خیلی ناراحتم
اون روز خونه خواهر شوهرم بودیم ، بعد پسرم پیش پسرش که دوسال از پسر من بزگتره بازی می‌کردن
من به پسرم میگفتم مثلاً این خونه ست مامان،یا پسرم می‌گفت درخت میگفتم آره مامان درسته
یهو این وسط پسر خواهر شوهرم یه سوال پرسید توضیح دادم آخرش اشتباهی گفتم فهمیدی مامان
سریع خواهر شوهرم از اونور عین وحشیا گفت میگهههه مامااااان
منم گفتم ااااا گفتم مامان حواسم نبود اشتباهی گفتم
میخواستم بگم آرن ،لیام پیشم نشسته بود بعد مادر شوهرم با اخم میگه آره منم گفتم
آخه سگ پدر من از خودت و بچه ت نفرت دارم چرا باید بهش اینجوری بگم
بعد اومده هی با حرص میگه سیب میخوای مامان ,فلان چیز و میخوای ماماننننن؟
بعد پسر من حرف نمیزنه هنوز ،کلمه زیاد و دو کلمه ای کم میگه
ولی زیاد حرف نمیزنه
اومده خود به خود نشسته میگه فلانی با بچه اش کار نمیکنه نمیبرتش تو اجتماع حرف نمیزنه آخه عتیقه خجالت نمی‌کشی
بعد یهو میگه با اخم بردیش شنوایی سنگی
آخه به تو چه بی پدر مادر
شاید الان حق و به اون بدین ولی واقعا خسته ام
من پسرمو پیش متخصص میبرم
و اون گفته نرماله و مشکلی نداره چون داره پیشرفت می‌کنه
واقعا ازشون خسته ام
از تیکه هاشون از بی احترامیاشون
لعنت به من که اون ور اون سوتی رو دادم و به تخم سگش اشتباهی اونجوری گفتم
اصلا باهاشون نمیتونم حرف بزنم به شدت عقده ای هستن
حالا با بچه اش حرف زدم این سوتی رو دادم

۱۷ پاسخ

ببین دوماه دیگه حرف میوفته الان زود😐😐
چقدر💩اونا باز

کاملا میفهممت💔💔

وا چ چیزا چ عجیب😂😂😂خندم اومد راستش از شخصبت خواهرشوهرت خدا کمکش کنه

من جای تو باشم دیگ ب روش نگاهم نمیکنم چ برسه برم خونه اش

وای چطور باشون رفت و آمد میکنین؟؟؟
خسته نمیشی از این همه حرف مفت 🥲🥲🥲
تا دلشم بخواد یکی ب بچش بگه مامان!چقدم اروم جوابشو دادی هیچی نگفتی

خوب چه اشکالی داره به بچه ش بگی مامان؟زن برادرم و خواهر شوهرام به ارس میگن مامان یعنی من باید ناراحت بشم؟اتفاقا خوشحال میشم که پسرمو دوست دارن
تازه عموشم بهش میگه بابا😄

پسر منم الان دو سه ماه تازه داره جمله میگع اونم تند تند ...
منم اول نکران بودم دیدم داره پیشرفت میکنع
کمی بهتر شدم
سکوت گاهی اوقات حلال مشکل نیست

یعنی این خواهر شوهر مادرشوهرا فک میکنن بچه کلا مال عروسه از خونه باباش اورده
اصلا نمیبینن بچه برادرشونه از خون خودشونه
با بچه هم دشمنی دارن
چه مرگشونه

وااا چ جور سوتی این
چه ربطی
والا من الان همه بچه ها رو قروقاطی صدا میکنم
حالا توام گفتی مامان
اون اکع انصاف داشت باید خوشحال هم می‌شد
ولی متاسفانه
دنیای بدی شده
من کاملا درکت مبکنم

وای چقدر مریض و روانی ن
خدا بهت کمک کنه با اینا
من جای تو بودم نمی‌رفتم بیام زیاد

وا سرچی؟ خب پیش میاد دیگه..من به زمین و زمان مامان میگم حواسم پرت میشه.گاهی شوهرمو لیا جون صدا میکنم لیا رو ممد..پیش میاد دیگه.این دیوونه بازیا چیه ازخودشون بروز دادن؟ پناه برخدا از دست ادم خل و چل
پیشش نرو دیگه عزیزم

واااااااااا چ چیزایی ادما میشنوه بگو خیلیم دلت بخاد ب بچت بگم مامان والا اگ کسی ب بچه من بگه مامانم خوشمم میاد چون خیلی دوسش داره ک همچین چیزیو میگه ن هیچم حق نمیدیم ب خواهرشوهرت خیلی ادم عقده ای مزخرفیه بعدم بچت ک مشکلی نداره بچها منم خوب حرف نمیزنن تا چهارسالگی وقت دارن کلمه زیاد میگن ولی جمله نه هربچه ای با بچه ای دیگه فرق داره

سر چه چیزایی حرف درست میکنن ملت، والله من آبجیم بعضا انقدر به شاهان میگه خاله جون فلان و بهمان، بعضا میبینی دارم باهاش حرف میزنم آخرش میگم باشه خاله؟؟ اشتباه لفظیه دیگه پیش میاد

چرا باید به اون حق بدیم؟؟گو ه زیادی میخوره دخالت میکنه اونم به این شکل
عزیزم اولا که خسته نشو پسرت مشکلی نداره دختر من الان دو سال و هفت ماهشه تازه داره جمله میگه اونم کم.
بردم پبش متخصص هیچ مشکلی نداره
اما یه جا باید از شما ایراد گرفت اونم اینکه نباید بیای اینجا به ما بگی.همونجا باید جوابشو میدادی.تمرین کن جواب بده.
من بودم میگفتم اشتباه لفظی بود توهینی نشده این چه طرز رفتاره؟؟و میگفتم شکر خدا خودم بچه دارم نیازی نیست به کس دیگه بگم مامان
در مورد حرف زدن هم میگفتم اگر منظورت منم بردم پیش متخصص که سوادشو داره گفته مشکلی نیست.شما نگران بچه ی من نباش

وااا چی میشه مگه من انقدر به دخترم گفتم مادر یا مامان ناخودآگاه به همه میگم😂😂به بچه داداشم به بچه جاریم حتی به بچه دوست شوهرمم میگمم

کلا رفت آمد و کم کن

از این اشتباه پیش میاد حالا این چ اشکالی داره بهش ک توحین نکردی

سوال های مرتبط

مامان مامان فندقی🐻 مامان مامان فندقی🐻 ۲ سالگی
کلا تو خونه م. جایی نیس برم. شوهرم وسیله ندارع میگه با موتور زشته ....فقط خونه مامانم دارم اونجام ازبس پسرم بد هست کسی نیست باهاش بازی کنه ....خواهرم بچه هاش نمیاره یا کم میاره خونه مامانم. پسر شش سالع م ب شدت شلوغ هست بلند حرف میزنه صدا آژیر در میاره جیغ میزنه امروز صبح خاستم بریم پیش مامانم بدو بدو رفت تو تاکسی نشسته ماهم هنوز سوار نشدیم در قفل کرده بلند می‌خندید رسیدم خونه مامانم کاسه برداشته با ملاقه میزد پشت کاسه. دخترم از این اتاق می‌کشه این ور اون ور کردن دخترم میگیره میشینه رو دخترم میگه بالشت. ده بار ب مامانم میگه خوراکی، سر سفره غذا بلند حرف میزنم غذاش تند میخوره بکناار منم زنگ خواهرم زدم گفتم دخترت نمیاد پیش بچها دخترش 11سالشه گفت میخایم بریم خونه دایی شوهرم. خب واقعا راست گفت. منم دیگه خودم بچهام گرفتم. ظهر پسرم نزاست بخابم ازبس بپر بپر میکرد دیگه عصرم ازبس شروع کاری کرد خواهرش زد. بابام اذیت کرد اومدم خونه زنگ گوشی دختر خواهرم زدم گفتم کجایی گفت مامانم رفت خونه دایی بابام من پیش عمم بعد زنگ خواهرم زدم گفتم دخترت کجاست اونم بردید باخودتو ن گفت آره. منم گفتم خواهر من که نمیخام بخورمش دخترت گفت پیشش عمم همین الان این پیام داد الان اومدم خونه شوهرم درک ندارن بچه چقدر اذیتم می‌کنه میگه وظیقت بچه جمع کنی. بچه بزرگ کنی دلم گرفت