تجربه زایمان سزارین
پارت دو✨️
نوبت امپول بی حسی شد که اصلا درد نداشت هیچی متوجه نشدم
تازه امپول بی حسی و زده بودن ک دکترم رسید اون لحظه ک فقط دکتر و می‌شناختم با دیدنش خیلی آرومتر شدم
سریع دراز کشم کردن و پرده انداختن
دکتر بیهوشی بالا سرم بود لحظه به لحظه توضیح میداد ک الان حالت پاهات گز گز میکنن حالت تهوع میگیری و فلان نترسی همش طبیعی
حتی یه کوچولو تنگی نفسم گرفتم ک سریع ماسک اکسیژنم گذاشتن
انگار حالتای افت فشار بود ک میگفت طبیعی اصلا نترس الان خوب میشی
ک واقعا هم بعد چنددقیقه حالن اوکی شد
همزمان یه چیزایی هم رو شکمم حس میکردم
تازه میخواستم بگم من هنوز دارم حس میکنم یوقت برش نزنین
یه چیزی ازم کشیده شد بیرون و بعدش صدای گریه دختر کوچولوم
خیلیییی حس خوبی بود 🥹
کلا بخوام بگم ۵ دقیقه هم طول نکشید
بعدش بچه رو اوردن کنارم اخ نگم از اون لحظه
لپای نرم و گرم
خیلی خوب بود🥲
بعدشم ک بردن به خانواده و همسرم نشون بدن
واسه منم داروی خواب آور زدن
دگ هیچی یادم نمیاد تا اینک ساعتای ۶ یا ۶ نیم بود بیدار شدم داخل اتاق ریکاوری بودم
البته هنوزم گیج خواب بودم
هعی چرت میزدم
مث اینک وقت شیفت عوض کردن بود واسه همین انقدر طولانی تو قسمت ریکاوری مونده بودم
متوجه میشدم هعی زنگ میزنن به بخش ک چرا نمیان یکم سریعتر خانواده اش نگرانن
یه پرستار اومد بالا سرم گفتم شکممو فشار بده یکم اینور اونور کرد من اصلا هیچی نفهمیدم فکر کردم تموم شد

تصویر
۳ پاسخ

ای جانم 😍نی نی چندکیلو بود؟

ای جان مبارکه عزیزم بسلامتی باشه ماشالا نی نی چه نازه😍♥️

سرهمی گذاشتن تنش کنی؟

سوال های مرتبط

مامان آرن👶 مامان آرن👶 ۱۳ ماهگی
ادامه
کم کم رفتیم تو اتاق عمل و دکتر بی هوشی اومد و به کمرم امپول بی حسی زد گفت شل کن وگرنه خیلی دردت میاد و من واقعا شل کردم و درد زیادی نداشت این بی حسی ،یواش یولش پاهام گرم شد و بی حس و بعدش کلا کمر به پایین بی حس شد پرده رو زدن و ماسک اکسیژن گذاشتن برام و عملم شروع شد هیچ حسی نکردم فقط موقعی که پسرم از شکمم کشیدن بیرون یه حس خالی شدن شکم و برداشتن چیزی از داخل شکمم متوجه شدم همون حین صداپسرم اومد ک خیلی خوشحال شدم😍 پسرم تمیز بود و یکم بعدش اورن بغل صورتم خیلی حس خوبی بود😍عالی ترین قسمت مادر شدن
تو همون لحظه اکسژن بدنم کم شد به پرستار بالا سرم گفتم نفس کم دارم و نمیدونم چیکار کرد و بهتر شد اکسیژنم ،بخیه هامو زدن و دکتر شکمم فشار دادن و میخواستنم بیارن بخش ریکاوری دوباره یه پرستار اومد شکمم و فشار داد تختمو جا به جا کردن تو ریکاوری و منتظر موندم به بچه لباس پوشوندن و اوردن گذاشتن رو سینم و تماس پوستی قشگنگی گرفت و خیلی اروم شد نفهمیدم چقد زمان برد که اتاق اماده بشه و از ریگاوری بیام بیرون ،اما برا من حتی اگه۱۰دقیقه ام بود از نظرم ساعت ها بود انگار😥😥
بی حسی تو پاهام بود انگار به هر کف پام چندین تن وصله انقد که بد بود ،در این حد که پتو روی پام رو خیلی سنگین سر حسش میکردم
درد بی حسی زده بود به کتف راستم و خیلی درد بدی داشت به پرستار گفتم و گفت چیزی نیست بری تو بخش بعد سرم بهتر میشی،من تو پذیرش درخواست اتاق خصوصی دادم و گفتن نمیشه همون حین بعد عمل همسرم باید رخواست بده اگه بود بهم میدن که اونم نبود و اتاق من دو تخته شد (قسمت بد ماجرا کوچولو بودن اتاق بیمارستان بود چون به من حس خفگی میداد)
مامان یزدان مامان یزدان ۳ ماهگی
تجربه زایمان
پارت2:
قبل شروع عمل با دکتر حرف زدم همه استرس هارو شست برد...نشستم رو تخت اتاق عمل دکتر بیهوشی ی آقای جوان بود ک خیلی هم شوخ طبع و با حوصله بود اومد برام آمپول بیحسی رو زد و گفت دراز بکش الان پاهات گرم میشه گز گز میکنه و من منتظر بودم علائمی ک گفتن رو حس کنم ولی خبری نبود دکتر با ظرف بتادین اومد بالاسرم گفتم دکتر شروع نکنیا من بی حس نشدم دکتر بیهوشی گفتن ک ن متوجه نیستی الان بی حس شدی پاهاتو تکون بده ببینم من انگشتامو تکون دادم گفت ن دیگ زرنگی اگه راست میگی پاهاتو با پاشنه بیار بالا ببینم من پاهامو آوردم بالا و قیافه متعجب دکتر و دیدم🤭😂 گفت پاشو بشین دوباره بزنیم ایندفعه دیدم ک دو برابر داروی قبلی رو پر کرد داخل سرنگ و تزریق کرد برام
هنوز تزریق تموم نشده بود تو حالت نشسته بودم ک لرزش و گز گز پاهام شروع شد لرزش ب حدی زیاد شد ک تا دستام رسید حتی حرف زدنمم لرزشی شد😅
بعد دراز کشیدم و عمل شروع شد متوجه هیچ حس و دردی نبودم... ی آقا پسر جوان هم بالاسرم بود و حالتامو بهم میگفت ک الان ممکنه حالت تهوع بگیری ممکنه تنگی نفس داشته باشی و این موارد... یکم گذشت ک متوجه شدم دارم رو تخت تکون میخورم و بعدش فشاری ک زیر سینه میدادن و حس کردم و بهم گفت ک میخوان بچه رو بکشن بیرون و بعدش گفت ک بدنیا اومد😍 از اونجایی ک من همش گریه میکردم آمپول خواب زد بهم و من خوابم برد بعد یکی بیدارم کرد و گفت پاشو پسرتو ببین و صورتشو گذاشت رو صورتم🥺آخ ک بهترین حس دنیا بود اون لحظه... بعد یزدان و بردن و من باز خوابم برد وقتی بیدارشدم ریکاوری بودم موقع اومدن ب بخش شد اومدن جابجام کردن رو تخت دیگ یکم درد داشت و ماساژ کوتاه شکمی دادن اونجا ک اونم درد داشت ولی وحشتناک نبود و بعدش رفتیم اتاقم
مامان نیـلا🐣🥑💕 مامان نیـلا🐣🥑💕 ۲ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۴
تو همین حین من حس کردم فشارم داره میوفته نفسم سخت بالا میاد (چون از قبل تجربه زایمانارو خونده بودم میدونستم طبیعیه و بعدش اکثرا اینجوری میشن) بخاطر همون نترسیدم فقط سریع بهشون گفتم من حالم بده نفسم بالا نمیاد اونام یه امپول تو سرم زدن و واسم ماسک گذاشتن ک یکی دو دقیقه بعد حالم اوکی شد ،همون لحظه از تکونایی ک بهم میدادن متوجه شدم عمل شروع شده و خیلی خوشحال شدم که واقعا هیچیییی متوجه نمیشم😅 دوباره چند دقیقه گذشت دیدم حالت تهوع دارم و شروع کردم به عق زدن ولی چون چندساعت ناشتا بودم هیچی نبود ک بخوام بالا بیارم ، دوباره یه امپول داخل سرمم زدن و سریع اوکی شدم…بعد چند دقیقه که پرررر از استرس بود یهو یکی از پرستارا گفت ۱۰:۴۵ دقیقه و اونیکی گفت وای موهاشم ک بوره
و من متوجه شدم دخترم به دنیا اومد🥹
قشنگترین لحظه اونجایی بود ک یه موجود کوچولوی نرم و گرم و اوردن چسبوندن به صورتم
ینی نگم از حس و حال اون لحظه فقط خداروشکر میکردم🥹 از خدا خواستم همه مامانا سلامت بچشونو بغل کنن و اونایی ک چشم انتظار بچه هستن به زودی زود دامنشون سبز بشه


فرزندپروری/زایمان/سزارین/طبیعی/نوزاد
مامان پسرک🩵 مامان پسرک🩵 ۱۶ ماهگی
پارت پنج
زایمان سزارین
اوردش این ور پرده نشونم داد 🥺 خیلیییی حس خوبییی بود ایشالله ک همتون این لحظه رو تجربه کنید ❤️❤️بعد بردتش اون ور ک تمیزش کنن . همون لحظه که داشتن بخیه میزدن یه خانوم پرستاره اومد بهم گفت میخایم بالای لباستو پاره کنیم بچه رو لخت یه ساعت بزاریم رو بدنت (تماس پوست با پوست )
بچه رو اوردن گذاشتن رو سینم . خیلیییی حس خوبی بود خیلی باهاش حرف میزدم ولی این حس خوبه زود تموم شد چون حالت تهوعم برگشته بود . گفتم برش دارید دارم بالا میارم . بچه رو برداشتن یه ظرف گرفتن اگ بالا بیارم .
دکتر بیهوشی اومد باز امپول زد و یکم بعد خوب شدم . بخیه ها تموم شد و همه تبریک گفتن و بردنم ریکاوری . پتو انداختن رومو یکم بعد بچه رو گذاشتن رو سینم برای تماس پوست . و متاسفانه نتونستم اونجا شیر بدم چون سر سینم نوک نداشت . بعد ریکاوری بچه رو جدا منم جدا بردن تو بخش .
دم ریکاوری همسرم و خواهر شوهرام و مادرشوهرم و مامانم وایساده بودن که مارو دیدن🥹
مامان Rayan 👶🏻🩵 مامان Rayan 👶🏻🩵 ۴ ماهگی
تجربه زایمان سزارین: پارت 2️⃣
اینم بگم ساعت ۲ ظهر ناهارمو‌خورده بودم ک دکتر گفت بیا بیمارستان تا من هستم ببینمت ساعتای نزدیک ۴ بیمارستان رسیدم دیگه دکتر گفت بهتره ریسک نکنیم و کم کم این علائمت تبدیل ب ب دردای زایمان نشه ،همین الان برو بستری شو،
رفتم بلوک زایمان سونو و ازمایشاتمو دیدن ،ضربان قلب بچه رو‌گرفتن ،ازمایش خون گرفتن،سرم بهم وسل کردن،چندتا سوال ازم پرسیدن ،فرم امضا کردم،و همسرمم کارای پذیرش و پروندمو انجام داد قبل ازینکه برم اتاق عمل پرستار اومد سوند زد واقعا درد نداشت فقط حس دستشویی داشتم.
حدودا منو ساعت ۵.۵ اینا بردن اتاق عمل_فشارمو گرفتن_بی حسی رو زدن ک اینم واقعا درد نداشت سریع منو‌خوابوندن_اینجوری بگم درد انژیوکت خیلی بیشتر بود ولی سوند و بی حسی رو اصلا نفهمیدم
در حد چند ثانیه پاهام گرم‌و بی حس شد_دکتر شروع کرد ب عمل اینجاشم اصلا هیچی متوجه نشدم
بعد از ۱۰تا۱۵ دقیقه صدای گریه بچمو شنیدم ک اینجاش انگار دنیارو بهت میدن🥹تازه باورت میشه ک تو دلت به نینی کوچولو داشتی🤭💗
بعدش ک بچه رو‌پاک‌کردن و اوردن تماس لمسی باهام برقرار کرد دکترم مشغول بخیه زدنو فشار دادن اینا بود فیر در حد فشار یا سنگینی دست اینا رو‌میفهمیدم
بعدشم ک منو اوردن ریکاوری پرستار کمک کرد بچه شیر بخوره بعداز یکیاعت اینا منو بردن بخش.ک خانواده منو‌همسرم همه پشت در منتظر فرشتت کوچولومون بودن 🥰
از تو ریکاوری درد و سوزش بخیه هام شروع شد ک قابل تحمل بود ولی رفته رفته بیشتر شد پاهامم بی حس بود تو بخش ک اومدم مسکن تو سرم و یه شیاف زدن ک ازینجا دردم خیلی کمتر شد بعداز چندساعت حس پاهامم برگشت ،
مامان پناه  🩷🐣✨️ مامان پناه 🩷🐣✨️ ۳ ماهگی
تجربه زایمان من
#پارت نهم
دیدم دکتر گف مریض رو آماده کنین برای اتاق عمل زود اومدن سوند جا دادن و اثر انگشت گرفتن و بردن اون لحظه حالا هر ۵ دیقه درد شدید هم میگرف منو فقط خداخدا میکردم بچم مدفوع شو نخورده باشه چیزیش نشه با خدا درد و دل میکردم گفتم خودم بمیرم فقط بچم سالم باشه بردن اتاق عمل کمک کردن رو تخت بشینم پام ک چیزی نبود فقط ی روپوش تنم بود همون لحظه اول نمیدونم از بوی اتاق عمل بود یا از اینکه اونقدر بهم سرم و دارو داده بودن بالا آوردم اونم فقط آب تا ب خانومه گفتم و رفت ملافه آورد یکم ریخت رو لباسم . دوباره لباسمو عوض کردن و سرم زدن ی مرد اومد و گف خودتو خم کن ی جلو ک امپول بی حسی بزنم گف تکون نخوری اون لحظه ک بی حسی رو زد اصلا انگار دردی حس نکردم چون اونقدر درد کشیده بودم ک اون برام هیچی بود دیدم پاهام دارع مور مور میشه گف دراز بکش دراز کشیدم انگار داشتم از حال میرفتم بی اختیار چشمام بسته شد ک یهو مرده ی کشیده زد تو گوشم 😐 چشمام باز شد گف دارم باهات حرف میزنم چشماتو چرا میبندی گف پاهاتو بلند کن بلند کردم بار دوم کمتر بار سوم اصلا حسشون نکردم دیدم اومدن ملافه جلوم زدن و شروع کردن اون بی حسی خیلی بهم حس خوب داد چون دردم رو هیچی کرده بود انگار تو خواب و بیداری بودم انگار ک کلی خسته بودم اونا داشتن عمل میکردن یک ربع شد ک صدای گریه بچه شد باورم نمیشد یعنی بچه من بود اون لحظه فقط یچیز تو ذهنم میگذشت اینکه بچم مدفوع شو خورده یان همه تبریک گفتن دیدم ی خانوم داره بچم رو تمیز میکنه و صدای گریه اش میومد و من باورم نمیشد ک من مادر شدم و این بچه منه اومد بهم نشون داد گف عزیزم ماشاءالله نینیت خیلی نازه ی دخمل سفید لپی ناز
مامان نیلا 🌊🩵 مامان نیلا 🌊🩵 ۶ ماهگی
پارت-دوم-سزارین:

از اتاق عمل منو صدا زدن. رفتم داخل . اولش سابقه داروییمو پرسیدن(من لووتیروکسین و متیل دوپا میخوردم) بعد گفتن همینجا تو اتاق انتظار بشین. من رفتم بشینم که متوجه گریه یه نوزاد خیلی کوچولو شدم ک تازه ب دنیا اومده بود و رو میز بود . خدماتی اومد تمیزش کرد و لباس پوشوند. بعد صدای دکترمو شنیدم بعدشم منو صدا زدن و رفتم . اول دراز کشیدم رو تخت. بعد گفتن پاشو بشین و سرتو کامل خم کن . پشتمو بتادین زدن و امپول بیحسی زدن(اصلا هیچی نفهمیدم و هیچ دردی نداشت). بعد گفتن سریع دراز بکش. همون لحظه یه جریان داغ داخل پاهام حس کردم. انگار ب جای خون ، اب جوش درجریان بود. کادری ک کنارم واستاده بود گفت پاتو ببر بالا. منم نتونستم . و گفت که ما حین عمل هم چنبار چک میکنیم ک بیحس کامل شده باشی بعد عمل میکنیم. همون لحظه دکترم وارد شد و سلام داد بعد پرده سبز جلوم کشیدن. و عمل شرو شد. اصلا هیچی نمیفهمیدم فقط بعد پنج دیقه اینا حس فشار رو شکمم احساس کردم ک همون لحظه صدای گریه دخترمم اومد. چشام اینجور 😍 بود. بعدا بچه رو اوردن کنار صورتم چسبوندن و عکاس اتاق عمل اومد ازمون عکس گرفت . بعدش بچه رو بردن و دکترم شکممو ساکشن کرد و بخیه زدنام شرو شد. من همون لحظه حس سردرد و سرفه داشتم و ب اون خانمی ک کنارم واستاده بود گفتم. اونم یه مسکن داخل سرمم زد و ماسک اکسیژن رو دهنم گذاشت. (خود عمل کم طول کشید شاید درحد ده دیقه ولی بخیه زدنا خیلی طول کشید ۲۰ دیقه اینا) بعدا منو بردن ریکاوری . (هیچ دردی نداشتم ب خاطر اثر بیحسی ) و بعد یه مدتی اینا منو ب بخش منتقل کردن.
مامان فندوق مامان فندوق ۷ ماهگی
پارت دوم
وقتی وارد اتاق عمل شدم یه حس خوب همراه با ترس و استرس داشتم بار اولم بود پا تو اتاق عمل میزاشتم نشستم رو تخت و اومدن برام سرم وصل کردن و چن تا پرستار دورم بود داشتن همه چیزو آماده میکردن دکتر بیهوشی اومد و گفت بشین برات بیحسی بزنم دکتر خودمم همزمان رسید و خیلی دلداریم داد ک نترسم وای از ترس پاهام می‌لرزید نخاعم سفت و محکم بود آمپول نمیرفت تو ۳ بار آمپول بیحسی رو کردن تو کمرم سریع درازم کردن و دکترم گفت هروقت حس کردی بی‌حس شدی بگو تا شروع کنم زودی بیحس شدم و به دکترم گفتم ک شروع کردن اینم بگم ک دستگاه فشار هم وصل کردن و فشارم رو چک‌ میکردن ماسک اکسیژن هم برام گذاشتن و شروع کردن خیلی زود بچه رو در آوردن شاید در حد ۵ دقیقه هم طول نکشید ک بچه رو درآوردن و آوردنش پیشم بوسش کردم دکترم تو شکمم رو ساکشن کرد ک خونی تو شکمم نمونه هم فشار داد فقط اون فشار ک داد رو فهمیدم و یه ریزه دردم گرفت دکترم گفت ساکشن کردم ک خونریزی نداشته باشی زود بخیه زد و تموم بعد اومدن گذاشتنم رو یه تخت دیگ و بردن ریکاوری وقتی رفتم ریکاوری یه جورایی درد داشتم و کلافه بودم دلم میخواست زودتر برم پیش بچم‌ من ساعت ۶ و بیست دقیقه رفتم اتاق عمل ۶ و نیم اومدم ریکاوری ساعت ۸ هم بردنم بخش دیگ وقتی رفتم بخش دردام شروع شد بیحسی از بین رفته بود شوهرم برام شیاف گرفته بود داده بود مامانم مامانم ۴ تا پشت سر هم برام گذاشت تا درد نکشم و دردم ول شد دیگ اومدن برام مسکن زدن تو سرم و اینا طاقت نشستن نداشتم از درد بیزارم اصلا تحمل درد ندارم ساعت ۱ و نیم پرستار رو صدا زدم و گفتم می‌خوام پاشم راه برم اینجوری اذیتم اومدن کمکم کردن و پاشدم رفتم سرویس و یکم راه رفتم اومدم نشستم رو تخت
مامان اَبرا☁️🧚🏻‍♀️ مامان اَبرا☁️🧚🏻‍♀️ ۳ ماهگی
(تجربه زایمان سزارین من) 1405/3/5
دکتر گفته بود شب قبل عمل یه شام سبک بخورم ک من جوجه خوردم و تا قبل ۱۲ هیچی نخوردم . ۶ صبح گفته بودن بیمارستان باشم ک من از استرس و ذوق 🫠 تا خود صبح بیدار بودم ... ( ک اشتباه کردم و کاش استرس نداشتم و میخابیدم ک انرژی داشته باشم ) خلاصه ۶ رفتیم کارای پذیرش و همسرم کرد . من یخش بلوک زایمان اونجا لباس دادن و خوابیدم روتخت سرم وصل کردن و ضربان قلب بچه رو چک کردن و اینا ک تا ۹ طول کشید ..دکترم اومد و بردنم بخش عمل . ک دقیقا این عکسی ک گذاشتم همون لحظه اس ک تو راهرو با همسرم و مامانم . منتظریم ک ببرنم داخل . اینجا بهشون گفتم ک من پمپ درد میخام ک گفتن اشکالی نداره میدیم ولی با شیاف قابل تحمله عوارض داره ممکنه بچتو بی حال کنه و فلان ک منصرف شدم و نخواستم دگ . ( واقعنم راست میگفتن با شیاف قابل تحمل بود دردا ) رفتم اتاق زایمان ۶ ۷ نفر بجز دکترم پرستار و دو س تا آقا مسئول آمپول بی حسی داخل بودن . ک کلی هوامو داشتن و استرس امو کم میکردن ..🥰 گفتن شل کن بدنتو و خم شو آمپول بی حسی رو میخاستن بزنن ک شل کردم خودمو یه کوچولو درد داشت آمپولش دردش همون در حد آمپول عضلانی ک میزنیم بود . .. بعدش دراز کشیدم و سریع پرده رو کشیدن جلوم . سوند رو برام وصل کردن که چون بی حس شده بودم هیچی نفهمیدم . کم کم پاهام گرم میشد و سنگین . انگار ‌ک فلج شده بودم کامل .. خیلی حس بدی بود پاهام انگار مال خودم نبود .. خلاصه یهو حس کردم از زیر قفسه سینم انگار ی چیزیو میکشن بیرون .. فقط همین! بعدش صدای گریه دخترم اومد ک من شوکه بودم ک چ زود تموم شد و باورم نمیشد ب همین راحتی باشه هیچیییی نفهمیدم . بچم و آوردن دیدم ( یه نی نی گرم و نرم و چسبوندن ب صورتم ..🫠خیلی حس عجیبی بودد🥲🥰