۶ پاسخ

وای راست گفته🤣

اخی😂😂

😂😂😂😂😂 راست گفته

بیچاره پیرمرد🤣🤣

بنده خدا😂

هااان؟ 😂

سوال های مرتبط

ریحان رمانویسم ریحان رمانویسم قصد بارداری
رمان طلوع دیگر. 🌗
پارت 17
. و برگشتم که برم که نگام خورد به پدرم... با ذوق به بچه زل زده بود... از اتاق رفتم بیرون...( نفس) با امدن مامان.. و اقای ملکان... میران تندی بچه رو گذاشت... و بدون حرف رفت بیرون... وقتی که بچه رو تو بغلش گرفته بود... یه چیزی عجیبی درون من رخ داد... نمیدونم چی بود... خیلی حس خوبی بود... مامان با گریه و ذوق نگاهی به پناهم انداخت.. و امد سمتمو.. و بغلم گرفت...با گریه تو بغلش نفس کشیدم... که ازم جدا شد.. نگاهم افتاد.. به اقای ملکان... که لبخند مهربونی زد.. و گفت ــ خوبی دخترم.. شرمگین گفتم ــ سلام ممنون... امد سمت پناه... و بغلش گرفت... و قربون صدقش رفت.... دست مامانو فشردم.. و مامان به روم لبخند زد... اقای ملکان گفت ــ دخترم.. اتاقتو.. تو خونه ما اماده کردیم... تمام وسایل نوه مو اونجا چیدیم... اتاقت.. کنار اتاق میرانه... گفتم هرجور خودتت راحتی... ممنونی زیر لب گفتم... که بچه رو گذاشت تو بغل مامانم.. و گفت من برم دخترم.. ــ ممنون.. مامان رو بهم گفت ــ میران خان امده بود پیش بچه... سری تکون دادم.. و دارز کشیدم روی تخت... تمام بدنم درد میکرد.. ــ اره.. ــ چی گفت؟.. ــ هیچی فقط نگاش کرد... مامان.. توی فکر فرو رفت....* روزا ها میگذشت...... پناه شبا زیاد بیقراری میکرد.... مامان... و بابا رفته بودن شهرستان... توی اون خونه تنها کسی که با من خوب بود مهسا بود.. و آقای ملکان... داشتم پناه رو روی شونم راه میبردم... که در اتاقم باز شد... و میران.. درحالی که با بالاتنه برهنه.. و با چشمای نمیه باز جلوم ظاهر شد... هینی کشیدم... که غرید ــ نمیتونی یه بچه رو نگهداری بدش به من... با هیرت نگاش کردم... بعد از اون روز بیمارستان... حتا یه لحظه هم پناه رو ندیده بود
مامان فسقلی🩵💙🩵 مامان فسقلی🩵💙🩵 هفته بیست‌وهشتم بارداری
سلا خانومی ها چطورین از خاطرات اسم گذاری و انتخاب اسمتون بگین 😚😍
برا خودم که خیلی طولانیه 🫠اوایل ازدواجمون بود جمع شده بودیم خونه مادر شوهرم حرف از بچه شد خواهر شوهرم با نیش باز برگشته میگه عزیزم انشالله پسر دار بشی مامان فداش بشه دخترم اسمشو انتخاب کرده گفته اسم پسر داییم رو میزارم امیر علی تو یه بچه بیار ایم گذاشتنش با ما 🫤بعدش دخترش به نظرتو چند سالشه ۵سال هر بار منو میدید هی تکرار میکردم انشالله امیر علی دنیا بیاد انقد گفته بود آلرژی گرفته بودم حساس شده بود از اسم امیر علی بدم میومد وقتی میشنیدم از تو گر میگرفتم نفسم کم میومد حس میکردم الانه که قلبم از حرص بترکه 🥵😡😡یه بار انقد ناراحت بودم رسیدم خونه به شوهرم گفتم به خواهرت بگو کم جلو من امیر علی امیر علی کنه ها حالم به هم میخوره از این اسم دیگه نمیدوتم به خواهرش چی گفت چی نگفت بعد اون دیگه امیر علی امیر علی نمیکنه حالا یکی دیگه گیر داده به اسم بچم 😐😑


بقیه داستان تو تاپیک بعده 😉🫠