای تلویزیون داشتم فیلم نگاه میکردم و تنها بودم حوصلم سر رفت خونه داداشم یه کوچه بالاتر بود آماده شدم و رفتم نشستم زن داداشم برام صبحانه آورد ولی همچنان یکم زیر شکمم درد میکرد ولی قابل تحمل بود بعد از دو ساعت دیگه رفتم که برم خونه برا شوهرم غذا درست کنم حتی سوپر مارکتم رفتم خرید کردم رسیدم خونه احساس کردم شکمم شل و سفت میشه و دردا یکم بیشتر شده و دیگه کمرمم درد میکرد وقتی رسیدم خونه دردا داشت غیر قابل تحمل میشد یعنی بیشتر کمرم درد میکرد سریع هیچ کس کنارم نبود مادرم شهرستان بود و من تنهای تنها بودم به خواهرم زنگ زدم گفتم ک فک کنم دردام شروع شده گفت که فک کنم دردای کاذب باشه بهش گفتم پس میرم حموم اگه بیشتر شد بهت زنگ میزنم هر طوری بود خودمو تا حموم رسوندم تا بتونم تمیز شیو کنم خودم از حموم اومدم بیرون و دردا بیشتر شده بود امونو ازم بریده بود سریع لباس پوشیدم و خودمو رسوندم خونه داداشم در خونه داداشم ک رسیدم گفتم که فقط منو ببرین بیمارستان که کاش هیچ وقت نمی‌رفتم اون بیمارستان ،که البته بیشتر شبیه تیمارستان بود
مامان رقیه سادات💚🫀 مامان رقیه سادات💚🫀 روزهای ابتدایی تولد
مامان مامانِ خوشمزه مامان مامانِ خوشمزه ۴ ماهگی
پارت چهارم




خلاصه ک مامانم یکم خونه رو تمیز کرد ک اگه زایمان کنم دیگه خونه مرتب باشه ...
مامانم رفت خونشون ب کارای خودش برسه ک شب عروسی دختر خالم بود .
منم درد داشتم یکم و دلم میخواست حتما تو عروسی دختر خالم باشم یکم استراحت کردم هربار ک میرفتم دستشویی یکم لباس زیرم خیس میشد ولی دیگه ترشح خونی نداشتم هرچی خواستم خودمو سرگرم کنم ک بیخیال عروسی بشم نشد ساعت ۷شب دیگه پاشدم آماده شدم ک برم زنگ زدم برادر شوهرم ک منو برسونه عروسی رفتم وارد سالن ک شدم مامانم و مادرشوهر سریع اومدن دعوام کردن ک چرا با این حال و روزت اومدی.
منم عادی جلوه میدادم ک انگار هیچیم نیس حس رقص ک نداشتم یه گوشه واسه خودم نشسته بودم هی دردام زیاد میشد و فشار روی واژنم بود ک میترسیدم از جام بلند شم کیسه ابم پاره بشه خواهرم هی اصرار داشت ک بلند شو برو خونه آماده شو برو بیمارستان چرا اینجا نشستی بعد خواهر شوهرم اومد اونم گفت بلند شو برو
(اینم بگم ک من عروس خالمم و واقعا مادر شوهرم و خواهر شوهرم خیلی هوامو دارن ).
نزدیک شام بود ک دردم خیلی شدت داشت جوری ک صورتم در هم جمع میشد از درد خواهر ک همش حواسش به من بود گفت درد داری چرا اینجوری می‌کنی خوب بلند شو برو بیمارستان ک خدایی نکرده اتفاقی میوفته واسه بچه .
دیگه نگران شدم و البته نمی‌تونستم درد رو تحمل کنم نصف مهمونا داشتن شام میخوردن آنقدر درد داشتم ک نمی‌تونستم بمونم شام بخورم ب مامانم و مادرشوهرم ک گفتم آماده شدن ک بریم بیمارستان زنگ زدم ب شوهرم اومد دنبالمون رفتم خونه ساک بچه و مدارک مورد نیاز رو برداشتم و با شوهرم و پدر شوهر و مادرشوهر و مامانم رفتیم بیمارستان .ساعت ۱۰نیم رسیدیم بیمارستان و................