دیشب حالم اون‌قدر بد بود که برای اولین‌بار تو این دو سالِ درگیرِ سکته و تشنج، دیگه نتونستم سکوت کنم و از ته دلم همه‌چیز رو ریختم بیرون. خسته بودم؛ خسته از سنگینیِ سکوتی که مغزِ زخمی‌ام بهش نیاز داره. پسرم رو هم سپردم به مامانم تا بتونم تو یه گوشه دنج، فقط نفس بکشم.راستش همیشه سعی کردم دلم رو به حرفام گره بزنم. قبل از زدن هر حرفی، هزار بار تو ذهنم مزه‌مزش می‌کنم که نکنه دلی بشکنه. اما گاهی دلم می‌سوزه که چرا دهنِ بعضی‌ها هیچ‌وقت بسته نمیشه. ولی می‌دونی چیه؟ شاید مشکل از منه که توقع دارم اونا هم مثل من فکر کنن! یاد گرفتم که از آدم‌هایی که ترجیح می‌دن بی‌گدار به آب بزنن و از عقلشون کار نکشن، نباید انتظار داشته باشم که دهنشون رو کنترل کنن. حالا گلدوزی می‌کنم؛ سوزن می‌زنم به پارچه تا آرامشِ از دست‌رفته رو برگردونم به روحم
تو چه خبر قشنگم این روزها چه چیزی حالِ دلت رو بهتر کنه؟

پوشک
شیرخشک
شیر
گهواره

تصویر
۸ پاسخ

آره نباید انتظار داشته باشیم ازون بی عقلای بی درک ک کنترل کنن خودشونو، ولی فکر کارو رفتارشون و حرف نزدن ما فقط مارو پیروعصبی میکنه💔💔💔

حالا چرا سکته به خاطر یه آدم حسود سکته نمیکن که ادم

چیشده بود نیلوفرجان
الان خوبی عزیز؟

ماهم این چند روز اینقدر درگیر بودیم
شکر خدا امروز تونستم نفس بکشم و یکم به درسا و عقب افتادگی ها برسم بعد یه هفته

بازم جاری عنت اعصابتو بهم ریخته؟

خبر ک سلامتی
دو روزه درگیر مراسم رب گوجه هستیم با شوهرم
ینی پاااااااره شدم😩

انشالله همیشه حال دلت خوب باشه 🌹
منم بعد درگیری های ذهنی یکی دو هفته پیش الان خیلی بهترم حالم خوبه انگار
مثل تو حالم با کوک زدن و خیاطی خوب شد و میشه. همراه با دوره مصطفی امینی خواه انگار تعریف دنیا برام متفاوت شده ........

عزیزم خدا بد نده سکته و تشنج چرا چه اتفاقی افتاده

خیلی عالیه
کلا هنر آدمو آرام میکنه من گاهی نقاشی میکشم

سوال های مرتبط

مامان مهراد وهیراد مامان مهراد وهیراد ۲ سالگی
خونه عجب سکوتِ جالب و عمیقی گرفته… پسرا با پدرشون رفتن مهمونی مردونه! من تنهام، با یه ظرف بستنی و صدای بارونی که می‌زنه به شیشه. هر گوشه خونه رو که نگاه می‌کنم، یه نشونه از حضورشون هست، یه ردپایی از شیطنت‌هاشون…

نشستم و فکر می‌کنم: پاشم خونه رو مرتب کنم که فردا دغدغه‌ای نداشته باشم؟ یا همین‌جا بمونم و این سکوتِ نایاب رو زندگی کنم؟ بعد یه واقعیت محکم می‌خوره تو صورتم: دو تا پسر کوچولو داری، این چرخه تا ابد ادامه داره! پس بهتره همین الان بزنم به بی‌خیالی و از این آرامشِ کوتاه سهمم رو بردارم

این روزها سعی می‌کنم پدر و پسرا رو بیشتر تو چالش‌های دونفره بندازم. از همون وقتی که مهراد تک‌وتنها بود، برام مهم بود که یه وقت‌هایی فقط مال خودش و باباش باشه؛ از پارک و دوردور پدرپسری گرفته تا همین چالش‌های کوچیک روزمره

همسرم شاید مثل من توی پیچ‌وخم فرزندپروری غرق نشه و زودتر کلافه بشه، ولی به نظرم بچه‌ها قراره با آدم‌های مختلفی توی دنیا روبه‌رو بشن و لازمه کم‌کم یاد بگیرن با این تفاوت‌ها کنار بیان،منم سعی می‌کنم روش‌های درست رو یواش‌یواش به همسرم نشون بدم، بدون اینکه بخوام همه‌چیز رو به سبک خودم پیش ببرم

همین دیروز فرستادمشون دنبال چالش «خرید کفش تنهایی»اولش حسابی گره خوردن؛ مهراد عصبی شد، باباش کلافه شد و آخرش مجبور شدن بهم زنگ بزنن😂 چند جمله با مهراد حرف زدم و توضیح دادم چرا فلان کفش اندازه نیست یا چرا اون رنگی که می‌خواد پیدا نمی‌شه. یهو ورق برگشت و با یه جفت کفش جدید و یه گل خوشگل که برای من خریده بودن، خندون برگشتن خونه🥹

خلاصه که تنهام و دلم خواست گوشه‌ای از فکرای توی سرم رو باهاتون به اشتراک بذارم،امیدوارم خستتون نکرده باشم💙حالا چجوری نهایت استفاده رو ببرم؟؟😂

شیرخشک پوشک
مامان دردونه🌸👸🏻 مامان دردونه🌸👸🏻 ۲ سالگی
هر روز صبح وقتی از خواب بیدار شدین این متن رو یک بار بخونید:🌱
✅دارم کار می‌کنم رو خودم، تا به هر حرفی، به هر توهینی و به هر حرکتی واکنش نشون ندم...
✅یکی محبت داره به من، یکی نداره. برداشت‌ها متفاوته، باید به نظر همه احترام گذاشت...
✅گاهی نباید واکنش نشون داد چون سکوت، عاقلانه‌ترین راه‌حله.
✅من راه خودمو دارم، راهمو هم ادامه میدم. مهم نیست بقیه چی میگن. انرژی مثبت بدن، دریافت می‌کنم و سعی می‌کنم برگردونمش. انرژی منفی بدن، بی‌تفاوت از کنارش عبور می‌کنم.
✅دارم کار می‌کنم رو خودم تا ذهن و افکارم رو کنترل کنم و به چنان آرامش ذهنی‌ای برسم که هیچ‌کس و هیچ چیزی نتونه اعصابمو بهم بریزه.
✅حتی گاهی اوقات باید با کسایی‌ که از من بدشون میاد باید مهربون باشم.
✅هربار بحثی میشه مدام با خودم میگم نباید بجنگم. جروبحث و رقابت انرژی منفی درست میکنه. باید خودم، تنها رقیب خودم باشم.
✅نباید برای جلب توجه یا راضی نگه‌داشتن دیگران کار و تلاش کنم. باید خودمو به خودم ثابت کنم.
✅باید درونم رو نسبت به همه‌ی موجودات پر از عشق کنم. نباید بذارم کینه و دشمنی تو وجودم نفوذ کنه...
مامان رستا🌸💞 مامان رستا🌸💞 ۲ سالگی
امروز رستا رو برده بودم پارک ، دو سه تا بچه تقریبا هم سن و سال رستا بودن به همراه پدر و مادراشون . یکی از بچه هارو پدر و مادرش با ترس و لرز میزاشتنش رو تاب و خیلی اروم هلش میدادن و یکیشون از پشت و یکیشون از جلو مواظبش بودن که نیوفته و سرسره هم که اصلا نبردنش و میگفتن خطر ناکه(در حالی که من تو پارک فقط مواظب رستا هستم و سعی میکنم خودش از پس بالا رفتن از سرسره و پایین اومدن ازش بربیاد و روی تاب هم محکم هلش میدم)(کلا تلاشم رو اینه که دخترم مستقل بار بیاد و از چیزای الکی نترسه،البته که خودم همیشه حواسم بهش هست) . یکی دیگه از بچه ها روی سرسره وایستاده بود و راه بقیه بچه ها رو بسته بود و بچه پشت سرش که هم سن بودن یکم سرش داد زد . مامان اون بچه که وایستاده بود اومد و با الفاظ خیلی رکیک به بچه ای که داد زد توهین کرد و بچشو برداشت و برد . (میخواستم بهش بگم اون بچه هم سن بچه خودته و این نوع فحش دادن بهش درست نیست) دارم به این فکر میکنم که چقدر سبک های تربیتی مختلفی وجود داره و در آیند ه قراره بچه ای که کلی روی تربیتش حساسیم با هر نوع بچه ای و از هر نوع خانواده ای هم کلاس بشه و احتمالا اکثر اون کارها رو یاد بگیره . به نظرتون از الان چیکار باید کرد که این جور بچه ها روی بچه های ما تاثیر نزارن ؟ من خیلی بچه هایی رو دیدم که واقعا هر نوع فحشی رو بلدن و از گفتنش خجالت نمیکشن.
مامان محمدعلی‌🤍👼 مامان محمدعلی‌🤍👼 ۲ سالگی
پسرمو ثبت نام کردم مهد کودک
یعنی روزم بردمش خیلی خوشحال بود و خوشش اومد
پارسال پیش مادرشوهرم می‌موند ولی چند تا مشکل داشت
*چون هر روز همو می‌دیدیم اطلاعاتشان زندگیمون زیاد شده بود از همه چیز خبر داشت و قاعدتا این موضوع منجر به دخالت مستقیم و غیر مستقیم میشه
* اصلا تو تغذیه به حرفام توجه نمی‌کرد و بچه رو به خوردن شیرینی و بيسکوئيت و تنقلات انداخت و از غذای اصلی می‌افتاد و همین هم باعث شد تو تمام مدتی که پیش ایشون بود پسرم اصلا وزن نگرفت
* احساس تملک زیادی به پسرم داشت و هر کار خوبیهم خودن یادش داده بودم دائم تو جمع می‌گفت آره یادش دادم این کارو بکنه و ...‌ و خودش رو تو تربیت کاملا مختار می‌دید و می‌بینه
* عادت‌های بد در پسرم ایجاد کرد مثل آب بازی تو خونه اونم به وسیله آب پاش و تمام زندگی رو لک و کثیف می‌کنه ولی مثلا من به پسرم یاد دادم که هر وقت آب بازی خواست می‌ریم حموم کاملا هم بهش اجازه می‌دم آب بازی کنه ولی ایشون اینو کاملا خراب کرد و ... از این قبیل عادتها

حالا به نظرتون تصمیمم درست بود که امسال ببرمش مهر از یه طرف عذاب وجدان دارم نکنه دعواش کنن یا بچه‌های دیگه پسرمو بزنن
و هزینه‌های زیادش منو مردد می‌کنه
از طرفی هم کابوس هر صبح خونه مادرشوهرم رفتن و هر ظهر هم اونجا سر زدن و همه مسائل بعدش داره کلافم می‌کنه
مامانم نزدیکم نیست کاش بود و این همه دردسر نداشتم🫠🫠🫠🫠