سوال های مرتبط

مامان فندوق🩷 مامان فندوق🩷 ۱ سالگی
«امروز هم دوباره همان روزِ تلخِ تکراری بود. دخترم را به کاردرمانی بردم و آنجا، درست در همان اتاق، شاهدِ سوختنِ خودم بودم؛ زنده زنده.

اطرافیان می‌گویند: “سنگ باش، دلت را سخت کن، نگاه نکن…” اما مگر می‌شود مادری، ذره‌ذره آب شدنِ جگرگوشه‌اش را ببیند و سنگ شود؟ دیدنِ ردِ کبودیِ کوچکِ تنش زیرِ فشارِ دست‌های درمانگر، انگار که زخمِ عمیقی روی قلبِ خودم باشد. هر “نیشگون” و فشاری که او تحمل می‌کرد، روحِ مرا از هم می‌درید.

طاقتم طاق شد. دیگر نتوانستم میانِ آن دیوارها نفس بکشم. دویدم بیرون… نه از سرِ بی خیالی، که از ترسِ اینکه اگر حتی یک قطره اشک از چشمانم سرازیر شود، دیگر سدِ نگاهم می‌شکند و سیلِ بی‌امانِ دردهایم تمامی نخواهد داشت.

بیرون که رسیدم، تنها آسمان را دیدم و بس. سرم را بلند کردم و با تمامِ وجودم، بی‌آنکه صدایی داشته باشم، فریاد زدم: “خدایا! بس است… به حرمتِ تمامِ شب‌هایی که نخوابیدم، به حقِ تمامِ دردهایی که کشیدیم، بس است. دیگر بریده‌ام… خودت معجزه کن، که منِ بنده دیگر توانی برای ادامه ندارم.”»


فرزند پروری کولیک نوزاد