تجربه سزارین💙

پارت چهارم

اتاق عملم چه عرض کنم وحشت کردم اصلاااا رفتم داخل دکترمو دیدم ی کوچولو دلم اروم شد دکترمم دید دارم مثل بید میلرزممم سعی کرد یکم ارومم کنه دید هیچ تاثیری نداره گفت عیب نداره اللن اروم میشی بیا دراز بکش لباسامو دراوردن نشستم گفتن دستاتو صاف بزار رو پاهاتت بعد اوردن از کمرم امپول بی حسی رو زدن اصلا درد نداشتتتت و هیچیم حس نکردم بعد زود خوابوندن دستامو بستن ب تخت دستگاه اینا وصل کردن پاهام کم کم گرم میشد گز گز میکرد همش میگفتن پاهاتو بلند کنن هرچقد سعی میکردم نمیتونستم زور میزدم نمیشد بعد ک دیدن بی حس شدم اوردن پرده رو کشیدین بعد فقط صداشونو میشنیدم ی پرستارم بالای سرم ازم سوال میپرسید و فشارمو زود زود میگرفت سرممو عوض میکرد منم هیچی ک حس نمیکردم ب اون پرستار گفتم هروقت دکتر شروع کرد ب برش دادن شکمم بهم بگو اونم گفت باشه بعد هی میگذشت و خبری نبود منم ازش هی میپرسیدم اونم میگفت ن هنوز منم همش منتظر بودم تا اینکه یه بویی اومد انگار ی چیزی میسوختتت بهش میگفتم بو میاد بوی چیه اونم ی پوز خند زد و گفت هیچی میفهمیی یکم دیگه گفتم وایی میخواد شروع کنه دکتر گفت نترس داره وسایل هارو ضدعفونی میکنه نگوووو دکتر شروع کرده داره لایه لایه برش میده منم چون بی حس بودم هیچی ب هیچی نمیفهمیدم

تصویر
۵ پاسخ

من ولی بی حس کامل نبودم

برای سزارین شلوار پوشیدین تو اتاق عمل؟😂
سوند چقد طول میکشه بذارن؟من احساس میکنم روم نمیشه،خجالت میکشم بخوان سوند😑

بوی چی بود اخر

چفدر از عمل با بی حسی بدم میاد. چرا بی‌هوشی نگرفتید و بی حسی موضعی شدید؟

بوی چی بود

سوال های مرتبط

مامان یزدان مامان یزدان ۳ ماهگی
تجربه زایمان
پارت2:
قبل شروع عمل با دکتر حرف زدم همه استرس هارو شست برد...نشستم رو تخت اتاق عمل دکتر بیهوشی ی آقای جوان بود ک خیلی هم شوخ طبع و با حوصله بود اومد برام آمپول بیحسی رو زد و گفت دراز بکش الان پاهات گرم میشه گز گز میکنه و من منتظر بودم علائمی ک گفتن رو حس کنم ولی خبری نبود دکتر با ظرف بتادین اومد بالاسرم گفتم دکتر شروع نکنیا من بی حس نشدم دکتر بیهوشی گفتن ک ن متوجه نیستی الان بی حس شدی پاهاتو تکون بده ببینم من انگشتامو تکون دادم گفت ن دیگ زرنگی اگه راست میگی پاهاتو با پاشنه بیار بالا ببینم من پاهامو آوردم بالا و قیافه متعجب دکتر و دیدم🤭😂 گفت پاشو بشین دوباره بزنیم ایندفعه دیدم ک دو برابر داروی قبلی رو پر کرد داخل سرنگ و تزریق کرد برام
هنوز تزریق تموم نشده بود تو حالت نشسته بودم ک لرزش و گز گز پاهام شروع شد لرزش ب حدی زیاد شد ک تا دستام رسید حتی حرف زدنمم لرزشی شد😅
بعد دراز کشیدم و عمل شروع شد متوجه هیچ حس و دردی نبودم... ی آقا پسر جوان هم بالاسرم بود و حالتامو بهم میگفت ک الان ممکنه حالت تهوع بگیری ممکنه تنگی نفس داشته باشی و این موارد... یکم گذشت ک متوجه شدم دارم رو تخت تکون میخورم و بعدش فشاری ک زیر سینه میدادن و حس کردم و بهم گفت ک میخوان بچه رو بکشن بیرون و بعدش گفت ک بدنیا اومد😍 از اونجایی ک من همش گریه میکردم آمپول خواب زد بهم و من خوابم برد بعد یکی بیدارم کرد و گفت پاشو پسرتو ببین و صورتشو گذاشت رو صورتم🥺آخ ک بهترین حس دنیا بود اون لحظه... بعد یزدان و بردن و من باز خوابم برد وقتی بیدارشدم ریکاوری بودم موقع اومدن ب بخش شد اومدن جابجام کردن رو تخت دیگ یکم درد داشت و ماساژ کوتاه شکمی دادن اونجا ک اونم درد داشت ولی وحشتناک نبود و بعدش رفتیم اتاقم
مامان حسـام👶🏻💙 مامان حسـام👶🏻💙 روزهای ابتدایی تولد
مامان مهوا کوچولو💝 مامان مهوا کوچولو💝 ۷ ماهگی
مامان الیسا🩷ویهان💙 مامان الیسا🩷ویهان💙 ۹ ماهگی
بعد گفتن دراز بکش
خودشون هم کمک کردن و دراز کشیدم شلوارمو در آوردن و شروع کردن رو بدنم با اسپری ی چیزی می پاشیدن بنظرم ضدعفونی میکردن
بعد در همین حال من باز ب دکتر بی هوشی التماس میکردم ک خوابم کنه و اونم می‌گفت دیگه چیزی نگو وگرنه خوابت نمیکنم
بهم گفت ضعف و تهوع داشتی سریع بگو
نمی‌دونم یکدفعه ک بدنم بی حس شد نفسم انکار می‌گرفت سرم گیج می‌رفت تهوع گرفتم حتی همون ی لیوان آب و ک خورده بودم هم بالا آوردم گفتم خوب نیستم شروع کردم ب گریه کردن سریع دوتا سوزن ضد تهوع بهم زدن حالا خوب شد
اینقدر خوب شدم ک همراه دکتر و پرستارا داشتم می‌خندیدم
دیگه دوست نداشتم خواب برم
پارچه رو کشیدن جلو چشام و دکتر اومد عمل و شروع کرد ولی من اصلا احساس نکردم خیلی خوشحال بودم چیزی حس نمی‌کردم
فقط موقعی که می‌خواستند بچه رو بردارند نمی‌دونم چرا تکونم میدادن منم همراش تکون می‌خوردم
دکتر بی هوشی اومد گفت دیدی بهت گفتم داروی من فرق می‌کنه
و حالا میخام ب قولم عمل کنم و سوزن خواب آور و زد و گفت راحت بخواب
در همین حال من داشتم دعا میکردم ک خواب رفتم ساعت هم ۲ بیست کم بود
وقتی ب هوش اومدم دیدم دارن ماساژ شکمی میدن ک یکمی درد داشت ک من گریه کردم گفتم درد دارم و دیگ دست نزدن
ساعت هم ۳ و ۵۵ دقیقه بود ک بیدار شدم
ساعت ۱ و ۵۵ دقیقه هم پسرم ب دنیا اومد
مامان نورا 🌸🎀 مامان نورا 🌸🎀 ۹ ماهگی
بیاد منم زنگ زدم بش برام گاز بی حسی آوردن بعد هی احساس مدفوع داشتم هی ی جوری جمعش میکردم بش اهمیت ندادم تا ماما همراه اومد دوبار معاینه کردن ۸ سانت بودم ماما همراه اومد خدا خیرش بده بم خرما داد آبمیوه آب ب زور میزاشت دهنم گفت باید زور بزنی باید بخوری منم میخوردم تو این گاز بی حسی عصار اسطوخودوس گذاشت بعد هی احساس زور داشتم بش میگفتم می‌گفت ن زور نزن فقد نفس بکش تو این گازه م می‌کشیدم خوب میشد دیگ واقعا نمیتونستم میگفتم باید بزنم میگفت بزن بعد گفتن داریم سرشو میبینیم زور بزن منم چندتا زدم بعد دخترمو گذاشتن رو شکمم خیلی حس خوبی بودی ی کوچولو گریه کرد بعد بردنش گذاشتن تو تخت منم داشتم نگاش میکردم آمپول بی حسی هم درد نداش واقعا من خیلی میترسیدم از آمپول بی حسی اصلا درد نداش برا بخیه زدن هم ماما همراه گفت از این گازه بکش واقعاً هم کمک کرد چیزی حس نکردم ولی اینایی ک رو پوست زدن یکم درد داشتن اذیت شدم بعد تموم ک شد دخترمو آوردن بغلم بش شیر بدم دسشو بوس کردم خیلی داغ بود حس خیلی خوبی بود بعد اومدن شکممو ماساژ دادن تو زایشگاه تو بخش هم فشار دادن اصلا چیزی حس نمیکنید فقد یکم درد داره همین من اینقد میترسیدم از بخیه و آمپول بی حسی و فشار دادن شکم همش الکی بود اصلا ترس و استرس نداشته باشید الآنم بخیه هام اذیتم نمیتونم درس حسابی بشینم سینه هام هم زخم شدن و خون میان درد میکنن ☹️👋🏻ااا راستی بیمارستان فرقانی رفتم
گاز بی حسی گرفتم راضی بودم خداروشکر
مامان هامین 👶💙 مامان هامین 👶💙 ۱۵ ماهگی
*پارت چهارم*


من درحالی که دنبال دکترم میگشتم یه دکتر مرد که دکتر بیهوشی بود اومد به پشتم بتادین بزنه که آمپول بی حسی بهم بزنه اونجا بیشتر از خود عملم استرس و ترس داشتم نمیدونستم چجوریه فقط میدونستم یه آمپول نازک بلنده 🥺

بعد دوتا دکتر زن کنارم بودن گفتم میشه دستتونو بگیرم اونا هم دادن و بعد گفتن شونه هاتو به جلو خم کن و خودتو شل کن..
منم همینکار کردم بعد یهو یه سوزش ریز تو کمرم حس کردم که سریع هم تموم شد...

بعد اون دوتا خانوم آروم منو به عقب خوابوندن و جلوم یه پرده نازک کشیدن منم منتظر بودم که بی حس بشم ولی هنوز حس داشتم..
میگفتم من بی حس نشدما...
و همچنان دنبال دکترم میگشتم..
آخر گفتم بگید دکترم بیاد، پس چرا دکترم نمیاد..!! 😆😒

گفتن پاهات آروم آروم داغ میشه، ولی فقط کف پام یکم حس میکردم داغیو..

یکم گذشت گفتم من هنوز بی حس نشدمااا زانو به بالام هنوز حس داره..
گفتن یه ربع ممکنه طول بکشه!!
بعد پاهامو باز کردن و سوند برام گذاشتن که هیچی نفهمیدم ولی جلو کلی مرد پاهام لخت باز بود!!🤣🤣🥴
یعنی مردممم از خجالت...

بعد یهو دکترمو بالا سرم دیدم اومد با ارامش و مهربونی، سلام احوال پرسی کرد..
منم بالاخره خیالم راحت شد که اومد..
ولی من همچنان یکم تو شکمم حس داشتم..
گفتم دکتر شکمم هنوز حس داره شروع نکنیااااا🤣
گفتن صبر کن دیگه شش ماهه بدنیا اومدی..
منم این حین هی سعی می‌کردم پاهامو بلند کنم ببینم واقعا بی حسم یا نه...

که دیگه دکتر شروع کرد به شکم و پاهام بتادین زدن و اونجا دیگه کامل یهو داغ و بی حس شدم...
مامان فاطمه مامان فاطمه ۱۳ ماهگی
سلام مامانای گل
منم بالاخره زاییدم ولی با کلی درد
یعنی مرگ رو ب چشمم دیدم
نمیخاستم بیام تجربه مو بگم اخه شاید خیلی هاتون استرس بگیرین ولی خیلی باخودم کلنجار رفتم و اخر گفتم بیام بگم
هر کی دوست داشت بخونه
من ۱۴مرداد رفتم بیمارستان میلاد بستری شدم و دوتا ازمایش خون و نوار قلب ازم گرفتن و بهم گفتن از ۱۲ شب ب بعد چیزی نخور ک صبح ساعت شش صبح عمل داری
ساعت پنج و نیم صبح اومد لباس اتاق عمل داد و گفت بپوش میام دنبالت
بهش گفتم عملم بی حسی هست دیگ؟
گفت اره
ساعت شش شد و اومد منو برد اتاق عمل
خیلیییییی استرس داشتم و پرستاری ک داخل اتاق عمل بود منو دید کلی باهام حرف زد ک حواسمو پرت کنه و از استرس هام کم کنه
از امپول بی حسی اگ بگم اصلا درد نداشت هیچی نفهمیدم
سوند رو هم وقتی بی حس شدم بهم زدن ک بازم نفهمیدم
وقتی کمرمو بی حس کردن و خوابیدم دوتا دکتر بالاسرم بودن و دکتر خودم و دوتا پرستار دیگ بالای شکمم بودن
ب دکترم گفتم من بی حس نشدم چون دارم پاهامو تکون میدم
گفت میدونم کم کم بی حس میشی
یه دو دقیقه گذشت دیدم دارم جای بخیه قبلی مو تمیز میکنن ک بخان تیغ بزنه
وقتی تیغ رو کشید دردشو حس کردم و جیغ زدم و کلا تکون خوردم ک دکتر بی هوشیم ب دکترم گفت بی حس نشده که داره پاشو تکون میده
دکترم ب دکتر بی هوشی گفت تو باید بگی ک چرا ب حس نشده
منم اینقدر درد داشتم هی جیغ میزدم ک میخام برم ولم کنین
خیلی درد داشتم و فقط داشتم الماسشون میکردم ک ولم کنن
دکتر بی هوشی گفت عزیزم چرا ترسیدی چیزی نیست الان بی حس میشی گفتم درد دارم رو شکمم گفت چیزی نیست الان خوب میشی
یه دفعه دیدم صورتم و سرم هی داره بزرگ و بزرگتر میشه و میخاد منفجر بشه حالم بد شد و دست و پاهام کرخت
مامان آیلین مامان آیلین ۸ ماهگی
پارت 4
بعد یع پرستار اومد گفت برات دارم آمپول فشار میزنم اصلا دست ب این سرم نزنی بگی زود تموم شه چون خیلی خطر ناکه گفتم ن بعد یع ماما اومد معاینه کرد 🥲1سانت بودم این یع سانت هم من تو همون مریضیم باز شده بودم
بعد من هعی این سرم میزدن برام منم حالم بد میشد حس زور داشتم درد می‌گرفت ول میکرد منم همش چشمم ب ساعت بود هیچ کس هم نبود ک من اونو ببینم ناله کنم همه درد و ناله هامو حبص کرده بودم 🥲 بعد من خیلی دست شویی داشتم هرکه می اومد میگفتم برم دست شویی میگفتن بزار فلانی بیاد پذیرشت کنه بعد منم دیگه داشتم میترکیدم یع ماما اومد گفت پاهاتو باز کن شل بگیر منم گفتم میشه اول برم دست شویی خیلی دستشویم میاد گفت بزار معاینت کنم بعد منم گفتم خیلی شدیدع معاینه کنی دست شویی میکنم ب خودم گفت عب ندارع منم گفتم نمیتونم من الان حالم خوبه دست شویی کنم خودم خجالت میکشم داد زد سرم میگم پاهاتو باز کن ب زور معاینم کرد منم در جا حالم بد شد و حس قش انگار تا تو شکمم دست کرد اینقدر دستشویی داشتم و حالم بد شد منم چنان بقض کردم اینقدر گریه کردم رفتم دست شویی همش گریه اومدم رو تخت گریه میکردم دوس داشتم همون لحضع بمیرم اینجوری داد زد سرم 🥲