۱۱ پاسخ

وای عزیزم چقد بد ....
من توی سونوی آنومالی بهم گفتن بچم سندرون داون هستش و نزدیک به بیست روز طول کشید تا بفهمم که اشتباه شده و همون باعث شده تا روزی که زایمان کنم عصب پام بی حس شد و دیگه حسش برنگشت و تا مدتها از استرس شدیدی که کشیدم نکلت زبان گرفتم ، بماند گریه ها و بی قراری های اون بیست روز که داغونم کرد..

وزن زیاد

منم اخرای زایمان جنگ ۱۲روز بود و استرس شدید افتاد بجونم بچهامو فرستادم شهرستان پیش مادرم چقد دل کندن تو اون اوضاع سخت بود تاریخ روز عمل جنگ شدت گرفته بود کل برق بیمارستان میرفت و می اومد جنگندها بالای سرمون خیلی سخت گذشت

یه هفته قبل زایمانم خونم رو دزد زد و من انقدر حرص خوردم فشارم رفت بالا و پایین نیومد مجبوری سزارینم کردن

لکه بینی داشتم چندبار حتی ماه اخر
همش باید شیاف میذاشتم
۲۳کیلو هم افزایش وزن داشتم
ارایشگاه هم نمیتونستم برم موهامو لایت کنم رو مخم بود

اینکه جاریم جلوچشم من غذامیداد خوراکی میداد دست بچهاش ی تعارف نمیزد
یا میرفتم خونشون بوکیک حلوا یاکوکو میومد ی تعارف بهم نمیزد سفرشون پهن بود ی تعارف نمیزد

جالبتر اینکه مادرشوهرم میگفت سادس
گفتم این ازقصد اینجوری می‌کنه وگرنه خریت وسادگی برا ی بارداری منه نه دوتا

من ۳۱ هفته جنگ‌۱۲ روز شروع شد آمپول ریه رو رو زدم رفتم دکترم ببینم مطب بسته بود زنگ زدم‌گفتن به خاطر جنگ رفتن گفت برو بیمارستان رفتم بیمارستان دستکاری کردن و کیسه ابم تخریک شد بعد گفتن دکتر ندارن فرستادنم بیمارستان دولتی اونجا هم هر جی گفتن دست نزنه و الکی معاینه نکنه باز هم مثل قبلی از تحاوز بدتر انگار تو یه روز دوبار به آدم‌تجاوز کنن بعد گفتن جیزی نیست تهش من بد حالی هام شروع شد و تو ۳۳ هفته زایمان کردم و حتی نمخام یادم بیاد دجار استرس شدید میشم

شوهرم خیلی در حقم بد کرد خیلی هیجوره پیشم نبود..با اینکه استراحت بودم حالت تهوه خون ریزی.. هزار یک چیز دیگه..اما فقط شوهرم ک هیچ کاری نکرد برام..حتی الان . خدایا شکرت دعا کنید ک شوهرم منو بفهمه درکم کنه

من قبلا یه بارداری ناموفق داشتم جنینم تو ۱۸ هفته گفتن مشکل شدید قلبی داره و باید سقط بشه اینکه خودت با پای خودت بری بچتو سقط کنی خیلییی درد داره و تو بارداری دومم مردپ و زنده شدم تا ۱۸ هفتم شد و فهمیدم دخترم سالمه

بار اول که خون ریزی افتادم رفتم بیمارستان
چون تنها بودم توی شهری مه زندگی میکنم گفتن باید بستری بشی زنگ بزن همراهت بیاد
چون کسی رو نداشتم به عنوان همراه بگم بیاد گفتم میشه برم خونه استراحت باشم دارو بدید بهم؟؟
گفت بعد از ظهر میای دیگ نمیتونیم کاری کنیم بعد بچت از دست میره ها
آنقدر حالم بد بود هم ترسیده بودم از گریه میکردم از تنهایی هم نگران بچم بودم همه چی با هم
دکتره بغلم کرد کلی آرومم کرد رفتم توی بخش بستری بشم ازم خون گرفتن داشتن اسمم و میپرسیدم گفتم من حالم بده دیگ از حال رفتم
بیدار شدم دیدم همراه تخت بغلی بالا سرمه یه پرستار هم دستم نگرفته بود بالا سرم نشسته بود


دیگ زنگ زدم مامانم شبش رسید بیچاره کلی غصه خورده بود

اینکه گفتن قند بارداری داری و اب دورجنینم زیاد بود توی تابستان یه لیوان آبم بدون عذاب وجدانم نمیتونستم بخورم🥲

سوال های مرتبط

مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سلام همگی
فردا تولد نوحاست
غیلی احساسی شدم گفتم بیام باهاتون حرف بزنم
خیلی هاتون میدونین پارسال که حامله بودم پدرم خونریزی مغذی کرد و من تو ۳۱ هفته فشار خونم رفت بالا ، ۳۷ هفته زایمان کردم
شب تا صب نوحا پیشم بود صبح بردنش ازمایش و سونو
گفتن پی تی بچه مشکل داره
خون داره زیر پوست سرش
هیدروسل داره( اب دور بیضه )
دنیا رو سرم خراب شد
بچه ی خشگل و نازم حالا این همه مشکل داشت ، همه هی میومدن ملاقاتم گل میاوردن ( میدونستن چقد گل دوست دارم همه اطرافیانم اومدن اتاق پر گل شده بود ) ولی من ته دلم خون بود
تا عصر اون روز دوبار دیگه اومدن ازش ازمایش گرفتن هرکی بعد من زایمان کرده بود مرخص شده بود و گفتن نه باید بچه بره ان ای سی یو سرم نمیدونم چی بگیره که پیتی درست بشه هیچ وقت یادم نمیره چطوری از تو بغلم گرفتن بردنش
منم مرخص شدم رفتم خونه انگار نه انگار زایمان کردم بدون هیچ بچه ای یادمه سوار شدن و پیاده شدن از ماشین برام خیلی سخت بود ولی دیگه هیچ کس حواسش نبود خودم تنهایی رفتم دوش گرفتم
بابام طفلکی با اون سرگیجه تو اتاق برام ریسه نوری وصل کرده بود و بادکنک زده بودن
نوحامو یادم نمیره تو دستگاه به هر دست و پاش یه چیزی وصل بود و دمر خواب بود
کوچولوی نازم
مامان امیرکیان مامان امیرکیان ۱ سالگی
پارت اول
سلام به همه امیدوارم حال دلتون خوب باشه
به مناسبت تولد یکسالگی پسرم اومدم که #تجربه_زایمانم رو بطور خلاصه براتون بگم
صبح (۲۵ ام بهمن ۴۰۳) پنجشنبه رفتم بهداشت برای مراقبت [اون موقع من ۳۶ هفته و ۴ روزم بود] ماما بهداشت فشارم رو گرفت فشارم ۱۴ رو ۹ بود و نسبت به هفته پیشش یکم وزنم بیشتر از حد نرمال رفته بود بالا اما ضربان قلب جنین رو چک کرد خوب بود ولی بهم گفت فشارت بالاست باید همین الان خودتو به دکترت یا دکتر زنان دیگه ای برسونی تا بررسی کنن علت فشار بالاتو چون خطرناکه، اینم بگم که هفته های قبل یکی دو نوبت فشارم رفت بالا و دکترم برام ازمایش مسمومیت بارداری رو نوشت انجام دادم ولی چیزی نبود،خلاصه اون روز مستقیما رفتم بیمارستان امام حسین مشهد ولی پذیرش گفت دکتر تازه رفته منم خیلی این موضوع رو جدی نگرفتم گفت حتما مثل سری های قبل چیز مهم نیست و رفتم خونه ولی تو خونه فشارم رو چک میکردم
فشارم بین ۱۳ رو ۹ و ۱۴ رو ۹ بود گذاشتم اخرهفته بگذره تا شنبه برم مطب دکتر، زنگ زدم نوبت بگیرم منشی گفت که خانوم دکتر نیستن این هفته کلا،منم چون حال عمومی خوب بود و فقط فشارم یکم بالا بود بیخیال شدم کلا، گفتم باشه هفته بعد که اومد میرم چیزی نیست
مامان محمدحسن💙🇮🇷 مامان محمدحسن💙🇮🇷 ۱ سالگی
چقدر این روزا تو حس و حال پارسالم🥹 پارسال مثل امشبی از دکتر برگشتم شام خوردم خابیدم صبح ساعت ۱۰ با خیس شدن و درد از خاب بیدار شدم!
کیسه ابم سوراخ شده بود
چون دکتر معاینم کرده بود تو ۳۷ هفته و ۵ روز🥲
باکمک شوهرم رفتم حموم وسایلم رو جمع کردم
تا ساعت ۱۲ خودمو رسوندم بیمارستان
و با معاینه ۱ ثانت بستری شدم...
چقدر زود دردای شدیدم شروع شد
چه دردای وحشتناکی بود و خبری از پیشرفت نبود
هر مامایی دردام رو زیر ان اس تی چک میکرد تعجب میکرد
میگفت دردایی داری میکشی که بقیه زنا تو فول شدن میکشن و تو فقط ۱ ونیم ثانتی😢
وقتی سرم فشار بهم وصل شد دردام ثانیه ب ثانیه وحشتناک تر میشدن ساعت هااا از فشار درد زور میزدم
همه پرستارا دعوام میکردن خانم زور نزن دهانه رحمت داره پاره میشه ولی اصلااا دست خودم نبود زور خودش میومد... همش خونریزی داشتم و ولی پیشرفت نه...
ماماهمراهمم اومد و فایده ای نداشت
ورزش کردم و فایده ای نداشت
فقط گاز انتوکس و مخدر برای چند دقیقه کوتاه گیجم میکرد و...
پیشرفت اصلا نمیکردم فقط دردای شدید...
اخر سر بعد ۲۴ ساعت یعنی روز ۲۰ ام ساعت ۱۰ صبح ضربان قلب بچم افت کرد من صداشو میشنیدم ک داره کم میشه و میخاستم از استرس دق کنم
امااا من هنوز ۴ ثانت بودم
سریع سوند وصل کردن و بردنم برای سزارین... بعد اون همه درد کشیدن علکی
وقتی امپول بی حسی رو زدن و دردام موند بهترین حس بود😭وقتی بچمو از شکمم خارج کردن...🥹
صدای گریه شو شنیدم... ناخوداگاه زدم زبر گریه و قربون صدقش رفتم باورم نمیشد ک تموم شد... تموم شد🥲 و من وقتی وارد بخش شدم همه ی اون سختی هارو فراموش کردم... چیه این مادر شدن؟ چیه واقعا؟
حتی الان ک ب اون روز فکر میکنم زوق میکنم چون بعدش پسرم رو تحویل گرفتم
شکر واقعا🥹❤