۵۰ روز مونده… فقط ۵۰ روز. 🤍
نمیدونم چرا این روزها یه حس عجیبی دارم…
هم از اینکه بالاخره بعد از این همه انتظار، دختر کوچولوم قراره بیاد بغلم ذوق دارم، هم یه جورایی باورم نمیشه که واقعاً فقط ۵۰ روز دیگه مونده.
۵۰ روز تا اینکه این همه لگد و تکون خوردن، این شکم بزرگ، این شب‌های سخت، این انتظار و دلشوره‌ها، تبدیل بشه به یه موجود کوچولوی واقعی که می‌تونم بغلش کنم و صورتشو ببینم.
گاهی انقدر خوشحالم که دلم می‌خواد زمان زودتر بگذره… گاهی هم دلم می‌خواد همین چند هفته باقی‌مونده رو نگه دارم و آروم‌آروم ازش لذت ببرم.
یه عالمه وسیله برای اومدنت آماده کردم، یه اتاق کوچولو، لباسای کوچولوت، کلی ذوق و برنامه… ولی هنوز خودم برای این اتفاق بزرگ آماده نیستم.
نمیدونم وقتی اولین بار ببینمت چه حسی دارم، وقتی صداتو بشنوم چی میشه، وقتی بذارنت بغلم چطور باور کنم که تو همون کوچولویی هستی که ماه‌هاست با هر تکونت دلم می‌لرزه. 🥹
هم خوشحالم، هم می‌ترسم، هم هیجان دارم، هم یه جورایی سر درگمم…
شاید مادر شدن همین باشه؛ یه عالمه حس متفاوت که همه‌شون با هم توی قلبت جا میشن.
۵۰ روز دیگه مونده آنیسا جان…
۵۰ روز تا اینکه بالاخره به جای اینکه از توی شکمم صداتو حس کنم، صدای گریه‌ت رو کنار گوشم بشنوم و بگم:
«بالاخره اومدی دخترم…» 🤍🧸
انگار این ۵۰ روز هم خیلی زیاده، هم چشم برهم بذارم تموم شده… 🥹🤍

تصویر
۳ پاسخ

منم۵۶ روز🤗🤣🤣🤣

ایشالا بسلامتی عزیزم تولد دخترت با دختر من تو یه روز میشه اگه نیهان من عجله نکنه و سر وقت بیاد

الهی عزیزم😍
تولد دختریت با تولد من تو یروزه😅

سوال های مرتبط

مامان آدوین🩵🐳 مامان آدوین🩵🐳 روزهای ابتدایی تولد
چهارده روز مونده تا تو رو ببینم، قلب من…
و هنوز نمی‌دونم قراره وقتی برای اولین بار می‌ذارنِت توی بغلم، چه حسی داشته باشم.

تو ماه‌هاست توی من زندگی می‌کنی؛
با هر تکونت دلم می‌لرزه،
با هر سونوگرافی برای دیدنت ذوق می‌کنم،
و هر شب دستم رو می‌ذارم روی شکمم و با خودم می‌گم:
«این همون پسریه که قراره یه روز تمام زندگی من بشه…»

چه حس عجیبیه مادر بودن…
هنوز صورتت رو درست ندیدم،
هنوز صدات رو نشنیدم،
هنوز دستای کوچیکت رو نگرفتم،
ولی دوست داشتنت برای من از هر چیزی توی این دنیا واقعی‌تره.

تو فقط قرار نیست به دنیا بیای؛
قراره منم با تو وارد یه دنیای جدید بشم.
دنیایی که توش قلبم بیرون از سینه‌م می‌تپه و من هر بار که نگات می‌کنم، می‌فهمم چرا همه‌ی این انتظارها ارزشش رو داشت.

چهارده روز دیگه،
من برای اولین بار «مامان» می‌شم…
و شاید همون لحظه بفهمم بزرگ‌ترین اتفاق زندگی من، فقط روزی نیست که تو به دنیا میای؛
تمام این روزهاییه که بدون اینکه ببینمت،
با تمام وجودم دوستت داشتم. 🤍

فقط چهارده روز مونده پسرم…
چهارده روز تا بغلت کنم، نگات کنم و بگم:
«بالاخره اومدی پیش مامان…» 🥹🤍
مامان جَوونه یِ نارنج مامان جَوونه یِ نارنج هفته سی‌وششم بارداری
ماه هشتمِ عشق من 🤍
از همون روزهای اول… وقتی هنوز فقط اندازه‌ی یه جوانه‌ی کوچولو بودی، هر هفته عکس‌هات رو نگاه می‌کردم و با خودم می‌گفتم: «کی میشه برسم به این هفته؟ کی بزرگ‌تر میشی؟ کی لباسای کوچولوت رو تنت می‌کنم؟» 🥹🤍
و حالا رسیدیم… به ماه هشتم؛ به روزهایی که دیگه شمارش معکوس، دورقمی شده و فقط حدود ۶۰، ۷۰ روز مونده تا بالاخره بغلت کنم… تا صورتت رو ببینم و باور کنم تمام این ماه‌ها، تمام این انتظارها، برای رسیدن به تو بوده. 🥹🩷
این روزها بیشتر از همیشه لباسای کوچولوت رو نگاه می‌کنم، لمسشون می‌کنم و توی دلم هزار بار تصور می‌کنم که تنت کردم و تو رو توی آغوشم گرفتم…
دختر کوچولوی من، مارالِ جانم… 🌸
تو از یک جوانه‌ی کوچولو، شدی تمام دنیای من.
و حالا من فقط منتظرم…
منتظر اون لحظه‌ای که برای اولین بار صدای گریه‌ات رو بشنوم و بگم:
«بالاخره اومدی عشقِ مامان…» 🥹🤍
ماه هشتم بارداری‌مون مبارک، دختر قشنگم…
دیگه خیلی نمونده تا دیدنت.
مامان دلش برای بغل کردنت پر می‌کشه… 🩷👶🏻✨