شب اول بعد از سزارین که بلند شدم راه برم دست همسرم رو گرفتم تا با کمک اون لباس عوض کنم و اونقدر حالم بد بود که با خودم میگفتم چه غلطی کردم باردار شدم :)
اون شب هم مثل همه ی شب‌هایی که تو بارداریم با استرس و گریه صبح کردم گذشت .خیلی حرفامو اینجا نوشتم که یادم نره من به عنوان یک زن تونستم یک قلب رو توی وجودم زنده کنم و به دنیا بیارمش و برای وجودش جونم رو بدم ...
من توی مدت بارداری دوبار سونو چسبندگی دادم و همه چی اوکی بود؛ اما تو اتاق عمل دکتر گفت اگه بعد از ده روز از واژنت نخ آبی اومد نترسی که بخیه باز شده؛ یکم چسبندگی داشتی و درست کردم؛ و من که داشتم به اون سونوها فکر میکردم؛ از نازکی رحمم گفت که اگه بخوام دوباره اقدام کنم به پزشک معالجم بگم و من که این نه ماه رو با استرس گذرونده بودم فقط به سلامت گل پسر فکر میکردم که تو سونوی اخر وزنش کم بود و نکنه بره دستگاه ... !!!
الان از خدای مهربونم میخوام هیچ بچه ای مریض نشه
مامانا رو از هر بلایی حفظ کنه
و خودش مواظب خانواده هامون باشه
خدایا بغلم کن هنوز ...

۶ پاسخ

سلام عزیزم خوبی؟ یه سوال داشتم شما توی انومالی عدد nf براتون بالا گذارش شده بود؟ نی نی تون بسلامتی دنیا اومد مشکلی نداره ؟منم شرایطم اینجوریه فکر و خیال دیوونم کرده

سلام عزیزم مبارک باشه انشاالله قدمش پرازبرکت درزندگیتون باشه شماهمون مامانی هستی که گفتی ان اف کوچولوت ۵بوده ؟؟؟؟؟

عزیزم خدا برای هم حفظتون کنه ♥️

یا خدا راسته سزارین خوب نیست یعنی؟
تایپکشو‌ زدم میایی بخونی؟
یعنی بخیه داخلی وا شه از واژن میاد

الهی عزیزم خداحفظت کنه🥺💔
دردو بلات بخوره تو سره دشمنات
خدا بچتو خدتو حفظ کنه سلامتی خدا بده. 🩵صبر ایوب بهت بده خدا چشاتو بدون اشک کنه اشالله سختی زندگیت با وجود این بچه کم رنگو کم رنگ بشه زندگیت پره شادی و ثروت بشه 🩷 خدا شمارو نگه داره به همین دردایی که دیده و کشیدی💜

نی نی دومتون بود؟🥲

سوال های مرتبط

مامان آراز🧸🩵 مامان آراز🧸🩵 ۴ ماهگی
بالاخره بعد از مدت ها وقت شد از تجربه ی سزارینم بگم👼🏻🩵

من تاریخ زایمانم برا دوم خرداد بود اما از بیست و هفت اردیبهشت انقباض گرفتم و ترشح داشتم که به دکترم پیام دادم و تاریخ سزارینم رو انداخت برای سی اردیبهشت،و جالب اینجاست که وقتی خیلی یهویی دکتر گفت،سی اردیبهشت ۷صبح بیمارستان باش،انگار تمام ترس و استرس از بدنم تخلیه شد انگار نه انگار که کل ماه آخر رو از ترس و استرس سزارین تا صبح بیدار بودم،برعکس شب قبل سزارین تا صبح راحت خوابیدم😅😂
پروسه ی سزارین کلا بیست دقیقه هم نمیشه
من بی حسی از کمر بودم که اصلاااا درد نداشت و هیچی متوجه نشدم
اما انقدررر حس خوبی داره وقتی هوشیاری و صدای بچت رو میشنوی که هزار بار هم برگردم به عقب بازم انتخابم بی حسیه،با اینکه تا چهار روز بعد عمل سردرد های وحشتناک داشتم که عمل سزارین در برابرش هیچ بود

بیمارستانمم اما علی بود
(من خیلییی بابتش استرش داشتم،اما با انرژی مثبت واردش شدم و خداروشکر همه چیز عالی بود،بنظرم به حرف کسی اکتفا نکنید و اگه سزارین اجباری هستید امام علی واقعا گزینه ی خوبیه،برای من که اینطوری بود)
من چون میخواستم خودم و همراهم تنها باشیم
اتاق خصوصی گرفتم،و بعد از یه پرستار خواستیم که کارهای من رو خودش انجام بده که اونم یه مبلغی گرفت و تا اخر شب که من شروع کردم به راه رفتن کنارم بود و کارهای شخصیم رو انجام داد

کادر اتاق عمل و دکترم که عالی بودن،واقعا از انتخاب پزشکم خیلی خیلی خوشحالم با اینکه هنوز یک ماهم نمیشه که سزارین شدم جای عملم اصلا مشخص نیست😍🥰
برای من پروسه ی سزارین فقط و فقط گذاشتن سوند اذیت کننده بود،از روز سوم خیلی عالی شروع به حرکت و کارهای روزمره کردم،و بعد از کشیدن بخیه کاملا برگشتم به روتین
و بازم قطعاااا انتخابم سزارینه🩵
مامان آنیا 🍓❤️ مامان آنیا 🍓❤️ ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت 1
از اول بگم که من از دوران مجردی وتا به حال پریودی سختی داشتم یعنی تحمل نداشتم و همیشه گریه میکردم موقع بارداری هم با اینکه دکتر گفته بود جفتم پایینه اما من خیلی چیز ها رو رعایت نمی‌کردم خودم کارام رو انجام می دادم حتی چیز سنگین هم بلند میکردم چون تنها بودم مجبور‌ بودم و همیشه میگفتم خدا این بچه رو نگه داشته وگرنه من که با این کار ها بچه رو به خطر میندازم زیاد هم به زایمان ودردهاش فکر نمی‌کردم در واقع نمی‌دونستم در چه حد و اندازه ای هست هفته های اخر که معاینه شدم گفتن دهانه رحم بسته هست تعجب کردم چون من فکر میکردم حداقل یک سانتی شاید باز بشه اما بسته بودم ومن دو هفته تمام ورزش کردم و تحرک و فعالیت داشتم اما دوباره که رفتم معاینه یک سانت بودم اومدم پیاده روی و ورزش رو زیاد کردم و امید داشتم حداقل 3یا 4سانت باشم یک روز که درد داشتم رفتم دکتر گفت هنوز یک سانتی ومن ناراحت و نا امید شدم و
تصمیم گرفتم چند روز صبر کن وچند روز دیگه 40هفته ام تموم میشد
ادامه دارد
مامان نُقل مامان نُقل ۱۰ ماهگی
فقط توی ذهنم گفتم خدایا خودمو بچمو به تو میسپارم ، فکر میکردم میمیرم اون شب ، رفتم توی اتاق عمل به دیوار خیره شدم امپول زدن و همه کار کردن شکمو پاره کردن و بچه رو دنیا اوردن و شستن و اوردن گذاشتنش روی صورتم و من هنوز مات و مبهوت به دیوار نگاه میکردم و باورم نمیشد اینقد شب سختی داشته باشم ، خداروشکر بچم دستگاه نرفت و نخورده بود و سالم بود ، سه روز بیمارستان بستری بودم ولی من از سزارین وحشت داشتم ، از اون ماساژ شکمی از این نقاحت از همه چیزش ، خلاصه که بچه دنیا اومد و همه چیز اوکی بود و من حتی بعد از سزارین هم صدام در نیومد ، حتی همین الان هم که هنوز درد دارم صدام در نمیاد ، از روزی هم که اومدم خونم سرپام یه روز هم نخوابیدم ، روزای سختی بود اینقد سخت بود که خیلی چیزا شو یادم نمیاد ، من کلن اینطوری ام که وقتی یه اتفاق خیلی بد برام میوفته فراموشی میگیرم ، فراموشش میکنم خیلی چیزاش یادم نمیاد ، اینقد هی این خاطره برام کمرنگ میشه که همین الان باورتون اگه بشه من واقعا یادم نمیاد بعد از اتاق ریکاوری که اومدم بیرون ، بعدش چیشد ، من حتی شیاف هم نمیتونستم بزارم چون مامانم باید برام میزاشت روم نمیشد و نمیدونستم پمپ درد میشه بزاری ، خلاصه که بدترین و بهترین شب زندگیم همون شب بود ، ساعت ۹ شروع شد و ۹ و نیم پسرم دنیا اومد ولی اون نیم ساعت قد یک روز برام گذشت...
مامان پسری هام🩵 مامان پسری هام🩵 هفته سی‌وهشتم بارداری
داریم کم کم میرسیم به آخرای راه
خیلی چیزهای مختلفی رو تجربه کردم از اول این ۹ ماه ، از ترس و استرس خیلی زیاد ؛ از پرسیدن این سوال که آیا این کار درستی بود تو این شرایط؟! تا احساس اطمینان و شعف و خوشحالی از خیلی چیزها.
یه حسی ته قلبم میگه قراره بعد از این تولد همه چیز زندگی خیلی خیلی بهتر بشه، قراره خانواده قشنگ‌تری بسازیم و قراره مادر بهتری بشم.
خلاصه که این مدت چیزهای عجیب و فوق العاده سنگینی رو تجربه کردم هم تو زندگی اجتماعی که هممون داشتیم هم تو زندگی شخصیم که واقعا فکر میکردم از بعضی‌هاش جون سالم دیگه به در نبرم اما گذشت و خب من امید دارم به روزهای پیش رو ✨

هنوز تاریخ دقیق زایمانم مشخص نیست اما فکر نمیکنم بیشتر از دو هفته دیگه باشه

استرس هم دارم 🥹 استرس عمل ، واکنش پسر بزرگم و اینکه روزهای اول چطور قراره بگذره 🥺

در کل هیجان و استرس کل چیزیه که دارم این روزها تجربه می‌کنم ، امیدوارم هممون به سلامت و با خوشحالی این راه رو تموم کنیم🥹✨❤️
مامان ابریشم مامان ابریشم ۲ ماهگی
تجربه سزارین اورژانسی پارت 3:

بعد از اینکه آمپول بی حسی رو بهم زدن دراز کشیدم
چشمام به چراغ های بالای سرم روی سقف اتاق بود ، برای منی که تا حالا اتاق عمل نرفته بودم حس عجیبی داشت که مثل زاویه دوربین تو فیلما الان با چشمای خودم دارم این صحنه رو تجربه میکنم

کم کم حس از پاهام رفت هر چقدر سعی میکردم تکونشون بدم یا بلندشون کنم نمیتونستم یه حس سبکی قشنگی بهم دست داده بود
عین یه پرنده سبک چشمام رو به سقف بود و هیچی حس نمیکردم
فقط داشتم به لحظه شیرین به دنیا اومدن و لمس پوست تن دخترم فکر میکردم و تو اون لحظه این برام مهم ترین اتفاق و حس دنیا بود🌎

تو این افکار بودم که یسری تکون های شدید روی شکمم حس کردم انگار داشتن از روی معده م فشار وارد میکردن تا بچه رو به پایین بیاد ولی هیچ دردی نداشتم تو فاصله چند ثانیه صدای گریه ش بلند شد👼🏻زدم زیر گریه .. این قشنگ ترین صدای دنیا بود برام این صدا زیباترین نوای نوازش روح بود برام ✨🤱🏻

یکی از پرستارها دخترم رو از بالای سرم نزدیک صورتم کرد و در گوشم بهم گفت برای همه دعا کن عزیزم برای هر کی به ذهنت میرسه و همه ادمای توی این اتاق که کوچولوت رو دنیا آوردن دعا کن 🤍🤲🏻

پوست نرم و لطیفش روی پوست صورتم بود به هق هق افتاده بودم با صدای بریده بریده سعی میکردم باهاش حرف بزنم.. جانمم .. مادررر.. عزیززم … جون دلم .. صدای گریه ش تو گوشم میپیچید و من انقدر از ته دل گریه کردم که دکتر ازم خواست گریه م رو قطع کنم چون داشت بخیه میزد و باید ثابت میبودم

بچه م رو ازم جدا کردن ولی من همچنان تو اون اتاق بین بخیه زدن های دکتر با چشمام دنبال صدای گریه ش میگشتم
و میتونم بگم انقدر درگیر اون حس قشنگ و رویایی بودم که چیزی از بخیه زدن نفهمیدم

ادامه…
مامان محیا خانوم😍🩷 مامان محیا خانوم😍🩷 ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۷
بعد از چند تا زور محکم ماما اومد و از بالای شکم فشار میداد تا بچه بیاد بیرون اما وقتی اون فشار میداد شکم و استخونای اون قسمت چنان دردی می‌کرد که من دیگه حالم بد می‌شد و خودم نمیتونستم زور بزنم بچه برمی‌گشت داخل به همین خاطر دکتر گفت که اصلا فشار نده تا با زور های خودش بیاد بیرون همین که ماما اون ماساژ ها رو بیخیال شد انگار زور منم برگشت خودم قشنگ فشار میدادم بچه رو به سمت پایین دکتر در اون حین امپول بی حسی رو تزریق کرد و بعد یه برش زد و من یک آن دیدم که سر بچم تو دستای دکتره و داره میادش بیرون اون لحظه انگار همه دنیا رو به من دادن همه دردام یادم رفت بدنم آروم آروم شد دیگه دردی نفهمیدم فقط چشام بچه رو میدید که نشونم دادن و بردن تمیزش کردن و ... بعد از اون نوبت جفت بود که بیاد بیرون اما انگاری که جفت چسبیده بود به رحم بهم گفتن که چند تا سرفه کن تا جفت کنده شه بعد از چند تا سرفه الکی جفت هم کنده شد اومد بیرون و بعدش دکترم بخیه ها رو زد موقع زدن بخیه ها یه کوچولو حسش میکردم ولی جوری نبود که نتونی تحمل کنی در کل بعد از به دنیا اومدن بچه همه چی قابل تحمل میشه همه چی یادت میره دنیا به چشمات روشن تر میشه
دختر من ساعت ۱۰ و ۴۵ دیقه شب به دنیا اومد و خدا رو شکر من ساعتای طولانی درد نکشیدم ، بعد از این که اومدیم بخش دیگه من خوابم پریده بود حالم عالیِ عالی بود بعد اونهمه سختی دوران بارداری و زایمان حالا دیگه راحت شده بودم دخترم کنارم بود و داشتم بهش شیر میدادم و خدا رو هزاران بار شکر میکردم به خاطر زایمان راحتی که به نظر خودم داشتم و واسه دکتر هم دعا میکردم که همیشه موفق باشه
مامان عشق مامان عشق ۱ سالگی
تجربه زایمان طبیعی( قسمت چهارم و آخر)
اینقدر که وسط دردها از حال میرفتم یادم میرفت کجام و باید چیکار کنم.
از ماما خواستم وقتی که خواستم زور بزنم، اون قسمتی که باید بهش زور بزنم رو با دست لمس کنه تا روش تمرکز کنم، اونم اینکار رو کرد و منم با تمام قدرتم زور زدم. بهم گفت که سر پسرمو میبینه، با این حرفش انرژیم چند برابر شد و زور بیشتری زدم که یهو ماما گفت: فاطمه اینجا رو نگاه کن‌! نگاه کردم دیدم پسر قشنگمونو از بین پاهام آورد بالا و داره میاره بزاره رو سینم. قشنگترین لحظه عمرم بود، هیچ دردی اونموقع نداشتم و پسر قشنگم تو بغلم بود. فقط خداروشکر میکردم. اینطور شد که پسرمون ساعت ۹:۵۰ دقیقه شب ۳۰ اسفند به دنیا اومد. بعدش دکتر اومد و بی حسی موضعی زد و بخیه هام رو زد.
حدود دو ساعتی پسرم روی سینم بود وبعدش آمادش کردن. منم به همراه یک خانم دیگه دوش سریع گرفتم و با پسرم و همسرم به اتاقم توی بخش منتقل شدیم. اون شب از خوشحالی خوابم نبرد. من همیشه خیلی زیاد ترس از زایمان داشتم ولی سعی کردم اطلاعاتم رو بالا ببرم راجبه زایمان تا بتونم کمی به ترسم غلبه کنم و از اینکه انجامش داده بودم و پسرم کنارم خوابیده بود از خوشحالی خوابم نمیبرد.
با آرزوی سلامتی برای همه ی مامانا و بچه های قشنگشون🩷🩵
مامان محمد حسن مامان محمد حسن ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، بارداری دوم🌷قسمت هشتم
ساعت شد ده و نیم یه دکتر اومد با چند تا دانشجو گفت اگر موقع معاینشه معاینه کنم توضیح بدم برای دانشجو ها که گفتم اوکیه دردام زیادتر شده
موقعی بود که دیگه خوابیده بودم رو تخت چون از ورزش خسته شده بودم و یکم درد بیحالم کرده بود معاینه کرد گفت پنج و نیمه (فقط خودش معاینه کرد بعد به دانشجو ها توضیح داد و رفتن)

دردام شدید شده بود و داشتم بی تاب میشدم
یه جورایی یکم ناامید شدم از اینکه با این همه درد خیلی پیشرفت نکردم . باز به خودم گفتم تموم میشه نهایت تا یازده یازده و نیم زایمان میکنی زود تموم میشه تحمل کن تو که تجربه داری و خلاصه قوت قلب میدادم به خودم .
توی این حین برای حواس پرتی به دوستام و شوهرم پیام میدادم میگفتم اگر من دوباره گفتم بچه میخوام بیاید بزنید تو دهنم 😂 همشون هم میگفتن تو؟ تو سال بعد میای میگی هوس بچه کردم😂😂
اخبار رو چک میکردم
با خودم فکر میکردم اگر بیمارستان و بزنن من وسط اینهمه درد و با این لباس بیمارستان که همه جام پیداست چجوری بدوئم فرار کنم 🥲😂 خلاصه رد داده بودم رسما😂
یک ربع به یازده بود تقریبا به ماما گفتم من اپیدورال میخوام نمیتونم تحمل کنم دیگه . گفت الان دیگه ارزش نداره نزدیک زایمانی.

بعدش از ماما خواستم برم دستشویی آب گرم بگیرم رو کمرم چون واقعا حس میکردم دیگه با تنفس هم نمیتونم دردامو کنترل کنم
حتما برید دستشویی مثانه رو خالی کنید
شنیدم به روند زایمان کمک می‌کنه
من حتی حس میکردم مثانم که یکم پر میشه دردام هم بیشتر میشه انگار که به رحمم فشار میاره.
مامان نبات زعفرونی مامان نبات زعفرونی ۴ ماهگی
پارت سوم زایمان طبیعی
صبح یکشنبه ۱۳ اردیبهشت با مامانم و شوهرم راهی بیمارستان شدم اول که رفتم تو زایشگاه nst وصل کردن و انقباض نشون داد و معاینه کردن من رو و اونجا هم گفتن دهانه رحمت افتضاحه و احتمالا بستری نمیشی میگن برو ۵شنبه بیا که دکتر بخش اومد و گفت چون زایمان دومشه بستریش کنین دیگه لباسامو عوض کردم و رفتم داخل زایشگاه و اینم بگم زایشگاه هیچکس نبود و فقط من بودم دکتر بخش که اجازه بستری شدن من رو داد اومد یک معاینه تحریکی کرد که گفت الان دو سانت بازی اما دوسانت خیلی بد و برام آمپول فشار زدن ، با آمپول فشار کم کم دردای من بیشتر شد اما دهانه رحمم باز نمیشد من وقتی رفتم داخل زایشگاه ساعت ۱۱ صبح بود تا ساعت ۴ بعدازظهر من همون دوسانت مونده بودم بعد من یک کسی دیگه اومد که بدون درد اومده بود ساعت ۴ زایمان کرد و رفت و من وقتی دیدم اون دیرتر اومد و زود رفت خیلی ناراحت شدم که من هنوز موندم اینجا در همین حین با مامانم و شوهرم در ارتباط بودم چون زایشگاه خلوت بود میومدن تو و من رو میدیدن خلاصه تا ۸،۹ شب من در همون وضعیت بودم تا شیفت ماما عوض شد و یک ماما کاربلد اومد که با معاینه های پی در می سر بچه رو تو لگن چرخوند و کیسه آبم رو زد و دردای زایمان که اصلی هستن تازه اون موقع به سراغم اومد که هی فاصله ی دردا کم شد و گاز انتونکس به من داد و رفت استراحت کنه ساعتای ۳ شب که دیگه دردای من خیلی شدت پیدا کرده بود خود به خود زور بهم وارد میشد صداش کردم و گفتم الان بچه به دنیا میاد اومد معاینه کرد و گفت الان ۷ سانتی از قبل به ماما همراهم زنگ زده بود رفت که به اون بگه سریع بیاد که دوباره یک زور عجیبی به من وارد شد که فقط دادم زدم بیاین الان بچه ام به دنیا میاد
مامان فندق مامان فندق ۱ ماهگی
من ۶ روز پیش سزارین شدم
درد شکم و کمر و ... رو باید تحمل کنم و با این درد بچه داری هم بکنم
۹ ماه منتظر همچین روزایی بودم و حاضرم برا پسرم جونمو هم بدم
اما دقیقا روزی که به دنیا اومد دکتر اطفال که تو بیمارستان بود کلی بهم استرس داد که بچت گوشاش پایینه و احتمال سندرومیکه و پاهاش کجه و ....
با اینکه داشتم میمردم از درد . دردام رو یادم رفتم و های های گریه میکردم برا بچم .
تا دو سه تا دیگه دکتر تو بیمارستان دیدنش و گفت سالمه و من بازم آروم نگرفتم و حالم بد بود تا روز شنبه
شنبه بردمش پیش فوق تخصص نوزادان و اون بهم اطمینان داد که سندروم‌ نیست اما احتمال داره جمجمه اش زود جوش خورده و کرانیوسینوستوز هست
زردیش روی ۱۵ بود
باز خدا رو شکر کردم دردی هست که درمون داره
اما بازم داغونم از یه طرف درد شکم و لگن دارم و بخیه هام میسوزه و دستگاه گرفتم تو خونه برا زردی بچم و به سختی‌ باید بخوابونمش تو دستگاه
از یه طرف حالم بده برا پسرم . آخه بدن نحیف اون تحمل عمل رو نداره . چقدر باید اذیت بشه تا خوب بشه
خدایا خودت کمکش کن
مامان آقاعلی مامان آقاعلی ۱۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی 5
صدای گریه بچم رو که شنیدم خیالم از بابتش راحت شد انقدر ماما و پرستار دور تختش جمع شده بودن من اصن نشد ببینمش ، اون روز من تنها کسی بودم که داشتم طبیعی زایمان میکردم همه لحظه به دنیا اومدن بچه توی اتاقم بودن 😂 ساعت 4عصر بود که پسر نازم به دنیا اومد دیگه زودی بعدش بیهوش شدمو تا یک ساعت و نیم بعدش به هوش اومدم به شوهر و مادرم که دم در بودن گفته بودن بیان پیشم
مامای شیفت هم دوبار اومد شکمم رو فشار دادن درد خیلی زیادی داشت یعنی من دیگه ذره ای جان و تحمل درد کشیدن رو نداشتم
ولی الحمدلله به خیر گذشت با اینکه سختی داره ولی وقتی به چشمای پسرم نگاه میکنم بغلش میگیرم تمام اون سختی ها برام شیرین میشه
دیگه یکم که گذشت و ی یک ساعتی هم خوابیدم ، درواقع خمار بودم فکر کنم از عوارض داروها بود 😴 پاشدم مامانم یکم غذا بهم داد و پرستار اومد کمکم کرد بلند بشم که هم راه برم هم خون و لخته ای اگه هست به واسطه ایستادن خارج بشه کمکم کردن برم سرویس تا بدنمو بشورم و لباس بخش رو بپوشم با درد بخیه حرکت برام خیلی سخت بود اینکه جابه جا بشم و یا بشینم دیگه کم کم آماده شدم ساعت 8 شب بود با ویلچر بچمو گذاشتن بغلمو بردنمون به سمت بخش
مامان فرهان مامان فرهان ۶ ماهگی
سلام به همگی
بلاخره نوبت منم رسید که بگم منم زایمان کردم و شکرخدا با موفقیت از پروسه زایمان گذر کردم ،
راستش همیشه هروقت حرف بچه میشد میگفتم روز زایمان روز مرگ منه ، انقدر که می‌ترسیدم، همیشه نگرانی و استرس تو لحظات بارداری باهام بود که من چجوری زایمان کنم ، ولی وقتی نصف شب خیلی یهویی کیسه آبم پاره شد فقط تا مسیر بیمارستان رو استرس داشتم که یه وقت مشکلی پیش نیاد برای بچه ، ولی وقتی وارد زایشگاه و اتاق عمل شدم اصلا استرس نداشتم همش می‌خندیدم حتی با خانم دیگه که تو زایشگاه بود باهاش بابای میکردم و می‌خندیدم 😁😅، بعد بهم میگفتن چه ذوقی هم داره 😂، اصلا حتی موقع عمل هم استرس نداشتم و کاملا راحت و باهاشون قشنگ همکاری میکردم ، حتی وقتی دکتر بیهوشی اومد و گفت باید بیحس بشی خوشحالم شدم از خدامم بود ، انقد باحال بود اتاق عمل
اینارو توضیح دادم که بگم پروسه زایمان خیلی راحت بود ، انقد راحت بود که منی که روز زایمان رو روز مرگ خودم میدونستم ، الان دلتنگش شدم ، دلم برای پروسه زایمان تنگ شده ، دوست نداشتم از بیمارستان بیام خونه ، انشاالله بچه بزرگ تر بشه میرم سراغ بچه بعدی...
مامان لیانا مامان لیانا ۱ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۷
برگشتم زایشگاه و دیدم دوستام هنوز هستن و باز زایمان طبیعیا رو نگاه میکردن یکی از زائوها ۲۰سالش بود و با چشمم دیدم چطور بخیه میزدن🤕باز همونجا خداروشکر کردم که سزارینی ام😂
یکم تو زایشگاه چرخیدم تا اینکه نوبت عمل من شد و دوباره همون خانم چادر سرم کردو منو برد اتاق عمل وقتی دکترمو دیدم سلام کردم و باهاش کمی صحبت کردم و ازش درخواست پمپ درد کردم و گفت تو اتاق عمل به دکتر بیهوشی که اومد بگو
وارد اتاق عمل که شدم از عمل قبلی خون و اینا بود که داشتن تمیز میکردن یکم اتاق عمل ترسناک بود اما ظاهرمو حفظ کردم و روی تخت جراحی دراز کشیدم و بعد از کمی دکتر بیهوشی اومد که یه پسر خیلی خیلی جوون و خوشتیپی بود و من یهو ترس تجربه نداشتن به جونم افتاد😂😂😂😂😂 بهم گفتن بشین و سرتو بیار تو سینت و گردنتو خم کن و من منتظر یه درد شدید بودم کمرمو بتادین زدن و بعدش سوزن بی حسی رو زد که میتونم بگم از درد امپول معمولی دردش کمتر بود و اصصصصلا اونجور که فکر میکردم غول نبود و خیلی ساده بود
بعدش دراز کشیدم و بلافاصله حس کردم پاهام شروع به گرم شدن کرد
همین که بی حسی رو گرفتم سریع پرده گذاشتن جلو صورتم و دستامم به بغل های بدنم تو یک پایه مانند فیکس کردن
ادامه پارت بعد