۱۷ پاسخ

هعی خاهر حوصله داشتی دعوتشون کردی
ک بیان عیب و ایراد بگیرن
مردم چ رویی دارن بقران

وااای اصلا باورم نمیشه چقدر بعضی ها رو دارن. مادرشوهر من خدایی خوبه از اول بارداریم همش میگفت سیسمونی زیااااد نگیری گرونیه مامانت اینا گناه دارن. حتی میگفت بچه که اولاش تخت نمیخواد تخت نگیر

😂😂😂😂

فققققط خودم که سلیطه بازی درآوردم و اصلا سیسمونی دعوت نکردم تو همون جهازم گفتن جشن بگیریم گفتم من نه پذیرایی میکنم توخونه مادرم نه خوشم میاد ک بیان برا جهاز دیدنم سیسمونی هم جشن نمیگیرم ازین کارا خوشم نمیاد مادرشوهرم قهر کرد نیومد ببینه ولی خواهر شوهر ماهم یه دست لباس خرید اومد دید😍

وا
خب میگفتی الان وازلین از مد افتاده .میگفتی من چسب گوش گرفتم این جدیده و گرون تررررررر

من که مادرشوهرم فوت کرد ۳ماه پیش ولی پدرشوهرم اومد نگاه کرد هییییییچی نگفت حتی هزار تومن هم نداد .خداییش انتظار داشتم چون بچم پسره اولین نوه پسریشون میشه حتی یذره ام ذوق نکردن .هیچ وقت یادم نمیره که قبل عید زنگ زدم مادرشوهرم گفتم بچم پسره برگشت گفت مهم نیست انگار سطل آب یخ خالی کردن روم
یکی از خواهرشوهرام یه تومن داد ۳تا خواهرشوهر دیگم زحمت تبریک گفتنم ندادن جاریمم که دعوت کردم بهونه آورد و نیومد .چند شب پیش دیدمش اصلا نگفت مبارک باشه چیدی سیسمونیت و یجوری جلوی من دختراش و ناز می‌کرد انگار آسمون تیکه شده فقط این دختر دار شده

میگفتی میخرم دوتا هم میخرم یکیش برا تو که کمتر درد بگیره 😂😂😂

میگفتی اون قدیمی شده چسب گوش گرفتیم شما سنت قد نمیده به اینا
اگر میگفت بهم نشون بده میگفتی چشاتو باز میکردی میدیدی
چه حرفا

بدم میاد ازینجور ادما. چطور چیزایی ک گرفتی ب چشمش نیومده چیزی ک نگرفتی ب چشمش اومد؟

اصلا نباید دعوتشون می کردی

به خدا منم از الان استرس اون موقع رو دارم دعوت کنم بیان چی میخواد بشه به شدت اخلاقشون بده انگار همه چیو وظیفه می‌دونن پریروز اثاث کشی کردیم بنده خدا دیروز مامانم از ساعت ۹ تا ۶ اومده بود بکوب سر پا و کمک می‌کرد ساعت ۵ مادر شوهرم و خواهر شوهرم اومده مامانه منم بنده خدا خسته شده بود کمرش چیز درد میکرد زیاد حوصله نداشت مادر شوهرم برگشته میگه مامانت چرا ما اومدیم لباش آویزون بود کاری هم کرده وظیفه اش بوده برای دخترش کرده منم گفتم انجام داده دیگه بی منت مادر پدر هرکاری کنند برای بچه هاشون بی منت بعد میگه لابد من اومدم خونه پسرم ناراحت شده خوبه من همیشه نمی یام گفتم اتفاقا چون نمی یایی ناراحت میگه اصلا نمی یایی سر بزنه
نمیدونم چرا اینا اینجورن شما هم وظیفه می‌دونستید به خاطر نوه تون می اومدید کمک خوبه یدونه پسر دارید اومدی ببینی چخبر تازه توقع خوش رفتاری هم داری

😐😐😐😐میگفتی وازلین باتو

چقدر بیشعور آخه تو همه خانواده ها باید چندتا به درد نخور باشه اه اه

چه رویی دارن اونوقت خودشون چی گرفتن برا نی نی؟

واااایی🥴

وا 🤣

🤣🤣🤣🤣

🤣🤣🤣🤣

سوال های مرتبط

مامان سلنا مامان سلنا ۱ ماهگی
# زایمان
خانوما خلاصه میگم چون وقت ندارم نینی بیدار میشه
من ۳۹ هفته و پنج روزم بود ک شبش خونه بابام بودم داشتم اماده میشدم برم خونه خودم چون نزدیک بودیم پیاده ب همسرم گفتم بیاد دنبالم کمی پیاده روی کنم یهو دیدم یه چیزی ازم ریخت فهمیدم کیسه آبه چون داغ بود زیاد بود ب مامانم گفتم اونم گفت باید بریم بیمارستان اولش گفتم ن فردا میرم. چون میخاستم فردا برم زایشگاه و بیمارستان برای چک کردن نینی دیگه ب همسرم زنگ زدم گفتم ماشین بیاره ک بریم بیمارستان ب مادرت اینا چیزی نگو فعلا وسایلام رو چون قبلا خونه مامانم اورده بودم ک بعد زایمان اینجا میموندم برداشتم منو مامان. همسرم رفتیم بیمارستان اونجا ک رفتم ماما اومد معاینه کرد گفت یه سانتی و چون کیسه اب ترکیده درد نداری باید بستری شی بعد دکتر اومد معاینه گفت نینی مدفوع کرده باید سریع عمل کنی منو میگی وا رفتم از یه طرف استرس ک مبادا برا نینی اتفاقی بیفته از یه طرف فکر میکردم زایمانم طبیعی میشه و هیچ مطالعه وتجربه ای از سزارین نداشتم دکتر گفت چون این بیمارستان کوچیکه و ما امکانات نداریم باید بری شهر یه نامه فوری هم داد ک عمل کنم خیلی سریع راه چهل دقیقه رو تو بیست دقیقه رفتیم تو راه مامانم ب بابام زنگید ک بیاد و همسرم ب مادرشوهرم اینا هرچی گفتم زنگ نزنن ولی زنگ زدن دیگه رفتیم اونجا قسمت زایشگاه
ادامه پایین میذارم
مامان نیلـ🧸ـماه


🍒 مامان نیلـ🧸ـماه 🍒 ۶ ماهگی
پارت آخر

تجربه زایمان سزارین اجباری💔

بیمارستان برامون ی سونوی اورژانسی نوشت و گفت همین الان بیرون انجام بدین سونوی بیمارستان دقیق نیست، ما باید از سلامت جنین با خبر بشیم و ببینیم وزنش چقدره...
رفتیم همون سونوی همیشگی هول و هوش ساعت ۱ بعداز ظهر ۴ بهمن
دیدیم بستس ... خواستیم بریم خونه ک ب همسرم گفتم ی چی بخوریم بریم ، من غذا نمیتونم بپزم ،، دردام خیلی رو مخ بود و اذیتم میکرد ...
خلاصه رفتیم ی فست فودی و غذا خوردیم و خوش و خرم داشتیم پا میشدیم بریم خونه ...
غافل ازینکه ک تقدیری برام رقم خورده....
تا از جام پاشدم خیس شدم...گفتم شاید عادیه و ادرارمه ک ریخته ی قدم ک برداشتم دیدم خیلی بیشتر شد🥹
ب همسرم گفتم میرم تا سرویس و میام وقتی ک رفتم سرویس و شورتم و دیدم
دنیا دور سرم چرخید
کیسه آبم پاره شده بود با حجم زیادی از خورده ریزه های مدفوع
ک رنگ مایع رو ب طور کامل قهوه ای کرده بود
سریع رفتم پیش همسرم و گفتم فقط منو برسون بیمارستان کیسه آبم پارست و بچه هم مدفوع کرده ...
رفتیم با بدترین حال و روز
تا رسیدم زایشگاه گفتم کیسه آب پاره شده و قهوه ای رنگه بردن ان اس تی و و معاینه و گفتن حجم مایع خیلی کمه و بچه مدفوع زیادی کرده
تو ان اس تی قلبش کار میکرد منظم و دقیق
و دکتری ک داشت میرفت خونه رو برگردوندن و اومد برا معاینه وقتی آب و دید گفت خطر ایست قلبی جنین سرییییع بفرستینش برا عمل فقط زووووود
و منی ک از ترس فقط اشک میریختم ، ن از عمل ن از جون خودم
فقط بخاطر قلب بچم ک ممکن بود هر آن دگ نزنه...
رفتم اتاق عمل همه چی با سرعت نور آماده شد... و منو همسرم و خانواده هامون ک اشک میریختیم ...
دکتر بیهوشی پرسید چی خوردی غذا گفتم ماشروم برگر گفت وای ، تپل هم ک هستی فقط بمون ک من نخاعتو پیدا کنم ...