پارت 2 زایمان سزارین
بله من بچم مرخص شد اومد خونه ولی من بخاطر تنگی نفس و سرفه و تب حالم بد بود فکر میکردم سرما خوردم میرفتم پزشک عمومی یا میگفتن سرماخوردگی هستش یا از خستگی زایمان یاهم میگفتن بخاطر شیر هستش سرم و یکی دوتا آمپول مینوشتن میزدم دو روز خوب میشدم باز برمیگشتم به همون شرایط روز 27 زایمانم بود صبح خواب بودیم یهو دیدم همسرم پاشد با عجله مامانمو صدا زد که زود باش بیا حانیه داره تو تب میسوزه رنگشم کلا زرد شده مامانم اومد تبمو گرفتن 40 بود دیگه اونروز همسرم شیفت شب بود به مامانم گفت دارو بخوره تبش کنترل بشه عصر ببرین پیش دکتر خودش عصر رفتم دکتر خودم اورژانسی آزمایش و سونو نوشت خودشم تماس گرفت تاکید کرد جوابا زود آماده بشه سونو گفت بخیه های داخلیم هماتوم داده آزمایشمم خوب بود دکتر بستری نوشت گفت برو تحت نظر باش نگران نباش آزمایشات خوبه یه چند روزه با دارو حل میشه بستری شدم صبح دوباره ازم آزمایش گرفتن بعدش بردنم سونو برگشتم اتاقم دیدم دکتر و پرستار با عجله اومدن که زود آماده شو به خانوادت خبر بده داریم می‌بریم اتاق عمل 10 دیقه نکشید تا همسرم و مامانم بیاد اومدن که پاشو می‌بریمت گفتم آخه همسرم نیومده هنوز رضایت نداده که دکترم گفت رضایت چیه دختر خونریزی داخلی دادی خیلی خطر ناکه نمیتونیم منتظر باشیم تا همسرت بیاد که بردنم اتاق عمل و چون خونم خیلی افت کرده بود بازم اسپاینال شدم

تصویر
۴ پاسخ

ای وااای 😢

خب بقیش

کدوم بیمارستان بودی ودکتر کی بود؟؟؟کدوم دکتر سزارین کردی ؟؟؟

ای وای خوبه زود رفتی دکتر فهمیدی

سوال های مرتبط

مامان آراز🩵 مامان آراز🩵 ۳ ماهگی
سلام مامانا اگه بخوام از تجربه زایمانم بگم
5 خرداد ساعت 1:30 شب یکی از مامانا تجربه خیلی بدی از زایمانش گذاشته بود که حالا نمیگم چی بود من دیدم شدید ترسیدم همون لحظه گوشی رو گذاشتم کنار پاشدم رفتم یه آبی به سر صورتم بزنم تا یکم حالم خوب بشه که دیدم کیسه آبم پاره شده دکترم از قبل گفته بود اگه زایمان زودرس داشتی بخاطر بچه برو بیمارستان دولتی رفتیم بیمارستان دولتی انجا دکتر بزور معاینم کرد مردم و زنده شدم گفتش اصلا لگن خوبی نداری برا زایمان همسرم پرسید چی میشه گفت هیچی 2 روز آمپول فشار میزنیم نتونه زایمان کنه بعدا سزارین میکنیم که همسرم رضایت شخصی داد ساعت 3 امدیم بیمارستان بهبود تماس گرفتن دکتر خودم بیاد قرار شد دکترم 9:30 صبح بیاد سزارینم کنه که متاسفانه من چون کیسه آب پاره شده بود دردای طبیعیم شروع شد از درد نفسم بند امده بود که زنگ زدن دکترم ساعت 8 اومد سزارینم کرد دردا همه قابل تحمل بود برام نه پمپ درد گرفتم نه شیاف استفاده کردم تنها مشکلم تنگی نفس بود که اون روز تو بیمارستان گفتم گفتن بخاطر ماساژ هستش که نگو یه چیز دیگست خلاصه بچم 8 روز تو بیمارستان بستری شد من اصلا هیچ استراحتی نداشتم طول روز کلا پیش بچم بودم فقط شبا میومدم خونه همچنان تنگی نفس هم با من بود تب هم اضافه شده بود میگفتن بخاطر شیر دهی هستش خلاصه من بعد 8 روز دیدم دکتر بی‌شعور چون بیمارستان خصوصی هستش عمدا بچه رو مرخص نمیکنه من با رضایت شخصی مرخص کردم آوردمش خونه شکر خدا شرایط بچمم خوب بود
ولی اگه شما فکر میکنین تجربه زایمان و بدبختی های من تموم شد سخت در اشتباهین 🤦🏻‍♀️😂 انشالله بمونه تو پارت بعدی میگم بهتون که چیشد🧑‍🦯
مامان کوهیار🫀🦣🧸 مامان کوهیار🫀🦣🧸 ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت دو 🪼🐚🪸

ولی من گفتم نمیرم زایشگاه میرم پیش دکتر تا اون برام سنو کنه
مامای اونجا هم من معاینه کرد یک فینگر باز بودم
دیگه با همسرم سریع رفتیم مطب دکترم ساعت ۸ شب رسیدیم وقتی داخل شدم دیدم ۱۹ نفر توی نوبت هستن سریع از مطب زدم بیرون و به همسرم گفتم من حوصلم نمیکشه اینهمه تو نوبت بمونم خلاصه با همسرم تصمیم گرفتیم که بر گردیم خونه و فردا صبح زود برم زایشگاه برای سنو
اون شب من از استرس اصلا خوابم نمی‌برد دیگه ساعت ۶ بود بلند شدم صبحانه درست کردم و خونه رو مرتب کردم و برای احتیاط ساک بچه هم با خودم بردم دیگه وقتی رسیدم زایشگاه رفتم قسمت تریاژ و گفتم که برای سنو اومدم اونم بهم گفت باید بستری بشه ۱۲ ساعت تا سنو تو انجام بدیم منم به همسرم گفتم بره خونه تا ۱۲ ساعت دیگه بیاد دنبالم
خلاصه نوبتم شد رفتم تریاژ تا برام پرونده اوکی کنه
تا سنو هامو دید و نامه مامای دیروز رو خوند گفت بخواب تا معاینه کنم معاینه کرد و گفت دو فینگر بازم گفت تو باید ۳۷ هفته میومدی برای زایمان چرا نیومدی منم گفتم دکترم گفته نیاز نیست و بهم یه برگه داد گفت برو پذیرش کارتو انجام بده منم چون همسرم نبود خودم به خیال بستری برای سنو رفتم تا پذیرش بشم که کارامو انجام داد و برگه داد بهم گفت برو بخش لیبل منم همون جا پرسیدم لیبل کجاست گفت بخش زایمان!!🫠
من همون جا از ترس یهو شوک بهم وارد شد استرس شدید گرفتم پاهام سست شده بود رفتم بخش تریاژ اون برگه رو بهشون دادم از فشار گرفت ۱۵ روی ۹ بود فشارم بالا بود دیگه من با ویلچر بردنم بخش زایمان بستری شدم همون جا به همسرم پیام دادم بره سراغ مامانم و بیاره
مامان مامان رزلین مامان مامان رزلین ۲ ماهگی
خب خب سلام خواهر اومدم منم تجربه زایمان دوم سزارین تو بیمارستان امام خمینی شهریار بگم بهتون اولن که دخترم یه هفته زود به دنیا اومد ماجرا اینطوری شد که من ذوز یک شنبه قرار بود با همسرم برک پیش دکتر که نامه بهم بده برا زایمان که رفتم یکم درد کمر داشتم که فکر میکردم عادیه مطب نشستم دیدم صورتم خیلی داره عرق میکنه اونم عرق سرد بازم گفتم عادیه تا اینکه رفتم داخل پیش دکتر دکتر یه نگاه کرد گفت چرا عرق کردی دست زد گفت دختر عرق سرد کردی درد نداری گفتم فقط کمرم درد خاصی ندارم گفت دختر داری زایمان میکنی تو گفتم یعنی چی خب یه هفته دیگه زایمانمه دیگه گفت نه الان وقتشه سریع زنگ زد بیمارستان ببینه اتاق عمل خالیه یا نه که گفتن خالی میکنن اورژانسی باید برم عمل هنگ کردم چون هیچ کاری نکرده بودم همه برنامه هام بهم ریخت گفتم دکتر من هیچی همرام نیس گفت سریع برو تا یه ساعت بیمارستان باش اصلا نفهمیدم همسرم چجوری رسوند منو خونه چجوری وسیله هامو جمع کرد باز خداروشکر ساک بجه آماده بود آره داشتم میگفتم جمع کردیم رفتیم بیمارستان رفتم زایشگاه که کارامو انجام بدن ادامه.......
مامان گل پسری🩵💙 مامان گل پسری🩵💙 ۶ ماهگی
مامان گندم و گلشن🎀 مامان گندم و گلشن🎀 ۵ ماهگی
پارت دوم زایمان طبیعی: خب دیگه گفت برو عزیزم اتاق کناری نوار قلب بچه رو بگیریم و رفتیم نیم ساعتی طول کشید تا نوار قلب گرفته شد بعدش گفت مشکلی نداره برو سونوگرافی رو انجام بده و بیا ... مام ساعت ۱۱ بود رفتیم سونو تا ساعت ۱:۳۰ سونوگرافیم طول کشید دکتر سونو گفت همچی خوبه ولی وزنش کمه
منم استرس گرفتم که نگو رفتیم زایشگاه شیفت عوض شده بود اون مامای دیگمم خانوم مرتضایی هم شیفت بود مامای تریاژ سونو رو نگاه کرد گفت همچی خوبه فقط وزنش کمه باید دکتر ببینه احتمالش هست بستریت کنن گفت الان وقت استراحت دکتره شما برو دکتر که دید اگه نیازی به بستری بود زنگت میزنیم
فاصله بیمارستان تا خونه مون زیاد بود ماهم پیاده روی کنان رفتیم خونه عموم . ساعت ۳ از زایشگاه زنگ زد خانوم صادقی دکتر سونو تو دیده گفته چون هفتش کامله وزن بچه هم خیلی زیاد نیس بهتره بستری بشه ( دکتر شیفت هم دکتر خودم بود)
نمیدنم یه دفعه ای چنان شوکی بهم وارد شد که یکمم گریه کردم😅خودم اونجا بودم فکرم پیش گندم . گفتم باشه پس من برم خونه یه دوش بگیرم وسایلامو بردارم میام گفتن خوبه
دیگه اومدم خونه ... ساعت ۴:۳۰ رفتم بیمارستان بستری شدم تا کارای بستری رو کردن .شد ساعت ۵ من روی تخت بیمارستان دراز کشیده ان اس تی بهم وصل کردن با سرم
ساعت ۵:۱۰ دیدم یه دردای ریزی داره میاد هر ۸ دقیقه یبار میگرفت و ول میکرد...
ساعت ۵:۳۰ مامام خانم مرتضایی اومد که ان اس تی رو چک کنه گفت میبینم که خیلی خوب داری پیشرفت میکنی درداتم شروع شده گفت اره هر ۷.۸ دقه گفت دقیقا همینطوره . یه چهارم قرص گذاشت زیر زبونم تا ساعت ۶ دوباره گفت یه معاینه خیلی شدید کرد گفت تا ۷:۳۰ که خودم هستم یک بار دیگم معاینه تحریکی میکنم که زود پیرفت کنی
مامان فندوق مامان فندوق ۱۰ ماهگی
پارت دوم


خیلی خیلی دردم شدید بود جوری ک پاهام بدون اختیار سیخ شدن نمیتونستم پیاده شم شوهرم سریع منو برد بیمارستان نتونستم برم پیش طبیب مامانم دستمو گرفت برد داخل منو دکتر اومد گفت چرا ساعت یازده نیومدی حدود ساعت دوازده نیم بود ک رفتم معاینه کرد هنوز دو سانت بودم و سر بچه خیلی پایین بود بستری کرد و مامانم لباسمو عوض کرد منو بردن تو بخش ب مامانم گفتن ابمیوه اینا بیارید اوردن برام رو تخت دراز کشیده بودم دو روز بود چیزی هم نخورده بودم ضعف داشتم شانس من تعویض شیفت شد منم تو زایشگاه راه میرفتم ک دکتر دیگ اومد دید شکمم سنگ سنگ شده دردم شدید بود معاینه کرد دو سانت بودم گفت مجبورم کیسه اب رو بترکونم دردی ک تو داری مال ده سانت هست کیسه اب ترکوند بچه مدفوع کردع بود گفت ی ساعت دیگ زایمان نکنی میبرم سزارین
منم خیلی ترسیدم بیش از حد گفتم ب مامانم بگید بیاد گقت ن پاشو ورزش کن میخاستم برم سرویس بلند شدم همینجوری اب میریخت ازم شورت پام بود رفتم دیدم مامانم وایستاده نگهبان نمیزاره بعد مامانم صدا زدم اومد بهش گفتم گفت امید ب خدا نترس رفتم سرویس بعد رفتم ورزش کنم اومدن ان اس تی بگیرن همینک دستگاه گذاشت ضربان قلب بچم افت کرد پرستار اومد لباس مناسب اتاق عمل تنم کنه گفتم توروخدا مامانم صدا بزن صدا زد اومد امادم کردن با اشک داشتم میرفتم از در زایشگاه بردن بیرون شوهرم بود گفت چرا میذارن درد بکشی از اول میبردن تند تند منو بردن اتاق عمل اونجا ب شوهرم گقتن پمپ درد میخاید شوهرم گفت اره و رضایت داد بردن اتاق عمل منو



بقیه پارت سوم
مامان آراز🩵 مامان آراز🩵 ۳ ماهگی
مامان هانا مامان هانا ۱۶ ماهگی
داستان زایمان
#قسمت_هشتم

سوال:دکتر گفت تا ۵ دقیقه دیگه تصمیمتو بگیر بعدش من دیگه هیچ مسئولیتی در قبال تو ندارم چون شرایطت حاده و چندروز پیش یکی مثل تو بوده و فوت شده. گفتم چند دقیقه پس بهم وقت بدین

با همسرم تماس گرفتم فقط اشک میریختم گفتم بهم ختم بارداری دادن چکار کنم گفت به خدا توکل کن بسپار به خودش، به مامانم گفتم چکار کنم گفت بسپار به خدا. به پرستار گفتم من آماده ام به محض اینکه رضایت دادم به عمل با ویلچر بردنم اتاق عمل حتی صبر نکردن مامانم همراهم تا در اتاق عمل بیاد حتی نذاشتن همسرم برسه گفتن ریسکه بیشتر از این صبر کرد.

بردنم تو اتاق عمل یه حس عجیب داشتم، انگار‌ بین زمین و آسمون بودم خیلی سریع منو واسه عمل آماده کردن شاید دو دقیقه طول نکشید که بی حسی زدن و گفتن سریع دراز بکش.
دکتر گفت دستم سبکه انشاالله خدا واست نگهش داره من دعا میخونم تو امین بگو فقط باید سریع شکمتو برش بدیم. تو همون لحظه که شکمم رو با بتادین ضدعفونی میکردن دکتر شروع کرد به دعا کردن. (قبلش پرسید بچه چیه و میخوای اسمش رو چی بذاری گفتم دختره و هانا)

خدایا هانا رو به پدر و مادرش ببخش و به ناز پدر و مادرش بزرگ کن.
آمین 😭😭
خدایا مامان بابای هانا با ذوق براش اتاق چیدن دلشونو شاد کن و هانا رو صحیح و سالم ببرن خونه.
آمین 😭😭

همون لحظه که شروع کرد عمل رو‌ افت فشار شدید گرفتم و تو هر دو دستم آمپول زدن... استرس داشت منو میکشت استفراغ تا تو گلوم اومد و رفت پایین... و من فقط منتظر صدای گریه ی دخترم بودم و بله صداش اومد 😭
مامان رادین👶🏻🩵 مامان رادین👶🏻🩵 ۱ ماهگی
خاطره زایمان پارت ۳
من غیر از انقباض همه چیز بارداریم نرمال و خوب پیش رفته بود یعنی یه بارداری نرمالی داشتم که اون انقباضم با استراحت بهتر شده بود ولی چند سری بعدش دوباره اینجور شدم که میرفتم بیمارستان ان اس تی میگرفتن میگفتن ممکنه زودتر از تاریخ زایمان کنی اگه دردات شدید شد زودخودتو برسون به نزدیک ترین بیمارستان،ما که شنبه رفتیم قزوین قرار بود هفته بعد یکشنبه یعنی ۵ مرداد زایمان کنم ولی همه چیزم اماده بود و دیگه فقط میخواستم استراحت کنم تا ۵ مرداد خلاصه سرتونو درد نیارم من شنبه شب یعنی ۲۷ تیر ساعت ۱۰ شب کیشه ابم پاره شد اول شام خوردیم من بلند شدم رفته بودن اتاق هی وسیله هایی که جمع کرده بودم رو چک میکردم اگه چیزی برنداشتم بگم همسرم برای روز زایمان برام بیاره،خودمم زایمان راحت و بدون اذیت رو در نظر گرفته بودم و کلی برای نزدیک شدن به روز دیدار با پسرم خوشحال بودم ولی تو اتاق از روتخت که بلند شدم یک دفعه ازم حجم زیادی از خارج شد منم شوکه شدم و با ترس مامانم رو صدا زدم که مامان بیا اتاق اومد با گریه گفتم این چی بود ازم رفت یه عالمه اب ریخت مامانم گفت کیسه ابته و اونم با ذوق گفت حاضر شو بریم بیمارستان که همین امشب پسرتو میبینی

ادامه تاپیک بعدی...