۳۵ پاسخ

سخت‌ترین قسمتش به نظرم درک نکردن اطرافیانه وقتی میگی خستم یا نیاز دارم تنها باشم میگن اااا کفر نگو خداروشکر کن بچه همینه دیگه🙄🙄

برای خودم سخت ترینش اونجاش بوده که دیگه هیچ تایم آزادی برای خودم ندارم
یعنی حتی یه حمام ساده باید با تایم قبلی باشه که یکی بیاد لنا رو بگیره و من برم حمام

منم بی خوابی

دقیقا دلم برا تک تک این آیتم هایی که گفتی تنگ شده ، کاش مادر بودن مرخصی داشت 🤦🏻‍♀️

بی پولی بزرگترین درد بی درمون پول داشته باشم با سختیش میتونم کنار بیام فکر پول آدمو از پا در میاره

بیخوابی
تنهایی
وقت دوتایی بودن با شوهرم نداریم
هیچ کار شخصی برای خودم نمیتونم انجام بدم

برا من از اینکه دیگ تایم آزاد ندارم ک ب خودم برسم ولی همیشه خودمو قانع میکنم میگم این روزای سخت همیشگی نیست ی روز دختر کوچولوم بزرگ میشه و دوره ی شیرینش شروع میشه
و شب بیداری ها و دلسوزه ی همیشگی ..حتی ی وقتایی بدون بچه ام مهمونی یا جایی میرم دلم باز پیش بچه امه

فعلا برای من دو مورد اول از بقیه سخت تره
هیچوقت دیگ زندگیمون عین موقعی ک قبل از بچه بود نمیشه
ولی با این وجود بازم خداروشکر میکنم و خوشحالم واسه وجود پسرم
و صدبارم برگردم عقب دوباره مادر بودن رو انتخاب میکنم😍

سخت ترین قسمتش درک نکردن شوهرم
این اینقدر منو اندازه بیخابی و بغل گردوندن و شب بیداری نسوزونده

برای من سخت ترینش اینکه باید همیشه واسه کوچک ترین کارا یکی باشه ک بتونم انجام بدم مثل حموم بردن سپهر یا تمیزی خونه حتما یکی یاید سپهرو نگهداره تا بتونم
انگار همیشه باید منت بکشم 😐

سخت ترین بخش برای من اونجاییه ک توسط هیچ کس درک نمیشی دیگ مادری زن نیستی اگرم باشی زن بودن برات سخت تر میشه
از همه سخت تر برام غصه خوردن برای اینکه نور چشمم زود جلو چشمم داره بزرگ میشه و قد میکشه و من دلم برای همه این روزا تنگ میشه
کلا پروسه بچه داری برای من شیرین بود ولی درد دندون دراوردنش تلخ

کم خوابی شب برام خیلی سخته و البته همین ک هیچ تایمی برای خودم نیست همیشه در حال انجام دادن ی کاری هستم😭

سخت ترینش برای من وابستگی شدیدم به دلیه خصوصا از جنگ
همیشه یه نگرانی باهامه با اینکه میدونم همه جیز دست ما نیست
حتی شهریور قرار برگردم سرکار همش میگم نمیتونم ازش جدا شم😅🥲

من فقط نگران آینده ی دخترمم چون خداروشکر کمکی دارم و مادر شوهرم بهتر از منم مواظب دخترمه

بعد بچه کارمو ول کردم با اینکه کارم انلاین بود خیلی پشیمونم الانکه بعد یسال دوباره میخوام برگردم به کارام میبینم چقدر عقب موندم همه اونایی که با هم کار میکردیم چقدر پیشرفت کردن خیلی حس بدی دارم احساس میکنم خیلی عقب موندم من

بی خوابی

سلام گلم من آپتامیل پرونوترا میدم ایرانی البته
پودر ستینگ دستگاه شیررساز بیبی برزا رو باید رو چند بذارم؟؟؟؟
بخاطر این هنوز نتونستم ازش استفاده کنم

سلام بنظر من سخت ترین قسمت مادر شدن داشتن شوهری با درک فوق العاده پایین و بد رفتار هست، اینکه میگن یار خوب تمام ماجراست بخدا راست میگن ..،یارت که خوب باشه از سخت ترین ‌مشکلاتم میشه لذت برد خوشا آنان که قسمتشون شده .

اینکه محدود شدم و دیگه آزادی ندارم …کار مهمی هم داشته باشم میذارمش پیش مامانامون اما بدو بدو و سریع بایذ انجام بدم و برگردم چون فقط شیر خودمو می خوره خیلی سخته … دلم واسه بی دغدغه بودن و مال خودم بودن تنگ شده

دلم برای استقلالم، سرکار رفتنم، وقت های دو نفره با همسرم، مهمونی رفتن های شبونه ، توی ماشین بدون صدای گریه و جیغ و نق بچه آهنگ گوش دادن با همسرم ، برای با خیال راحت بیرون رفتن و گشتن و چرخیدن تنگ شده

من دلم واسه راحت بیرون رفتن با دوستام تنگ شده ، دلم واسه باشگاه تنگ شده ،دلم واسه نقاشی کشیدن تنگ شده، بزرگترین سختیشم به نظرم اینکه آدم همش نگران بچه هست انگار با دست خودم یه موجودی رو آوردم که همش باید نگرانش باشم بیشتر شبا از ترس اینکه خدای نکرده شیر بپره گلوش خفه بشه دوسه ساعت خوابم نمی بره بالا سرش نشستم وقتیم خواب میرم دوباره باید پاشم چون بیدار میشه شیر میخواد

برای من که دست تنها بزرگش کردم
(همسرم پر مشغله س)
اصلا خستگی فیزیکی مسئله نبود
بیشترین چالش من
تقریبا بعد یکسالگیش شروع شد،چالش چطور باهاش بهترین رفتار رو داشته باشم
توی لجبازی هاش
توی استقلال طلبیهاش
خیلی خیلی اذیت میشم سر این مسائل
همش نفس عمیق میکشم و سعی میکنم خودمو کنترل کنم اما واقعا سخته

سخت ترین قسمت زمانی بود که بعد از یک هفته از زایمان تازه سینه هام پر شیر شده بود و بچه هم خیلی خوب میخورد بعد گفتن بخاطر داروهام نباید به نی نی شیر بدم .... خیلی گریه کردم خیلی

برای زندگی قبل بچه دار شدنم دلتنگم…

عزیزم وزن 6ماهگی چقدر بود چ شیری میخوره

منم دست تنها و شهر غریب شوهرم از صبح میره سرکار شب برمیگرده همه اش استرس دارم بچه ام اگر زیاد گریه کنه بتونم آرومش کنم

واسه من ازاواش سخت بود وهست رفلاکس شدیدش شیرکم خودم شیرخشک تاسه ماهگی فقط خوردبعدش هیچ شیرخشکی به معدش نساخت وروزبه روزضعیف ترشد اززمانی که هنوزچله بود سرماخوردبدجوربی خوابی که دیگه افتضاحه تربودالان روزابیدارولی شبا نمیخوابید هنوزم خونه کسی میرم یا مهمون میادخونمون همینطوره پامیشه گریه میکنه چندین باروقدووزنش روخط قرمزه چندین دکتربردم این اخرین دکتریه که هفته پیش بردم خداکنه خوب بشه درکنارایناخودم افسردگی گرفتم والان خداراشکرخیلی بهترم فک کن اینقدگریه میکردم وشیرم کم بود شیرخشکومجبورمیشدم باسرنگ حداقل درحد 60 تابهش بدم که ضعف نکنه همونوهم باز یع ساعت بعدبالامیاوردانواع واقسام قرص خوردم وشیرم خوب نشد ولی 8ماهه که شدرفلاکسش بهترشد تونستم شیرنان بهش بدم ولی دیگه قدووزنشوجبران نکردکه نکرد

اوایل زایمان هم درگیر افسردگی بودم
هم نمیتونستم برنامه هایی که دارم اجرا کنم و اینکه همسرمم ناخواسته سر هرچیزی باهام لج میکرد حس میکرد دارم تنبلی میکنم مثلا تا دوماهگیش اجازه نداد کمکی شیر خشک بدم

ولی بعدش که درد کولیکش کم شد و میشد با بچه ارتباط گرفت بهتر شد الان دارم لذت میبرم از وجودش

من بیشتر نگران سلامتی بچه هام هستم درسته همیشه خونه به هم ریخته خودم خسته ولی اینا همه میگدزه فقط سلامت باشن گاهیم دعواشون میکنم عذاب وجدان میگرم اذیت میشم

بچه اولم ک گریه هاشو نمیفهمیدم ت عذاب کشید هیچکسم نفهمید همه بی تجربه
بچه دومم عذاب دنیارو کشیدم وقتی نفسش بخاطر گریه میرفت قطع میشد بعد برمیگشت از نه ماهگی تا دوسالگی بعدش خوب شد خودم دچار فوبیا و پنیک شدم

👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻

بی خوابی و اینکه شهر غریبم و دست تنها

مادر شدم
ج ن گ شد
آینده ماهان چی میشه
هر روز گریه میکنم ها

من هیچیییی فقطططط بدغذایی

سخت ترین قسمتش اینه که داد میزنم سرشون و گاهی روشون دست بلند میکنم، پنج شیش تا روانپزشک عوض کردم، ولی درمان نشدم، از خودم متنفررررم

سوال های مرتبط

مامان 🌹رز مامان 🌹رز ۱۳ ماهگی
مامانا، بعد از بچه‌دار شدن خیلی چیزها تغییر می‌کنه و طبیعیِ که انرژی و تمرکز همه‌مون روی بچه باشه. اما تجربه ما نشان داد که رابطه با همسر هم نیاز به مراقبت داره، حتی وقتی خسته‌ایم یا درگیر کارهای روزمره هستیم.
ما یاد گرفتیم که برای زنده نگه داشتن رابطه، لازم نیست کار بزرگ یا خارق‌العاده‌ای انجام بدیم. کافی بود:
ده دقیقه واقعاً با هم بودن، وقتی بچه خوابیده، بدون گوشی و حواس‌پرتی، حتی فقط برای حرف زدن درباره روز یا یک اتفاق کوچک.
مدیریت لحظات عصبانیت و خستگی، یعنی قبل از بحث، کمی فاصله گرفتن و بعد با آرامش کوتاه و صادقانه حرف زدن.
استفاده از فرصت‌های کوتاه جدا از بچه، حتی یکی دو ساعت در هفته، برای دیدن همدیگر و بازیابی انرژی مشترک.
توجه واقعی به همدیگر، نه به شکل شعار، بلکه با جملاتی ساده اما مشخص، مثل دیدن و تقدیر از کارهای کوچک روزمره همسر.
تماس و نزدیکی ساده، گاهی فقط گرفتن دست یا تکیه دادن کنار هم روی مبل، حس بودن کنار هم را حفظ می‌کند.
با این اقدامات کوچک اما واقعی، ما توانستیم بعد از بچه هم رابطه‌مان را زنده نگه داریم، همچنان شریک هم باشیم و حس دوست داشتن را تجربه کنیم.
مامان مهوا مامان مهوا ۱۶ ماهگی
خانم ها وقتی مادر میشن از یه زندگی آروم یهو پرت میشن تو مسولیت و تنش مسولیت و تنشی که همه اش استرس و بی خوابی و ناآرامی...همراه داره علاوه بر اون مشکل خودشون بدنش تغییر میکنه پوستش مثل قبل نیست ریزش مو داره و اصلا نمی رسه که برای خودش وقت بزاره
بد تر از همه اینه که هیچ کس نمیفهمه که یه مادر تو چه وضعی مثل خسته شدی یه داد کوچیک میزنی که بچه اینقدر نق نزنه شوهرت مخصوصا به جای اینکه تو رو درک کنه میگه چرا سرش داد زدی مگه از خونه بابات آوردی و این بزرگترین غم دنیاست که تو زاییدی و زندگی تو بیشترین تغییر و کرده
یا میری مهمونی علاوه بر بزرگترها دختری که مجرد فکر میکنه چون شاغل و بقیه بهش پرو بال دادن خیلی بزرگ شده میپرسه چی بهش میده غذا میخوره از خودتم سوال نمی پرسه اینقدر فرهنگ داره
عزیزم هیچ کس از من مادر به بچه نزدیکتر نیست و زحمتش و نمی‌کشه
دقیقا مثل مادر خودت که زحمت کشیده ام به جای اینکه تو رو درست تربیت کنه که پسر هستی در آینده به همسرت مادر بچه ات حرف چرت نزنه یا توی دختر که به هم جنس خودت احترام بزاری نه فضولی سرش تو زندگی دیگران بوده که تو هم الگو گرفتی
یاد بگیریم چه پسر و چه دختر درست تربیت کنیم
نه گلی بکاریم بعد یادمون بره حرصش کنیم فقط اب و کود بهش بدیم بزرگ بشه