۳ پاسخ

این مامان زینب سادات فامیلته؟
چه بی شخصیته

متنفرم از همشون دقیقا حرفه دلمو زدی
یه عده فضوله بی شعورن ان
من عکس دخترمو گذاشته بودم اومدن گفت چرا اینجوری چرا اونجوری منم پاک کردم

چی بگم والا منم یه عکس گذاشتم که قره قروت میخوره هی اومدن گفتن نده فشارش میفته ال میشه بل میشه. بهترین کار همینه بی تفاوت باشی و کار خودتو انجام بدی.مسلما مامانا خیلی بیشتر نگران بچشونن.

سوال های مرتبط

مامان معجزه مامان معجزه ۷ ماهگی
خیلی به این در و اون در میزدم تا اضطراب و استرسم کم بشه من آدمی بودم که خیلی آروم بودم ولی بعد از اینکه مادر شدم دائم توی استرس و نگرانی به سر میبرم نکنه هایی که به فکرم میاد اینکه آیا مادرخوبی هستم آیا میتونم تربیتش کنم آیا .....
خلاصه بگم که آخرش فهمیدم مادر شدن همینه یعنی نگران شدن همیشه شاید فقط به مرور زمان نحوه کنترل کردن نگرانی هات رو یاد میگیری ولی هیچوقت تموم نمیشن نمیدونم بعضیا اسمش رو گذاشتن افسردگی پس از زایمان اما بنظرم این همون مادر شدنه هورمونا به طرز عجیبی بعد از مادر شدن بهم می ریزن و نتیجه اش میشه مادری که دائما باید به فکر باشه و نتیجه به فکر بودن میشه اضطراب و استرس
نمیدونم شاید من ۲۲ سالمه شاید کوچیکم برای این چیزا نمیدونم شاید نباید مادر میشدم شاید دلم میخواد فرار کنم از این وضعیتی که دارم ولی نمیتونم حالا انقد دلبسته پسر کوچولوی ۶ ماهم شدم که تصور نبودنش قلبم رو به درد میاره
حالا من هم مادرم هم همسرم هم معلمم هم دختر مادر و پدرمم هم عروس مادر و پدر شوهرمم و هم خودمم حالا خیلی مسئولیت دارم شاید سنگینی همین مسئولیتهاست که روی دوشم سنگینی میکنن

ولی همه اینا قراره بگذره هرچند سخت هر چند با استرس هر چند دیر ولی تنها امیدم به گذرا بودنشونه
مامان دلنواز🩷 مامان دلنواز🩷 ۱۰ ماهگی
یه زمانی فکر می‌کردم سخت‌ترین قسمت مادر شدن، انتظار کشیدن برای به دنیا اومدنته... اما حالا می‌فهمم سخت‌ترین بخشش اینه که هر روز بزرگ‌تر شدنت رو تماشا کنم.
این عکس رو که می‌بینم، دلم یه جوری فشرده میشه. یاد اون شب‌ها می‌افتم؛ شب‌هایی که خسته بودم، نگران بودم، گاهی می‌ترسیدم و گاهی فقط زل می‌زدم بهت و دعا می‌کردم حالت خوب باشه. اون روزها برام سخت گذشت، اما حالا دلم برای همون سختی‌ها هم تنگ میشه، چون تو اون روزها اینقدر کوچولو بودی که...
انگار همین دیروز بود که توی اون نور آبی خوابیده بودی و من ساعت‌ها نگاهت می‌کردم. حالا زمان داره با سرعتی می‌گذره که گاهی می‌ترسم. می‌ترسم یه روز چشم باز کنم و ببینم دیگه اون نوزاد کوچولوی من نیستی. می‌ترسم این روزها رو خوب زندگی نکنم و بعداً حسرت تک‌تک بغل کردنا، بوسیدنا و بو کشیدنت رو بخورم.
شاید برای همینه که بعضی شب‌ها یه بهونه‌ای پیدا می‌کنم و میارمت پیش خودمون. می‌خوابونمت کنارم، می‌چسبونمت به قلبم و آروم نفس می‌کشم. نه برای اینکه تو به من احتیاج داری... برای اینکه من هنوز به این نزدیکی احتیاج دارم.
دلنواز جان، اگر روزی این نوشته رو بخونی، بدون که هیچ‌وقت از بزرگ شدنت ناراحت نبودم؛ فقط دلم برای نسخه‌های کوچیک‌ترت تنگ می‌شد. برای اون دست‌های ریز، اون خواب‌های آروم، اون روزهایی که تمام دنیات توی آغوش من جا می‌شد.
و امشب، مثل خیلی از شب‌های دیگه، باز هم می‌خوام تو رو بچسبونم به قلبم؛ شاید برای اینکه زمان کمی آروم‌تر بگذره... شاید برای اینکه این لحظه‌ها رو عمیق‌تر حفظ کنم... و شاید فقط برای اینکه مادرتم. ❤️🌱