وای عزیزم چقد بد ....
من توی سونوی آنومالی بهم گفتن بچم سندرون داون هستش و نزدیک به بیست روز طول کشید تا بفهمم که اشتباه شده و همون باعث شده تا روزی که زایمان کنم عصب پام بی حس شد و دیگه حسش برنگشت و تا مدتها از استرس شدیدی که کشیدم نکلت زبان گرفتم ، بماند گریه ها و بی قراری های اون بیست روز که داغونم کرد..
وزن زیاد
منم اخرای زایمان جنگ ۱۲روز بود و استرس شدید افتاد بجونم بچهامو فرستادم شهرستان پیش مادرم چقد دل کندن تو اون اوضاع سخت بود تاریخ روز عمل جنگ شدت گرفته بود کل برق بیمارستان میرفت و می اومد جنگندها بالای سرمون خیلی سخت گذشت
یه هفته قبل زایمانم خونم رو دزد زد و من انقدر حرص خوردم فشارم رفت بالا و پایین نیومد مجبوری سزارینم کردن
لکه بینی داشتم چندبار حتی ماه اخر
همش باید شیاف میذاشتم
۲۳کیلو هم افزایش وزن داشتم
ارایشگاه هم نمیتونستم برم موهامو لایت کنم رو مخم بود
اینکه جاریم جلوچشم من غذامیداد خوراکی میداد دست بچهاش ی تعارف نمیزد
یا میرفتم خونشون بوکیک حلوا یاکوکو میومد ی تعارف بهم نمیزد سفرشون پهن بود ی تعارف نمیزد
جالبتر اینکه مادرشوهرم میگفت سادس
گفتم این ازقصد اینجوری میکنه وگرنه خریت وسادگی برا ی بارداری منه نه دوتا
من ۳۱ هفته جنگ۱۲ روز شروع شد آمپول ریه رو رو زدم رفتم دکترم ببینم مطب بسته بود زنگ زدمگفتن به خاطر جنگ رفتن گفت برو بیمارستان رفتم بیمارستان دستکاری کردن و کیسه ابم تخریک شد بعد گفتن دکتر ندارن فرستادنم بیمارستان دولتی اونجا هم هر جی گفتن دست نزنه و الکی معاینه نکنه باز هم مثل قبلی از تحاوز بدتر انگار تو یه روز دوبار به آدمتجاوز کنن بعد گفتن جیزی نیست تهش من بد حالی هام شروع شد و تو ۳۳ هفته زایمان کردم و حتی نمخام یادم بیاد دجار استرس شدید میشم
شوهرم خیلی در حقم بد کرد خیلی هیجوره پیشم نبود..با اینکه استراحت بودم حالت تهوه خون ریزی.. هزار یک چیز دیگه..اما فقط شوهرم ک هیچ کاری نکرد برام..حتی الان . خدایا شکرت دعا کنید ک شوهرم منو بفهمه درکم کنه
من قبلا یه بارداری ناموفق داشتم جنینم تو ۱۸ هفته گفتن مشکل شدید قلبی داره و باید سقط بشه اینکه خودت با پای خودت بری بچتو سقط کنی خیلییی درد داره و تو بارداری دومم مردپ و زنده شدم تا ۱۸ هفتم شد و فهمیدم دخترم سالمه
بار اول که خون ریزی افتادم رفتم بیمارستان
چون تنها بودم توی شهری مه زندگی میکنم گفتن باید بستری بشی زنگ بزن همراهت بیاد
چون کسی رو نداشتم به عنوان همراه بگم بیاد گفتم میشه برم خونه استراحت باشم دارو بدید بهم؟؟
گفت بعد از ظهر میای دیگ نمیتونیم کاری کنیم بعد بچت از دست میره ها
آنقدر حالم بد بود هم ترسیده بودم از گریه میکردم از تنهایی هم نگران بچم بودم همه چی با هم
دکتره بغلم کرد کلی آرومم کرد رفتم توی بخش بستری بشم ازم خون گرفتن داشتن اسمم و میپرسیدم گفتم من حالم بده دیگ از حال رفتم
بیدار شدم دیدم همراه تخت بغلی بالا سرمه یه پرستار هم دستم نگرفته بود بالا سرم نشسته بود
دیگ زنگ زدم مامانم شبش رسید بیچاره کلی غصه خورده بود
اینکه گفتن قند بارداری داری و اب دورجنینم زیاد بود توی تابستان یه لیوان آبم بدون عذاب وجدانم نمیتونستم بخورم🥲
با اپلیکیشن گهواره، هر هفته در جریان تغییرات و نیازهای کودکت قرار بگیر.
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.