۱۱ پاسخ

میگه که وقتی یچه دار میشی دنیا ازت یه گروگان داره

سلام خوبی
واسه بچه هات جو نیور و زدی؟
۸۰۰ هدیه افتتاح. حساب میده بهشون
من خودم واسه بچه هام گرفتم

بخدای امنیش تنها ترسم اویه بمرم کچه‌کم دکویته بر دستی کی همیشه دعا دکم فعلا نمرم لبر خاطری او کچه م

منمممممم😞😞

واقعا ترس همه مادرا همینه تنها دعایی که میکنم از وقتی بچه دار شدم همینه که تا وقتی بچه‌م بزرگ میشه خدا بهم عمر بده

ولا ایمه اونده پندین قت نامرین مترسه🖐🏻😂😂😂

دقیقا تا پیش آیهان له مردن ندترسام الان دترسم چون زورم دل به کورکم خوشه خدا هیچ دایکک به مندال و دوری تاقی نکاتوه انسان خاطره آوری جهندم لبر منداله وی قبول کا

انشالله همه بچها زیر سایه پدر و مادر قد بکشن بزرگ شدنشون رو‌ببینیم و لذت ببریم. بسپار بخدا

دقیقا منم از اینکه بلایی سرم بیاد نمی ترسم از این میترسم بعد من دست کی میفتن

دقیقا من سر زایمان اولم انقدر افسردگی گرفته بودم نگران بچم بودم هی ب همسرم میگفتم تورو خدا بعد من زن گرفتی اینو ببر خونه مامانت بزرگ کنه گاهی هم ببر مامانم اینا ببینن نمی‌خواد بدی ب اون همون دست مامانت باشه بهتره تورو خدا منو یادت نره آنقدر گریه میکردم افسرده شده بودم شبو روز کارم‌گریه بود

منم هر روز فکر این فکرو میکنم که نکنه من نباشم و بچه هام بیفته دست نامادری و واقعا از این موضوع به شدت دلهره میگیرم و همش کلافم

سوال های مرتبط

مامان غزل‌ُمهیار🤎✨ مامان غزل‌ُمهیار🤎✨ ۵ ماهگی
این مدل نگات کردنت موقع شیر خوردن، یه چیزی فراتر از دوست داشتنه… 🥹🤍
همین‌طور که آروم کنارم دراز کشیدی و شیر می‌خوری، گاهی سرت رو بالا میاری و با اون چشم‌های معصومت مستقیم نگام می‌کنی؛ انگار می‌خوای مطمئن شی هنوز کنارت هستم… و من همون لحظه دلم می‌خواد زمان وایسه.

شاید خودت ندونی، اما این نگاه‌های کوچیکت برای من بزرگ‌ترین قسمتِ مادر بودنه.
اینکه وسط شیر خوردنت، دست کوچولوت رو بهم می‌چسبونی و با چشمات نگام می‌کنی، قلبم رو یه جوری پر از عشق می‌کنه که هیچ کلمه‌ای نمی‌تونه توضیحش بده. 🥹

یه روزی بزرگ می‌شی…
دیگه توی آغوشم جا نمی‌شی، دیگه برای شیر خوردن با اون چشم‌های قشنگت نگام نمی‌کنی و شاید حتی یادت نیاد یه زمانی آرامشت فقط توی آغوش مامانت بود.
اما من هیچ‌وقت این روزها رو فراموش نمی‌کنم؛
روزهایی که تمام دنیام تو بودی و تمام دنیای تو، برای چند دقیقه، همین آغوش و همین شیرِ مامان بود. 🤍

پسر کوچولوی من،
من عاشق همین لحظه‌های ساده‌ام؛
عاشق نفس کشیدنت کنارم، دست‌های کوچیکت، بوی تنت، چشم‌هایی که وسط شیر خوردن دنبال چشم‌های من می‌گردن و اون نگاه معصومی که هر بار قلبم رو دوباره می‌بره. 🫂🤍

شاید این روزها خیلی زود بگذرن،
اما قول می‌دم تصویرت رو توی آغوشم، با اون چشم‌های قشنگی که موقع شیر خوردن نگام می‌کردی، تا آخر عمر توی قلبم نگه دارم.

تو فقط شیرِ منو نمی‌خوری پسرم…
هر بار که این‌طور نگام می‌کنی، یه تکه‌ی دیگه از قلب مامانت رو با خودت می‌بری. 🤍🥹
مامان اَبرا مامان اَبرا ۵ ماهگی
*سلام مامان قشنگا...🤍*

*دلم برای اینجا تنگ شده بود...🌱*

این چند روز هر بار می‌خواستم یه چیزی براتون بنویسم، یا ابرا بیدار می‌شد، یا علیار می‌گفت: «مامان بیا بازی کنیم.» 😅

بعد که شب می‌شد، فقط دلم می‌خواست چند دقیقه بشینم و به هیچ‌چیز فکر نکنم...🫠

با خودم گفتم مطمئنم خیلی از شماها هم این حس ها رو تجربه کردین.

*یه وقتایی مادر بودن از بیرون خیلی قشنگه...
ولی فقط خودمون می‌دونیم پشت اون لبخندها، چند ساعت بی‌خوابی، چند تا غذای نصفه، چند تا چای سرد شده و کلی خستگی قایم شده...🥹*

منم دقیقاً این چند روز وسط همین روزا بودم.

بین شیر دادن به دختر کوچولوی سه ماهه‌م 👶🏻
و بازی کردن با پسر سه سال و نه ماهه‌م که انرژی تموم‌نشدنی داره. 🧸💙

ولی یه چیز قشنگی که مادر بودن بهم یاد داده اینه که...

*قرار نیست بهترین مامان دنیا باشیم.
قرار نیست همه کارا رو بی‌نقص انجام بدیم.*

همین که هر روز با عشق کنار بچه‌هامونیم و سعی می‌کنیم یه ذره بهتر از دیروز باشیم، *یعنی داریم بهترین خودمون رو می‌ذاریم. 🤍*

از امروز دوباره کنار همیم...🥰

مثل قبل، از تجربه‌های واقعی خودم براتون می‌گم، از بازی‌ها، اسباب‌بازی‌ها، دغدغه‌های مادرونه و هر چیزی که فکر کنم به درد یه مامان می‌خوره.💚

دلم می‌خواد اینجا فقط یه کانال معرفی محصول نباشه...
*دوست دارم یه گوشه امن باشه که هر وقت پیامش رو باز می‌کنین، یه چیز مفید یا یه حس خوب با خودتون ببرین. 🤍🌿*

راستی...

اگه این پیام رو تا آخر خوندی، فقط یه 🤍 بزار.
مامان اَهورا👶🏻🐣 مامان اَهورا👶🏻🐣 ۱ سالگی
🍽 شروع غذای کمکی، شروع یه ماجرای جدیده برای من و پسرم…🤍

الان که اهورا داره وارد پنج ماهگی میشه، مدام از خودم می‌پرسم:
بدم؟ ندم؟
چقدر؟ چی؟
از چی شروع کنم؟
یه روز می‌خونم فقط فرنی و حریره، یه روز دیگه یکی می‌گه ما از همون اول همه‌چی می‌دادیم، حتی هندونه و بستنی!😍

بعضی وقتا که با ذوق به یه چیزی نگاه می‌کنه، دلم می‌خواد یه قاشق کوچولو بزنم بذارم جلو دهنش…
اما ته دلم یه صدای ترسناکه: "نکنه زوده؟ نکنه حساسیت بده؟"😵‍💫

یه چیز دیگه هم هست...
اینکه چقدر آب بدم؟ نکنه بچم تشنه باشه و من متوجه نشم...🥲
یا برعکس، نکنه زیادی بدم و دل‌درد بگیره؟
هیچی رو دقیق نمی‌دونم...😪

مثلاً دیشب جلو دهنش طالبی گرفتن و با کلی هوس خورد…😬
البته یه ذره، خیلی کم!
بعدش اما کلی استرس گرفتم که نکنه چیزی بشه، نکنه اذیت شه…

من یه مامان اولی‌ام. نمی‌دونم باید به کی گوش بدم، به علم، به تجربه‌ها، به مادربزرگا، به دلم… یا فقط به خود اهورا نگاه کنم!

اگه تجربه‌ای دارین، چیزی که براتون جواب داده یا حتی اشتباهی که ازش یاد گرفتین، خوشحال می‌شم باهام به اشتراک بذارین.
من و پسر کوچولوم تو این مسیر تازه، به کمک و حرف‌های شما مامانای قشنگ نیاز داریم. 🤍