آدم ی چیزایی میبینه میخواد سکوت کنه نمیشه
من خودم مادر بدی ام و هیچ وقت احساس کامل بودن نکردم
و گاهی داد می زنم پیش اومده که گاهی با نوک دست زدم پشت باسن دخترم که اه برو اونور
ولی ی قرار دارم با خودم تحت هیچ شرایطی بین جمع حتی ی نفر یا فضای بیرون دخترمو تنبیه نکنم تحقیر نکنم
حتی ی بار تو مطب دکتر دخترم لجبازی کرد باباش کفت دختر بدی شدی
آروم بهش گفتم حق نداری تو جمع اینو بگی برو پیشش عذرخواهی کن توضیح بده کارش اشتباهه واقعا حس کردم دخترم خجالت کشید

الان میشنوم ی بچه داره جیغ میزنه پشت هم رفتم تو تراس میبینم مادرش شلخته ‌و نا مرتب و ی گوشی دم گوشش داره زر میزنه سر کوچه داره میره
بجه این سر کوچه تاتی تاتی داره میره میخوره زمین جیغ ‌گریه که منم باهات بیام یعنی نمیرسید ب پای مادره بچه طفلکی
برگشته زرتی زده تو گوش بچه و بشکون از گردنش گرفته بغلش کرده ☹️☹️☹️☹️
منم عصبی شدم میگم اون بجه زدن میفهمه میگه ب تو چه دوست دارم بزنم
گفتم بی شخصیتی که ازت میباره ولی مزاحم بقیه شدین میکه تو کوچه ایم 😒
میگم برو تو خراب شدت بعدم گ و ه میخوری نمیتونی بجه نگه داری پس انداختی
من خودم نادر خوبی نیستم ولی تو نوبری
بددهن و فحاش بود بعد خیال داره بچه ب اون کوچیکی پابپاش بره
واقعا نمیخواستم دخالت کنم یا بد حرف بزنم ولی نشد
خودم میگم من لیاقت مادر شدن نداشتم ولی بعضی ها نوبرن دیگه

تصویر
۶ پاسخ

توجیهی برای رفتار بد اون مادر نیست
ولی به نظرم چون آدم از شرایط بقیه هم خبر نداره نمی شه قضاوت کرد
من خودم تو پارک دیدم یه مادر هیچ جوره نمی تونست بچش رو کنترل کنه. بچش رو زد. بعد که بقیه بهش گفتم کار اشتباهی کردی گفت زد زیر گریه که خودم می دونم اشتباه می کنم
ولی بیش فعالی داره و دارم افسردگی می گیرم

وای چه بد
طفلی بچه هه

دیکه وقتی گریه میکنه صداش میزنم میارمش پایین پیش پسرم ناهار بهش میدم دیکه یکم بازی کرد میفرستم بالا چون ظهرا پسرم میخوابه

منم حتی الان اگه پسرم کاری بدی کنه نمیزنم براش توضیح میدم یکی دوبار باباش ی کوچولو دعواش کرد اونم قهر کردتازگی ها قهر کردن یاد گرفته منم یواشکی ب شوهرم گفتم برو ازش معذرت خواهی کن من نمیزنم سعی میکنم با حرف زدن توجیهش کنم ک اشتباه بوده دیکه تکرارش نمیکنه طبقه بالای ما ی دختر تازه وارد ۵ سال شده همیشه مامان مبزنش بحدی این بچه رو میزنه ک دیکه کلا ب کتک زدن عادت کرده همیشه ب مامانش میگم نزن وقتی میزنی عادت میکنه بعد از خود صبح تا ظهر ک شوهره بیاد هر چی فوش مرده است نثار این بچه دختر بچه میکنه بعد جالب اینجاست ی پسر تازه ب دنیا اورده الان ۶ ماهه هست خوب تو ک اعصاب نداری چرا بچه میاری

حرفت درسته ولی بقیه دوست ندارن توی تربیت یا طرز رفتارشون دخالت کنیم
واقعا هم به ما ربطی نداره
فقط باعث تاسفه برای اون مادر که چی میخاد تربیت کنه
من سه تا بچه دارم دوتا شیره به شیره دارم یا جایی نمیرم یا اگر برم با شوهرم و تاکسی ولی همیشه یکی بغلمه یکی را از دستش میگیرم چون میترسم بخوره زمین ولی بعضیا دوست دارن بچه خودش بیاد و مستقل تر باشه

خوب گفتی بهش همینکه جسارت ورود داشتی عالیه
منم موافق تحقیر نشدن بچه توی جمع هستم

سوال های مرتبط

مامان نوید👶🏻🐣 مامان نوید👶🏻🐣 ۲ سالگی
مامانا میدونم طولانیه ولی ارزش خوندن داره
تو این شرایطی ک حال روحی خیلی هامون خوب نیست و خشم و ناراحتی داریم و ممکنه سر بچه هامون خالی کنیم گفتم ب شماهم این موضوع رو بگم شاید کمکی کرده باشم..
من ی مادر ب شدت عصبی و پرخاشگری بودم ک مدام سر بچم داد میزدم و وقتی عصبی میشدم تا ی چیزی رو نمیشکوندم راحت نمیشدم
و دلیل این اعصاب خوردیمو هم میدونستم،همیشه میدونستم ک این عصبانیتم به خاطر کارایی ک بچم میکنه نیس بخاطر زخماییه ک تو بچگی داشتم و درمان نشده که بهش میگن تروما
یک هفته پیش تاپیک زدم و گفتم دیگه نمیخوام سر بچم داد بزنم و چیزیو بشکنم با خودم عهد کردم،امروز ۷ روزه ک سرش داد نزدم و باهاش همراه بودم و حس بهتری دارم
من مدام تو ذهنم بچگی خودمو مرور میکنم و حسرت میخورم و مدام عصابم بخاطر گذشته ای ک دست خودم نبوده خورده
هر چی سنم بالاتر میره تاثیر اون گذشته بد رو تو زندگیم بیشتر احساس میکنم و این عصبیم میکنه و من تمام این چیزارو سر کسی خالی میکردم ک هیچ ازاری به من نمیرسونه
من مدام تو ذهنم مرور‌ میکردم ک بابام بهم میگف من دختر نمیخواستم ولی تو دیگه شدی...از درس محرومم کرد از علایقم محرومم کرد،از زندگی محرومم کرد و من همیشه حسرت اینو میخورم ک کاش ادم بی استعدادی بودم...حقم این همه ظلم نبود
ادامه تو کامنتا
فرزندپروری#پوشک#شیرخشک#آنومالی#بارداری#زایمان#
مامان زینب مامان زینب ۳ سالگی
مامان هیراد 🩵 مامان هیراد 🩵 ۳ سالگی
از وقتی که خودمو شناختم و فهمیدم دخترم از دخترا بدم اومد
از بس خانوادم دختر دوست نداشتن مخصوصا پدرم
مادرمم دست کمی از اون نداشت ولی بیشتر مراعات میکرد
دوتا داداش بعد از خودم دارم
همیشه جوری رفتار شد تو خونمون که انگار من نبودم و اونا تو اولویت بودن و بودن من براشون باعث شرم و آبروریزیشون بود
اینو همه ی فامیلامون میدونستن که چون دخترم تو خانوادم ارزش زیادی ندارم
از نظر مالی هیچ وقت کم نداشتم و بابام خیلی برام خرج میکرد ولی از نظر روانی خیلی حس بدی داشتم
بخاطر همین هیچ وقت دوست نداشتم دختر داشته باشم
از دختر داشتن میترسیدم که نکنه یه وقت اون حس بد رو از خانوادم بهش منتقل کنم
هروقت دختر بچه کوچیک میبینم بی اختیار چشمام پر از اشک میشه
همیشه بهترین کارارو برای خانوادم کردم همیشه از خودم براشون گذشتم ولی اونا هیچ وقت برای من هیچ کار نکردن هیچ کار و هیچ وقت ندیدن که براشون چیکارا کردم
یعنی اگه الان تصادف کنم نمیتونم بچمو ببرم بزارم پیششون که دو روز برام نگه دارن ولی هروقت چیزی شده یا کاری داشتن اولین نفر به من زنگ میزنن
از این حس متنفرم
مامانم دم به دقیقه میگه برا هیرادو شوهرت اسپند دود کن چشم نخورن چرا؟
چون پسرن دیگه
چون پسر براشون شیرینه
همیشه تو هرچیزی طرف همسرمو گرفته تا من
چرا چون اون پسره من دخترم
به این چیزا که فکر میکنم قلبم فشرده تر میشه
ولی همیشه خودمو دوست داشتم هرچند که مادر پدرم منو اونجور که باید نخواستن همیشه از خودم راضی بودم هرچند اونا منو اضافه میدونستن
این حس بدو نمیتونم از خودم جداش کنم و همیشه باهامه
کاش میشد چشمامو میبستم به روی هرچیزی که میشنوم و هرچیزی که اتفاق میفته
کاش مادر پدرایی که این حس رو دارن هیچ وقت بچه دار نشن
مامان عزیزکم💙 مامان عزیزکم💙 ۲ سالگی
لطفا اگه چنین تجربه ای دارید کمکم کنید والا کلافم اعصابم خرابه....
ما با داداشم اینا تو یه منطقه ایم ساختمونمون تو یه کوچس سر کوچه هم فضای سبز و سوپری اینا هست برادرم دو تا دختر داره دیگه هوا ها خوب شده یا با دوستاشون تو کوچه یا تو پارک... پسرم حوصلش سر میره میگه بریم سر سره بازی یا گاهی میریم فروشگاه خرید داریم یا اصلا میخواییم بریم بیرون بچه های برادرم میبینه مثلا نیم ساعت اینا کنارشون وایمیستیم میگم بریم دیگه یا اونا میخان برن شروع میکنه به زر زدن گریه و جیغ اعصابم خراب میشه هر بار هربار گریه میکنه ممکنه تو روز ۳ دفه ببینه اونا رو زر میزنه هر بار یک ساعت یا حتی از پنجره هم میبینه گریه میکنه میگه بریم پیششون میریم پیششون خب اونام بچن با دوستای خودشون مشغولن ده دقه با پسرم وقت میگذرونن بعد میرن با دوستای خودشون بازی میکنن بدو بدو میکنن بچه من حرص میخوره جیغ میکشه پاشو میکوبه زمین میگه نرن🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️والا کلافم نمیشه از خونه اصلا بیرون نبرمش که بچه تو خونه کلافه میشه پنجره باز میکنم صداشون میاد
ینی فقط پشت سر اونا گریه میکنه والا رد دادم🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️
اونام گاهی خسته میشن بهش محل نمیزارن این جیغ میکشه دندوناشو رو هم فشار میده دستاشو مشت میکنه میزنه تو صورت....چیکار کنم چطوری از سرش بندازم اونا رو
فکرم اینا فقط خونمو بفروشم از این منطقه برم دیگه جلو چشمم نباشن حس میکنم اثرات منفی دارن رو بچم میزارن انگار دارن عصبیش میکنن اگه تجربه ای دارید بگید
مامان کیاشا و نی نی مامان کیاشا و نی نی هفته بیست‌وهشتم بارداری
تجربه من از مشاور بردن پسرم


من پسرم رو از ۱۸ماهگی مشاور بردم برای تاخیر گفتارش و ی سری مسائل
بماند که هزار تا مشکل دراوردن
کاردرمانی و گفتار بردم
ی خانومی هم اومد خونه هفته ای ی بار باهاش بازی میکرد
با هزینش مشکلی نداشتم
پسرمم خداروشکر خیلی پبشرفت کرد خیلی
و الان از نظر خودم خوبه
چون اونموقع خودم حس میکردم یکم لازم داره
بعد الان بعد دوسال که گفته بود بیار بردم
مشاوره میبره تو اتاق با صدای خیلیییی اروم باهاش بازی میکنه انقد اروم بود که پسرم یک کلمه هم تو اتاق حرف نزد پیششش
بعد باید ی سری دیگه پول بدی تا نتیجه رو بگه بهت
زنگ زدم میگه حرف نزدنش منو نگران کرد گفتم نه خوب حرف میزنه شاید یکم واضح نباشه ولی جمله چند کلمه ای میگع
با ی لحنی میگههه الان خوببه وضعیتش بد نیست
مگه قراره بچه دوسال چیکارکنه ؟
باخودش بازی میکنه با من بازی میکنه بیرون میزه با بچه ها ارتباط میگیره از بچه ای که خوشش بیاد
واقعااا نمیدونم من باردارم عصابم بهم ریخته یا رفتارشون زشته چه انتظاری از بچه ذوسال دارن که به مادر استرس میدن
مامان لنا🎀❤️ مامان لنا🎀❤️ ۳ سالگی
تجربه ای عبرت آموز 🥺امروز برای اولین بار دخترمو زدم خیلی حس بد و تهوع آوری ب خودم دارم دخترمو تو اتاق و کمد گذاشتم برای تنبیه البته برای ی دقیقه هرچند خیلی ترسید اما بخدا دیوونه شدم هرچند حق هیچکدوم از این کارا رو نداشتم بعد عمری صب اومدم خونه خالم ک تا فردا صبح بمونم قد ی دنیا گریه کرد و هوار کرد بدون وقفه ب دلایل الکی بجای اینکه با بچه ها بازی کنه و خوش بگذرونه فقط گریه کرد همش میگفت ببرم پارک دمپایی اینو میخوام چرا اون رفت حموم و......خب منم آدمم ی روز از خونه درومدم حال و هوای عوض نشد هیچ کلی ام اعصابم خراب شد و عذاب وجدان گرفتم و رو دخترم دست بلند کردم حالم خیلی بده خیلیییییی از خدا صبر می‌خوام آرامش می‌خوام برای همراهی دخترم قسم خوردم و قول دادم ب خودم ب هیچ وجه ب هیچ وجه دیگه دخترمو تو اتاق و حتی تنها ندارم برای تنبیه الهی دستم قلم سه اگه یدبار دیگه روش بلند کنم قول دادم ب خودم ک هیچوقت دیگه این کارو نکنم اولین و آخرین بارم باشه خدایا کمکم کن ب دخترم آرامش بده بدهودم آرامش بده برام حفظش کنه سلامت باشه عاقبت بخیر باشه شاد باشه و خوشحال خدایا منو ببخش برای اینکه امروز بدترین مادر روی زمین بودم خدایا آنقدر کاسه ی صبرمو بزرگ کن م هیچوقت شرمنده خودت و فرشته قشنگی ک بهم دادی نشم خدایا ببخشم و امیدوارم این خاطره رو از ذهن دخترم پاک کنی🥺😞
مامان کشمش و ی کنجد تودلی مامان کشمش و ی کنجد تودلی ۲ سالگی