سوال های مرتبط

مامان دلوین مامان دلوین ۴ ماهگی
پارت 1
خوب خوب سلام من آمدم از تجربه زایمانم بگم براتون دوستان اون یکی اکانت من پرید مجبورم از اول بنویسم 😁من هیچ دردی نداشتم 41هفته بودم رفتم دکتر سونو انجام دادم گفتن آب دور جنین کم شده😅سریع برو بیمارستان منم که تحقیق نکرده بودم راجب بیمارستان کمالی کرج نامه داد دکترم رفتم اونجا بدون درد اورژانس رفتیم تیراژ و نوبت گرفتیم برا دکتر زنان اورژانس گفت چند هفته هستی گفتم 41 گفت باید بستری بشی خانوم منم ترسیده بودم شدید و یه حالت خیلی بدی داشتم گفت اول معاینه باید بشی معاینه شدم گفت حتی یه فینگر هم باز نشدی برو بستری شو لباس و این چیزا دادن بستری شدن رفتم بالا به اتاق خیلی خوب بهم دادن خیلی تمیز بود واقعا ولی صدا های خیلی بدی میومد و من میترسیدم واقعا رفتم دراز کشیدم یه خانومی آمد گفت من مامان شما هستم امروز هر کار داشتی صدام کن آمدن برام یک چهارم یه قرصی رو دادن 10دقیقه بعدش یه دردی آمد سراغم مثل پریودی گفتم خدایا فکر کنم شروع شد تا ساعت یک خلاصه همین طوری بودم آمد ساعت 1معاینه کرد گفت 1سانتی معاینه تحریکی انجام دادن رفتن تا ساعت دو من دل‌درد ام شدید شد بعدش آمدن یه چیز ژله ای داخل رحمم گذاشتن خیلی درد داشت خیلی و یه سروم هم به اون شیعه ژله ای وصل بود و سروم خالی میشد توش درام زیاد بودن همش فکر میکردم خیلی ببخشید دست شوی کوچیک دارم همش میرفتم دست شویی با گریه پارت بعدی 🫠
مامان دلارا مامان دلارا ۱۵ ماهگی
#تجربه زایمان 🤰🏻👧🏻❤️
پارت ۲

( همیشه بزرگ ترین ترس زندگیم زایمان بود انگار یه غولی بود که نمیتونستم باهاش کنار بیام )
خلاصه شوهرم کارای بستریمو انجام داد و گفت اصلا نگران نیاش اتاق خصوصی واست گرفتم میام پیشت که تنها نباشی و به خانوادمم خبر دادن که ما دیگه باغ نمیایم😅
ساعت ۷ وارد اتاق زایمان شدم روی تخت دراز کشیدم دو تا سرم و چندتا سیم بهم وصل کردن و چون درد نداشتم بعد از نیم ساعت شروع کردن امپول فشار بهم بزنند
گاهی توی اتاق پیاده روی میکردم ماما خصوصی گرفتم که البته کار خاصی واسم انجام نداد تا ساعت ۸ونیم که دردام خیلی شدید شد هر ۵ دقیقه میگرفت و ول میکرد و یکی از ماماها هر نیم ساعت یک بار میومد دستشو تا ته میکرد ببینه چند سانت باز شدم بهش گفتم بسه من دارم اذیت میشم سرم داد کشید گفت مگه نمیدونی زایمان طبیعی چطوریه بچه باید از واژنت بیاد بیرون بعد به خاطر دست من غر میزنی منم دیگه هیچی نگفتم و از درد به خودم میپیچیدم شوهرم خیلی سعی میکرد ماساژم بده باهام حرف میزد حواسمو پرت کنه اما از ساعت ۹ به بعد دیگه نمیتونستم تحمل کنم….میرفتم تو دستشویی میشستم اب داغ رو شکمم بگیرم تا یکم دردم اروم بشه (۵ سانت باز بودم)
تا ساعت ۱۱ چند بار دیگه معاینه شدم و کیسه ابمو پاره کردن
با یه دست معاینه میکرد و با یه دست دیگه شکممو فشار میداد
منم فقط دستای شوهرمو گرفته بودم و داد میزدم توروخدا بسه دیگه ….
۷ سانت باز شدم هرچی بهشون التماس میکردم توروخدا بهم امپول بی حسی بزنید من دارم میمیرم نمیتونم تحمل کنم اما میگفتن نمیشه دکترت اجازه نداده باید ورزش کنی تا بچه بیاد پایین از درد شدید نمیتونستم ورزش کنم اصلا نمیتونستم نفس بکشم چه برسه به ورزش ‌‌‌….
مامان نور مامان نور ۶ ماهگی
بخش آخر
ساعت ۱۹ و ۳۰ دقیقه بردنم ریکاوری برام پمپ درد رو وصل کردن بعد عمل به شدت دچار لرز شدم روم پتو بود ولی مثل چی میلرزیدم حدود یساعت اونجا بودم که تختم رو عوض کردن که منو ببرن بخش بلند کردن من همانا و جیغ کشیدنم از درد همانا درد داشتم و بی اختیار گریه میکردم از درد دوباره هم توی بخش یبار دیگه تختم رو عوض کردن و لباس بیمارستان تنم کردن و دوتا شیاف برام‌ گزاشتن پمپ درد رو هم هر یک ربع فشار میدادم تا کم کم درد هام خوابید
فردا صبح هم سوند رو برام‌کشیدن و گفتن باید پاشی راه بری بزور نشستم و تا اومدم بلند شم سرم گیج رفت و چشام سیاهی رفت حدود نیم ساعت رو تخت نشستم و دوباره دراز کشیدم بعد یکساعت دوباره با کمک مامانم و بهیار بلند شدم و حدود دو دقیقه راه رفتم و دوباره رفتم روی تخت از درد به خودم‌ می پیچیدم بعد از اون بلند شدن و راه رفتن برام آسون تر شده بود در آخر هم ساعت ۱۹ دوتایی باهم مرخص شدیم و برگشتیم خونه
پ.ن: از سزارین راضی بودم؟ اصلا و ابدا حتی حاضر نیستم دوباره تجربه اش کنم و فکر کردن بهش حالم رو بد میکنه
مامان زیبای کوچک🎀🤍 مامان زیبای کوچک🎀🤍 ۱۱ ماهگی
پارت ۳
خلاصه ساعت ۲ بعدازظهر دکتر شیفت عوض شد که شانس من یک دکتر خوبی خدا خیرش بده اومد گفت این از دیروز چرا بستریه چرا درد نداره زود بهش امپول فشار تزریق کنید که اونجا بهم امپول فشار زدن بعد امپول ۲۰ دقیقه بعدش دردام کم کم شروع شد شد ساعت ۴ بعدازظهر که دیگه نمیتونستم تحمل کنم هر ۳ دقیقه درد داشتم و کیسه ابم خود به خود پاره شد هی به خودم می پیچیدم از درد زیاد روی تخت طاقت نداشتم هی راه میرفتم بدتر دراز میکشیدم بازم دردم بیشتر میشد معاینه کردن ۵ سانت بودم انقدر درد داشتم همش میرفتم دستشویی فکر میکردم دستشویی دارم ولی خبری نبود و درد امونم رو بریده بود ساعتای ۷ نیم بود که درد میگرفت خود به خود زور میزدم دست خودم نبود فقط زور میزنم هر چی دکتر میومد میگفت زور نزن نفس عمیق بکش خونریزی میکنی خطرناکه دست خودم نبود از درد زیاد زور میزدم که خلاصه از زور زدنای زیاد افتادم به خونریزی که دکتر اومد و پرستارا ریختن بالای سرم و روند زایمان شروع شد
مامان قندم🩷 مامان قندم🩷 ۸ ماهگی
مامان فندق کوچولو مامان فندق کوچولو ۶ ماهگی
میخاستم تجربه خودم رو از زایمان طبیعی با بی دردی اپیدورال بگم امیدوارم مفید باشه .
پرسه زایمانم یکم طولانی میشه بگم چون بدون درد و انقباض با معاینه یک سانت بستری شدم حالا کسی خواست دلیلش بدونه بپرسه میگن براش . ولی خلاصه از اول که مصمم بودم اصلا نمیخام منتهی به ۴ سانت رسیدم اینقدر تا به اون موقع درد کشیده بودم و داد زده بودم که دیگه نمیکشیدم . ۴ سانت هم که شدم خیلی خیلی زیاد شد درد ها به خاطره همین فقط میگفتم بی دردی بزنین راحت بشم . و واقعا هم راحت شدم .
بی دردی که زدم کلا اروم شدم و طولی نکشید که خوابم برد و بعد یه دو ساعتی بیدار شدم و هیچ دردی نداشتم . ماما همراهم گفت پاشو روی تخت حرکات سجده رو برو . همین که شروع کردم و چندتا رفتم دیدم اصلا نمیتونم حرکت کنم و احساس زور زدن ناخدااگاه داره بهم دست میده . دیگه به ماما گفتم اونم معاینه کرد و گفت ۷ سانتی . منم خوشحال شدم و اون احساس زور ادامه داشت دیگه دراز کشیدم و فقط زور دادم تا دکترم سریع خودشو رسوند بهم . کلا فاز اخر زایمان خیلی زود گذشت . من از خواب بیدار شدم فک کنم نیم ساعت بعدش زایمان کردم یعنی تا دکترم اومد دوسه تا زور دادم بچه به دنیا اومد و تمام .
مامان آراز و دنیز
👧🏼👶🏻 مامان آراز و دنیز 👧🏼👶🏻 ۱ سالگی
مامان نور مامان نور ۶ ماهگی
بخش سوم
درد هام کم کم میگرفت و ول میکرد ماما بهم گفت تایم دردهات رو داشته باش هروقت به طور منظم هر دو دقیقه یا سه دقیقه شد صدام کن درد های من طوری بود که مثلا اندازه یک ربع منظم بود بعد اندازه نیم ساعت نامنظم میشد حدودا ساعت ۱۱ بود که دکترم اومد و معاینه کرد که گفت همچنان یک سانت هستم ولی کیسه آبم بمبه کرده و هر لحظه ممکنه پاره بشه سرم اول تا تموم بشه شد ساعت ۱ بعدازظهر
دوباره یه سرم دیگه بهم وصل کرد و همچنان درد های نامنظم داشتم دکترم تو این تایم چندبار تماس گرفت که بهش میگفتن دردهاش منظم‌ نمیشه و پیشرفتی نداشته مامای مسئول من خیلی بداخلاقی بود کم کم داشت گریه ام میگرفت که ازش پرسیدم اگه پیشرفت نکنم چی گفت باید تا شیفت بعدی حدود ساعت ۱۱ ۱۲ شب آمپول فشار بگیری اگه جواب نداد تصمیم با دکترت هست هم درد ها کلافم کرده بود هم اینکه نمیذاشت مامانم بیاد پشت در حداقل دو دیقه ببینمش قشنگ نشستم گریه کردم چندتا سرم غر زد و رفت سرم دوم هم ساعت ۵ غروب تموم شد سرم سوم رو که بهم وصل کردن درد هام یسره شده بودن یعنی ول نمیکرد قشنگ بالای شکمم سفت شده بود و شل نمیشد