۳ پاسخ

عصبی بودن
بی خوابی
بی اشتهایی یاپرخوری
ازنظر جسمی هم داغونم کسی رو ندارم کمک حالم باشه ازخونم بدمیاد
زودرنج بودن وخسته وکسل بودن
واهمه داشتن نشخوارفکری کردن

من هم ترس از دست دادن بچه امو داشتم هم حوصلشو نداشتم هم مدام گریه میکردم حس میکردم این چ‌غلطی بود کردم من از پس بچه داری برنمیام شبا ک بیدار میموندم بخاطر بچه حس میکردم ک تا ابد همینجوری و زندگی من بهم خورده از خونه بدم میومد احساس تنهایی شدید داشتم خیلی خیلی حال افتضاحی داشتم و تا مدتها درگیرش بودم الان اونقد ترس زایمان دارم همش میگم قراره باز افسردگی بگیرم چکار کنم

فقط باید خودت به خودت کمک کنی و به خودت روحیه بدی قرآن گوش کن امیدت به خدا باشه و با خدا درد دل کن و ازش کمک بخا. و مدام با خودت تکرار کن که این روزای بد تموم میشه میگزره اشکالی نداره اگه امکانش هست پیاده روی برو هوای ازاد حالتو خوب میکنه یا مهمونی برو تو جمع حال من خوب بود و خوابتم تنظیم کن بی خواب هم خیلی تعثیر داره تو افسردگی بد ترش میکنه. امیدوارم هرچه زودتر بهتر بشی منم این روزارو پشت سر گذاشتم خیلی بد بود روزای سختی بود الانم اگه یادم میاد گریم میگیره من به شدت بی اشتها بودم و بدنم بی حس میشد حالت تحوع داشتم تز نوزادم بی زار بودم و در عین حال همیشه نگرانش بودم و استرس اینو داشتم یه بلایی سرش بیاد تا گریه میکرد فکر میکردم چیزیش شده و استرس میگرفتم و فکرای بد میکردم بی دلیل گریم میگرفت از همه چی بیزار بودم فقط دلم میخواست بخوابم ولی هر چی دراز میکشیدم خوابم نمیبرد بی خواب گرفته بودم وقتیم خوابم میبرد مدام خوابتی درهم برهم نیدیدم حوصله ی هیچ چیز و هیچ کس رو نداشتم و با خودم میگفتم زندگیم خراب شد دیگه هیچی مثل قبل نمیشه من چطور از پس بچه بزرگ کردن بربیام درست یک دو هفته بعد زایمانم شروع شد و تا دو ماه این حال بد رو داشتم بعد با مرور زمان و توکل به خدا بهتر شدم یواش یواش بهتر شدم الانم که الانه بعضی وقتا خالم بد میشه و از زندگی بیزار میشم ولی نصبت به قبل خیلی خالم بهتره

سوال های مرتبط