۷ پاسخ

خداروشکر عزیزم.
لگنت خوبه؟ قدت بلنده؟

خداروشکرر که تجربه خوبی داشتی برای ماهم دعاکن🥹قدم نورسیدتم مبارک
دوران بارداری تحرک زیادداشتی؟؟

مبارک باشه انشالله زیر سایه پدر و مادر باشه❤️برای ماهم دعا کن همین قدر راحت زایمان کنیم🥲❤️

به سلامتی عزیزم قدمش مبارک باشه

مبارکت عزیز دلم واسه من ھم دعا کن قربونت

عزیزم ❤️ خداروشکر زایمان خوبی داشتی.برای منم دعا کن.چشمت روشن ایشالله نامدارباشه 💐❤️

خدارو شکر ک زایمان خوبی داشتی عزیزم.شما بیمازستان دولتی زایمان کردی؟

سوال های مرتبط

مامان بچه مامان بچه ۱۰ ماهگی
تجربه زایمانم پارت سه :
رفتم سرویس و بعدش دوش اب گرم گرفتم روی کمرم پنج دیقه ای اب گرم گرفتم و دردم شدیدتر شدم داشتم گریه میکردم از درد . اومدم سر تختم تا میخواستم برم بالای تخت یه درد شدیدی منو گرفت و کیسه آبم پاره شد و یهو آب ریخت ازم . کل کیسه ابم تخلیه شد رو زمین .ماما اومد دید کیسه ابم پاره شد خوشحال شد و منو خوابوند و سرممو زد از اینجا به بعد وقتی دردم میگرفت مرگو به چشمم میدیدم . دستگاه ان اس تی دایم افت نشون میداد بهم اکسیژن وصل کردن ولی بازم دایم اخطار میداد ان اس تیم . ماما معاینه میکرد و بهم میگفت دردت اومد اخراشه زور بده و گرنه بچه از حال میره . بالاخره فول شدم و رفتیم اتاق زایمان . بعد فول شدنم دیگه درد نداشتم و با میل خودم زور میدادم که بچه بیاد بیرون . دو سه بار عمیق زور دادم و بچه رو بیرون کشیدن .از بیرون هم چندتایی بخیه خووردم ولی ماما گفت یه جوری بخیه ات زدم از قبلش هم بهتر شد خدا خیرش بده واقعا واقعا خیلی راضی بودم ازش . یکساعت منتهی به زایمان واقعا مرگو به چشمم دیدم با اینکه دومین زایمانم بود . ولی خداروشکر تموم شد . این هم از زایمان من😍💖
مامان پسته پسر👶🏼🩵 مامان پسته پسر👶🏼🩵 ۱۲ ماهگی
تجربه زايمان طبيعي ٢

خلاصه وقتی ۹:۳۰ کفت بیا رو تخت برای معاینه چشمام سیاهی میرفت پیش خودم میگفتم بقیشو چجوری ادامه بدم و .. همین که دراز کشیدم گفت فول شدییی😳چشمام ۴ تا شد اصلا انگار دوباره امدم بیمارستان یا انگاری از خواب بیدار شدم دیگه هیچ خستگی نداشتم وقتی اینو شنیدم ( برای همین بود که همه ماما ها میگفتن از ۵ سانت تا ۱۰ سانت خیلی زود میگذره )تا ‎ پسرمم به دنیا بیاد ۱ ساعت زمان برد و چون اون ۱ ساعت میدونستم هر لحظه دارم به زایمان نزدیک میشم خیلی برام قشنگ بود و دردامو نادیده میگرفتم و همکاری میکردم با ماما ، بخیه ام خوردم ۵/۶ تا اما بازم خداروشکر بخیهام درد نمیکنه از روز اول فقط چون میدونم بخیه دارم یکم سختمه و معذبم اما اذیتی ندارن خداروشکر امیدوارم بعداام برای اتفاقی نیوفته و همین تجربه خوبی که دارم بمونه برام و در اخر اینکه واقعا زایمان طبیعی شرایط خوبی میخواد من مطمئنم اگه شوهرم و ماما همراه نبودن اصلا اصلا نمیتونستم چون با اینکه بیمارستان خصوصی بود اما بازم دل سوزی نمیکردن قطعا برای من و میزاشتن خودم با خودم درد بکشم تا بزاام حتی موقعی که بچه داشت میومد و باید زور میزدم به شوهرم گفتن برو بیرون حالت بد نشه من داد میزدم اگه بره بیرون دیگه زور نمیزنم🤣برای من خیلی قوت بود بودنش واقعا
مامان هامین مامان هامین روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی
من امروز که بستری شدم چهل هفته بودم
دردنداشتم‌‌
با القای زایمان(سرم فشار)زایمان کردم
از اولم دوست داشتم طبیعی زایمان کنم و خداروشکر زایمانم تقریبا خوب بود

ساعت ۹بستری شدم معاینه شدم دوسانت بودم ،ده سرم تزریق کردن ،ساعت یازده که معاینه شدم گفتن چارسانتی و کیسه آبمو پاره کرد
بنظرمن درد معاینه ها خیلی کلافه کنندس
درخواست اپیدورال کردم که دوازده برام زدن و خیلی خوب بود تقریبا هفتاددرصد دردا از بین رفت
ماماهمراهم بهم چندتا ورزش گفت و کمرمو ماساژ میداد ؛که هشت سانت شدم
میتونم بگم تااینجا هیچ دردی نداشتم اینم بگم من هیچ کلاس امادگی زایمانی شرکت نکرده بودم
از اینجا به بعد انقباضا خیلی سریع بود و یه درد قابل تحمل که باید دیگه باهاشون همکاری کنید تو انقباضا زور بزنید ،که بردنم رو تخت زایمان دکترمم اومد و ساعت یک و نیم زایمان کردم
یکساعتم بخیه هام طول کشید
پسرمم وقتی بدنیا اومد سریع بردنش واسه اکسیژن چون بند ناف پیچیده بود دور گردنش
بعد سه ساعت آوردنش
من از زایمانم راضیم واسه من طبیعی خیلی خوب جواب داد
مامان نیکا سادات مامان نیکا سادات ۳ ماهگی
تجربه زایمان ۲:

دوباره سوزن فشار وصل کردن تا ساعت ۷ و نیم ۸ شدم چهار ساعت و بعدش با درد های شدیدی که داشتم تو نیم ساعت شدم ده سانت البته تا دردم شروع میشد معاینه ام می‌کرد و خیلی بهم کمک می‌کرد خیلیییی ، هم دردم کم میشد هم خب روندش زودتر پیش می‌رفت!! ولی خب وقتی ۱۰ باز شد به خاطر اینکه بچه گیر کرده بود بود منو نبردن اتاق زایمان و بهم نگفتن اصلا که بچه گیر کرده منم چون اصلا تجربه نداشتم فکر می‌کردم هر اتفاقی داره میوفته روند زایمانه!!
حالا موقعی که بچه گیر کرده بود هی بهم میگفتن تا دردام شروع میشه زور بزن و فکر کن یبوست داری ، یعنی باید با مقعد زور می‌زدم ولی من چون بلد نبودم با گلو زور می‌زدم و این باعث شد بعدش گلوم متورم بشه ...خلاصه نیم ساعت چهل دقیقه ای تو این حالت بودم ، پاهام رو با دستم میگرفتم هل می‌دادم تو شکم و زور می‌زدم و سرش و موهاش معلوم بود ولی چون گیر کرده بود نمیومد بیرون ؛ خیلی اذیت شدم خیلی به معنای واقعی دلم می‌خواست بمیرم تا دردام تموم شه ، بعد که بهم گفتن خب بلند شو بریم اتاق زایمان انگار دنیا رو داده بودن بهم وقتی رفتم اونجا و خوابیدم رو تخت دکتر بهم گفت زور بزن
مامان رستا 🩷🩷 مامان رستا 🩷🩷 ۸ ماهگی
پارت چهارم
بعد که دید گفت تو الان نه سانتی و نیاز به بی‌حسی نیست دیگه الانا زایمان میکنی منو بردن تو اتاق زایمان و هی میگفتن زور بزن منم زور میزدم که دقیقا همدن دوازده که ماما گفت بچم به دنیا اومد و بچه رو یک لحظه نشون دادن و بردن و منتظر اومدن جفت بودن یه ده دقیقه یک ربع طول کشید تا بیاد هی سرفه کردم هی زور زدم تا بالاخره جفتم اومد اینم بگم من از اینکه برش بزنه و بدوزه و من حس کنم میترسیدم ولی همون موقع که برش زدنم حس نکردم بعدشم می‌دوخت فقط سه تا بخیه آخر حالیم شده بود بهم گفتن دو تا آمپول به واژنت زدم برای بی‌حسی یه آمپول تو سرمم زده بود شیاف انداخته بود برای همین قشنگ خداروشکر درد نداشتم من همشم استرس داشتم خوب نباشن ولی خداروشکر راضی بودم البته شیفت روز خوب بودن شیفت شبش یکمی بداخلاق بودن ولی بازم از ماما های اون روز خداروشکر راضی بودم راستی دکتر اون روز شیفتم موقع بخیه زدن اومده بود که ببینه ماما چجوری میدوزه خلاصه بالاخره زایمان کردم طبیعی و خداروشکر راضیم با اینکه آخرش مجبور بودم سرم زور بزنم
مامان فندق کوچولو💙 مامان فندق کوچولو💙 ۱۱ ماهگی