این روزا محتوای مفید جز معرفی یه سایت براتون ندارم🤍سایت بازی‌آموز🔅
مزیت این سایت اینه که از داخل صفحات کتاب‌ها عکس گذاشته، برای همین راحت‌تر میشه قبل از خرید انتخابشون کرد📖
تقریباً بیشتر کتاب‌های خوب کودک رو داره، بازی‌های فکری و آموزشی هم همراه با رده‌بندی سنی توش پیدا میشه🎯💙

این روزا فقط دارم سعی می‌کنم روزهامون بگذره…
بیشتر وقتمون به کتاب خوندن می‌گذره.📚

پسرکم اما هنوز هر صبح یادشه به فلفل‌دلمه‌ای‌هاش آب بده.🌱
پارک میریم…
به مزرعه سر می‌زنیم…🌾
ولی با همه‌ی این‌ها، یه حس عجیبی همراهمه…این که حتما باید کاری بکنم!
فکر می‌کنم ما مادرهای این نسل، زیر فشار عجیبی زندگی می‌کنیم.

از یه طرف هر روز با حجم بی‌پایان اطلاعات، توصیه‌های روان‌شناسی و سبک‌های مختلف فرزندپروری روبه‌رو می‌شیم
از یه طرف، دلمون می‌خواد زنجیره‌ی زخم‌هایی که از نسل‌های قبل به ما رسیده رو قطع کنیم…

از یه طرف هم، بیشترمون توی آپارتمان‌های کوچیک، دور از خانواده و بدون اون شبکه‌ی حمایتی که نسل‌های قبل داشتن، داریم بچه بزرگ می‌کنیم.

نتیجه‌اش اینه که مدام احساس می‌کنیم ناکافی‌ایم…
به نظرم مادری کردن توی این نسل، فقط بزرگ کردن بچه نیست…

ما همزمان داریم با ترس‌ها، عادت‌ها و دردهایی که سال‌ها باهامون بوده می‌جنگیم؛ فقط برای اینکه کمتر به بچه‌هامون منتقل بشن.
ما وسط این چرخه ایستادیم…
مثل یه چرخ‌دنده که با هر چرخشش کمی فرسوده‌تر میشه، اما باز هم می‌چرخه؛ فقط به این امید که نسل بعد، بار سبک‌تری روی دوشش داشته باشه.
می‌دونم هیچ کودکی بدون زخم بزرگ نمی‌شه…
این تقریباً غیرممکنه.
اما از ته دل امیدوارم زخم‌های بچه‌هامون، به عمق زخم‌های ما نباشه…💙

شیرخشک پوشک رفلاکس پستونک بارداری حاملگی شیردهی واکسن ۱۸ماهگی تب سرفه

تصویر
۲۲ پاسخ

سایتش💙

تصویر

واقعا این بمباران شدن توسط این همه اطلاعات آدم رو گاهی دیوونه میکنه

وای چقدر خوب نوشتی
ما مادرای این نسل زیر فشار عجیبی هستیم و تا جنگیدن یادنگیریم بچه هامون هم چیزی یاد نمیگیرن🫠🥲

عمیقا نوشته‌هات رو درک میکنم
تازه تو با این همه فعالیت و انرژی که برای پسرا میذاری اگه باز هم حس ناکافی بودن می‌گیری، پس ما دیگه چی بگیم؟
این روزا انقدر بی حوصله‌ام‌ واقعا حس می‌کنم باتری زندگی کردنم ته کشیده.
مرتب به خودم یادآوری می‌کنم که همین که کنار بچه‌ام، دوستش دارم و حواسم بهشه خودش خیلیه، میدونم لازم نیست کامل و بی نقص باشم ولی خب بازم این حس ها ولم نمیکنه

این سایته هم قبلا چندسری ازش خرید کردم، حس میکنم چون زیاد شناخته شده نبود همه چیزایی که جاهای دیگه ناموجود بود اینجا داشتن

سایت خوبیه ولی تاحالا ازش خریدنداشتم ،دستشون درد نکنه از عکس کتاباشون برای خرید خیلی استفاده کردم😬

بله درست میگین واقعا یکی دارم کمکی ام دارم ولی خیلی سختمه بازم

مرسی عزیزم
شما چند وقت یکبار کتاب و اسباب بازی برای کوچولوها میخری؟

نشخوارهای فکری هر شب من
اینکه برای فردا چه برنامه ای بریزم که برای دخترم مفید باشه
اینکه تنها تو شهر غریب و بقول تو دوست خوبم بدون زنجیره حمایتی چجوری پیش برم که کم نباشه براش
ما داریم نسل آگاهی رو تربیت میکنیم و وظایفمان به مراتب سختتره و راه دشوار تر
ببین من گاهی از حجم اطلاعاتی که دخترم تو ذهنش داره تعجب زده میشم
از خاطراتی که تو ذهنش نگه میداره آدمایی که فقط با یه لحظه دیدن تو خاطرش ثبت میکنه از هنر و ادبیات و ورزش لذت میبره و به اندازه ای متوجه میشه که ریتم و ردیف و رعایت کنه
این بچه ها فوق العاده ان واسه همین تمام تلاشمون و میکنیم که آگاه باشن تا جامعه نجات پیدا کنه
خدا قوت میگم بهت مهربانو
خدا به همه مادرای آگاه کمک کنه تا تو این مسیر که بیشترش و بتنهایی سپری میکنن موفق باشن🥲🥰❤

عزیزم🥹
چه خوب مینویسی❤️
حرف دل هممونه💔
مرسی از معرفیت🤍🫂

منم همیشه از همین سایت خرید میکنم فاطمه جون ..بنظرم هم کیفیت خوبی داره هم قیمتش خوبه و اینکه ارسالش هم سریعه

لایک بهت❤

آخ گفتی باز خوبه شما یه مزرعه و سر سبزی دارید ما که بحر بیابونه بدتر احساس غربت میکنیم
حالا اومدم تهران و کرج بچه ها لذت میبرن از هوا و طبیعت و سرسبزی و هوای خوب
دلم واقعا براشون میسوزه از چه نعمتهایی محرومن اونجا

ممنون عزیزدلم واقعا تو این نسل مادری کردن خیلی سخته کاش اطرافیان هم‌ درکمون کنن❤️

مرسی عزیزم

مرسییی بخاطر همه نوشته های قشنگت دلگرمی هات و تجربه هات که باهامون به اشتراک میزاری

ممنون عزیزم هم بابت حرفات هم معرفی

ممنون عزیز که معرفی کردی

حرفای دلِ من🥺🥺🥺

مرسی عزیزم از معرفیت❤️

مرسی که هستی و می‌نویسی 🌻.

خیلی ممنون از معرفی خوبت 🩷

مرسی از معرفی عزیزدل💞

سوال های مرتبط

مامان مهراب مامان مهراب ۲ سالگی
ادامه پشت پرده لجبازی
یه وقتایی بچه ها یه نیازهایی دارن که ما اصلا ازشون آگاه نیستیم باید به اون نیاز توجه کنیم بجای اینکه بحث و جدل داشته باشیم
و مورد بعدی مادری که بچش تکالیفش رو انجام نمیده خسته شده و برای هر تکلیفی باید کلی بحث کنه و خیلی وقتا برای هر تکلیفی که انجام نداد نباید هی معلم خصوصی بگیریم،نصیحتش کنیم ،و بیشتر باهاش تمرین کنیم گاهی وقت ها بچه مشکل توجه و تمرکز داره و مشکل یادگیری دارن و ما اینارو خبر نداریم و هی بچه رو نصیحت میکنیم در صورتی که باید این بچه رو ببریم پیش متخصص
یادگیری این بچه مسئلش با شما هم نیست و با تمرین این اختلال مدیریت میشه و دست خودش نیست که بشینه اون تکلیف رو تموم کنه
ممکنه بچه یه مشکل یا اختلالی داره که ما از اون بی خبریم و فکر می‌کنیم این بچه داره باهامون لجبازی میکنه و گوش نمیکنه در صورتی که اصلا این طور نیست و شما هی دارید اصرار میکنید و اون بیشتر باهاتون مخالفت میکنه
و مورد بعدی مسواک زدن
که بچه با پدر و مادرش دعوا داره مثلا یه بچه ۴ ساله چیکار کنیم اون مسواک زدن براش جذاب بشه
مثلا تکنیک جان بخشی به اشیا رو استفاده کنیم و چقدر این تکنیک میتونه اینجا به ما کمک کنه که بچه باهامون همکاری کنه
مثلا خشک و جدی میگیم بیا مسواکت رو بزن
بچه با این زبون نمیتونه با ما همراه بشه باید یاد بگیریم متناسب با سن کودک و ویژگی هایش بهش کمک کنیم
یه زمانی با بازی یه زمانی با گفتگو
بستگی به درک کودک داره
حالا ببینید مادر و پدر هی بچه رو نصیحت میکنن و تاکید میکنن
مامان مهراد وهیراد مامان مهراد وهیراد ۱ سالگی
مهراد و هیراد عاشق جمع کردن سنگ و چوبن🪨🪵

همیشه جیب، کیف ودستاشون پر از سنگ‌هاییه که از بیرون پیدا کردن😂 توی خونه هم یه ظرف مخصوص برای سنگ‌هاشون داریم. فقط یه قانون داره؛ سنگ‌های ریز ممنوع! چون هیراد هنوز ممکنه چیزی رو توی دهنش بذاره🤭

چند وقت پیش عکس این ایده رو توی اینترنت دیدم(عکس پایین) و گفتم با این همه سنگی که داریم، امتحانش کنیم(البته وقتی هیراد خواب بود)

فعلاً هویج و توت‌فرنگی رو کشیدیم و قرار گذاشتیم روزهای بعد کم‌کم بقیه میوه‌ها رو هم اضافه کنیم تا یه کلکسیون سنگی خوشگل برای بازی و قصه‌ داشته باشیم🍓🥕🍋

به نظرم این ایده برای دخترها خیلی جذابه، مخصوصاً برای خاله‌بازی و آشپزخونه‌های کوچولوشون😍🏠

با گواش میشه این کار رو انجام داد. فقط بعد از خشک شدن، یه لایه اسپری کیلر روی کار بزنید تا رنگ‌ها موندگارتر بشن و با بازی کردن زود آسیب نبینن.✨

من چون رنگ اکریلیک داشتم، این بار با همون کار کردم تا دوام بیشتری داشته باشه و آخرش هم اسپری محافظ می‌زنم

حالا بگین ببینم… بچه‌های شما هم عاشق جمع کردن سنگ و چوبن؟🥹
یه بار درباره یه تحقیق خوندم که وقتی جیب پسرهای مهدکودکی رو خالی کرده بودن، بیشترش پر از سنگ، چوب و گنج‌های کوچولویی بود که از بیرون پیدا کرده بودن. انگار این کشف کردن و جمع کردن، برای خیلی از بچه‌ها یه دنیای هیجان‌انگیزه🤍

📕کتاب تو عکس از مجموعه ی اولین دایرة المعارف کوچک منه که این کتابش درباره دایناسوراس که امروز خوندیمش،برعکس روزای دیگه امروز کلا نیم ساعت بازی و یه کتاب داشتیم و بقیه روزم به تمیزکاری گذشته،شما چه خبر؟چیکار میکنین؟

شیرخشک پوشک رفلاکس کولیک پستونک بارداری حاملگی شیردهی واکسن ۱۸ماهگی تب ببلاک اپتامیل زردی ترک شیر سرفه
مامان نورا مامان نورا ۲ سالگی
یکی دیگه از کارهایی که توی فعالیتهای روزمره من و دخترم قرار داره کتابخوانیه 📚

تو این سن کتابخونی به شکل رایج برای کودکان خسته کننده است
و من بستری رو فراهم میکنم که داستان در عین کوتاه بودن براش جذاب باشه

و به کتابخوندن علاقه‌مند بشه

ما کتاب رو از روی عکس به زبان محاوره میخونیم
وقتی داستان طولانیه نیازی نمیبینم همه صفحاتش و بخونم و خودم پایانش و میبندم

و خدا رو شکر دخترم از این روش خیلی استقبال میکنه و هر روز برای این فعالیت مشتاقه و چند دفعه در روز از من و باباش میخواد تا براش بخونیم

و چند تا از داستانهای این کتاب و خودش با زبان خودش برای ما تعریف میکنه و ورق میزنه

خیلی از مامانا میپرسن چجوری بچه هامون به کتاب‌خواندن علاقمند کنیم
این یه کار ساده اس
بچه ها اون چیزی میشن که ما هستیم نه اون چیزی که ما میخواهیم
اگه چیزی که توی دست شماست و ازش زیاد استفاده میکنید بجای گوشی موبایل کتاب باشه خودبخود به کتاب علاقمند میشه

روزای اول از کتابهای جلد سخت و پارچه ای استفاده کنید و بعد از کتابهای معمولی اونجوری دیگه پاره نمیشه و عادت میکنه
از کتابهایی که تصاویر زیبا دارن استفاده کنید
مامان لنا مامان لنا ۲ سالگی
💫💫تجربه ترک پستونک به روش تدریجی💫💫
دختر من به شدت وابسته به پستونک بود
تمام روز دوست داشت بخوره و بدون اون محال بود بخوابه
اوایل تصمیم داشتم تا دو سالگی بدم بهش ولی یه روز بیرون یه خانم مغازه داری بود دید پستونک دهن لناست بهم گفت پسر من ۱۴ سالشه هنوز پستونک میخوره🫣
برگام در حال ریختن بود که گفت اون یکی پسرم ۱۹ سالشه اخرشبا شیشه شیر میخوره🤯
خلاصه اینجانب خیلی در فکر فرو رفتم و تصمیم گرفتم تا وابستگی لنا بیشتر از این نشده کمکم قطعش کنم
دوست نداشتم ولی اذیت بشه این شد که روش تدریجی رو انتخاب کردم
اینجوری بود که باید یه هفته فقط موقع خواب ظهر و‌شب بخوره یه هفته فقط خواب ظهر و هفته بعدش فقط خواب شب و تمام
ولی واسه ما خورد به مریضی و مهمونی و اینا هرمرحله اش دو هفته طول کشید ولی خیلی اروم و بدون اذیت و خوب بود
جوری که اخراش دیگه لنا خودش بدون پستونک خوابید و اسمشو نیاورد
ما هر روز صبح پستونک رو میذاشتیم توی جعبه باهاش خداحافظی میکردیم تا شب
در طول روز هم حسابی سرگرمش میکردم و از قبل ذهنش رو با داستان و شعرهای ترک پستونک اشنا کرده بودم
خلاصه خداحافظی ما با پستونک خیلی اروم اروم و خوب پیش رفت و واقعا دنیای بی پستونک خیلی خوبه😄حتی شبا هم دیگه کمتر بیدار میشه چون نیاز به خوردن پستونک نداره و خوابشم حس میکنم بهتر و بیشتر شده خداروشکر

اینم از تجربه ما واسه دوستای گلی که گفته بودن بنویسم❤️
مامان مهراد وهیراد مامان مهراد وهیراد ۱ سالگی
دلنوشته ی موقت:
امروز چون از روتین خارج شده بودیم، از صبح کلافه بودم.

قراربود کتاب های بچه هارو مرتب کنم و چندتایی به دوستام معرفی کنم، اما کتاب‌ها تا ظهر وسط خونه بودن، چون مجبور شدم صدتا کتاب بخونم! 😅 هر بار هم که می‌خواستم جمعشون کنم، هیراد دوباره می‌ریخت بیرون.

وسط همین شلوغی داشتم غذا درست می‌کردم، گردگیری می‌کردم و سعی می‌کردم یه کم به خونه برسم…🙃

همین‌طور که کلافه بودم و با خودم فکر می‌کردم امروز همه‌چیز از روال خارج شده و هیچ‌چیز طبق برنامه پیش نرفته، مهراد که داشت برای خودش بازی می‌کرد و راه می‌رفت، یهو گفت:
«آخیش چه روز خوبیه امروز! چه حس خوبیه!» 🥹
یه تلنگر خوردم…

لازم نیست همه‌چیز همیشه روی روال خودش باشه.
لازم نیست حتماً یک روز، شبیه روزهای مرتب و برنامه‌ریزی‌شده‌ی یک مادر کمال‌گرا پیش بره تا بتونیم بگیم «امروز روز خوبی بود».

برای بچه‌ها زندگی خیلی ساده‌تر از این حرف‌هاست.

خونه بالاخره جمع شد. ناهار و شام آماده شد، کتاب‌ها مرتب شدن و یکی دو ساعت بعد، خونه دوباره به حالت قبل برگشت.

بعد هم راه افتادیم سمت پارک.

توی راه، شالیزارهای برنج رو دیدیم؛ همون‌هایی که از وقتی کاشته شدن، تقریباً هر روز بهشون سر زدیم و رشدشون رو تماشا کردیم. حالا دیگه بزرگ شده بودن و خوشه داده بودن. 🌾

عکس گرفتم و با خودم فکر کردم:
واقعاً چه روز خوبیه…

ما بزرگ‌ترها گاهی زندگی رو این‌قدر برای خودمون سخت می‌کنیم. فکر می‌کنیم برای داشتن یک روز خوب، باید همه‌چیز مرتب و طبق برنامه پیش بره.

الان هم بچه‌ها مشغول خاک‌بازی و گل‌بازی‌ان و من دارم به این فکر می‌کنم که باید ببرمشون حموم… 😅

ولی خب…
هیچ اشکالی نداره.

امروز واقعاً روز خوبیه. 🤍

شیرخشک پوشک رفلاکس کولیک پستونک بارداری
مامان دخترم مامان دخترم ۳ سالگی
سلام مامانا فک کنم لازمه این چیزا رو همش به خودمون یادآوری کنیم :
صبور باشید،
بچه ها بزرگ میشن و تغییر می کنن!!!!

به یاد داشته باشید که فرزندتان در هر سنی که باشه و هر رفتاری داشته باشد ،فقط برای مدت کوتاهی در این سن خواهد بود.
پس از هر دوره سنی او لذت ببرید.
مطمئن باشید دوره این شلوغ کاری ها ریخت و پاش کردن ها بی نظمی ها تلویزیون نگاه کردن های افراطی تکلیف نوشتن ها لجبازی ها مخالفت کردن ها و و وخواهد گذشت.
ماندگار نیست.
زمان هایی که خسته می شوید یا احساس می کنید نمی توانید فرزندتان را مدیریت کنید و یا فکر می کنید انگار هیچ روش فرزند پروری روی او جواب نمی دهد برای دقایقی
هیچ کاری نکنید
به هیچ چیزی فکر نکنید
زمانی که خیلی از فرزندتان عصبانی هستید  به عمق چشمانش نگاه کنید معصومیت نگاهش آرام تام میکند و به یادتان می آورد که هیچ کار او تعمدی و به قصد آزار شما نیست.
فرزندان ما برای رشد و تکامل به مهربانی صبوری و کودک درون ما احتیاج دارند.
دریغ نکنیم.....
مامان مهراد وهیراد مامان مهراد وهیراد ۱ سالگی
مادر بودن برای من همیشه یه ترسِ کوچیکِ ته‌دل داشته: نکنه برای اینکه حق یکی رو ادا کنم، ناخودآگاه حق یکی دیگه رو نادیده بگیرم؟

بعد از به دنیا اومدن هیراد، ما خیلی سعی کردیم برای مهراد تایم‌های دونفره داشته باشیم. مثلاً من و مهراد با هم سینما می‌رفتیم، یا مهراد با باباش دوتایی استخر می‌رفت. می‌خواستیم با اومدن بچه‌ی دوم، مهراد حس نکنه دیگه مثل قبل وقت و توجه مخصوص خودش رو نداره.

اما امروز یهو به خودم گفتم: «پس هیراد چی؟» 🥺

هیراد از وقتی به دنیا اومده، همیشه کنار مهراد بوده. نه اینکه این بد باشه، اتفاقاً با هم بودن‌شون خیلی هم قشنگه؛ ولی شاید هیراد هم گاهی به یه تایم مخصوص خودش نیاز داشته باشه. یه وقت دوتایی با مامان یا بابا، فقط برای خودش.

امروز فرصت خوبی پیش اومد. بابای بچه‌ها خونه بود، عمه هم اومده بود و مهراد دوست داشت پیش عمه‌اش بمونه. پس من و باباش تصمیم گرفتیم وقتی رفتیم دکتر، هیراد رو تنها ببریم پارک.

غریزه‌ی مادری‌ام هی می‌گفت: «کاش مهراد هم اینجا بود… کاش اونم بود و با هم خوش می‌گذروندیم.»
اما واقعیت این بود که مهراد هم با عمه‌اش بیرون رفته بود و بهش خوش می‌گذشت و ما هم داشتیم یه تایم مخصوص هیراد می‌ساختیم. 🤍

و این برای من خیلی ارزشمند بود و یه تلنگر خوب بهم زد.

فکر می‌کنم گاهی آن‌قدر حواسمون هست که بین بچه‌ی اول و دوم فرق نذاریم، که ممکنه ناخواسته بچه‌ی دوم بره توی حاشیه.

برای مهراد، بعد از به دنیا اومدن هیراد، آگاهانه تایم‌های دونفره ساختیم. فکر می‌کنم حالا وقتشه برای هیراد هم همین کار رو بکنیم.

از این به بعد می‌خوام تایم‌های دونفره‌ی مخصوص هیراد هم داشته باشیم؛ وقت‌هایی که فقط برای خودش باشه. 🤍

شیرخشک پوشک رفلاکس تب واکسن
مامان حسین مامان حسین ۲ سالگی
دو هفته‌ست که از شیر گرفتمش…
و هر روز که می‌گذره، دلم بیشتر برا اون لحظه‌هایی که فقط من و اون بودیم تنگ می‌شه.
لحظه‌هایی که دستای کوچیکش دورم بود، صدای نفس‌هاش کنار قلبم، و اون نگاهِ مطمئنش که انگار می‌گفت «مامان، اینجا امنه».

حالا که تموم شده، گریه می‌کنه، بغلم می‌کنه و دستاشو محکم به من می‌چسبونه. دلم می‌خواد زمان وایسه و دوباره اون لحظه‌های آرام و شیرین رو داشته باشم.
اما می‌دونم، این فقط یه فصل بود و ما همچنان با همیم، فقط شکل عشق‌مون عوض شده…
هر بغلی که بهم می‌کنه، هر گریه‌ای که می‌ریزه، یادم میاره که عشق واقعی، هیچ‌وقت تموم نمی‌شه 💫یه جایی از مسیر مادری، باید دل بکَنی از شیر دادن…
نه چون دیگه نمی‌خوایش،
نه چون خسته‌ای،
فقط چون وقتشه که بزرگ‌تر بشی، هم تو، هم اون کوچولوی دلبندت.

چند شبه بغلش می‌کنم، گریه می‌کنه،
دستاشو می‌ذاره روی قلبم، دلم می‌لرزه…
دلم براش خونه، برا اون لحظه‌های آرومی که فقط من و اون بودیم.

می‌دونم تموم شده،
ولی این عشق، هیچ‌وقت تموم نمی‌شه —
فقط شکلش عوض می‌شه 💫