صبح واقعا حالم بد بود،یک هفتس زایمان کردم تقریبا،دیشب بچه تا صبح نخوابید و نمیفهمیدم چشه همش گریه میکرد،صبح از خستگی خوابش رفت منم خوابیدم دوساعت هنوز نشده بود بیدار شد و دوباره شروع شد،حالا من بیخوابی داشتم ضعف بدنی داشتم از گریه هاش که نمیفهمیدم برای چیه کلافه بودم،سینه هام از سنگینی شیر به کمرم فشار اورده بود،نوک سینمم زخم بود و میسوخت،و تنها کاری که تونستم بکنم این بود که گریه کردم، دیگه مامانم اومد بردش حمام و سشوار بهش گرفت بچه بدون شیر خوابید،این دفعه عذاب وجدان اینکه نتونستم از درد شیر بدم و گرسنه خوابید اومد سراغم دوباره گریه،همسرم و مامانم خیلی کمک کردن و بهم صبحانه دادن و بهم گفتن تو فقط بخواب ما حواسمون هست،دیکه خوابیدم تا الان که دوباره با صدا بچه بیدار شدم اما دیگه خیلی بهتر شده بودم دردمم همینطور و شیرش دادم،همراه خوب واقعا مهمه❤️از هردوشون خیلی ممنونم💕 بعضی وقتا حس میکنم نمیتونم تنهایی از پسش بربیام همش فک میکنم نمیتونم انجامش بدم و کلافه میشم اما این دوتا به دادم میرسن🫶🏻خوشحالم کنارمن و دارمشون✨🌸

تصویر
۵ پاسخ

وایی منم اینجوریم دقیقا

من از ۴ روزگی دیگه تنها شدم البته که شبا کلا تنها بودم‌از همون اول ولی شوهرم برا این دومی خیلی کمک حالم بود دیگه بخیه هامو که کشیدم حالم خداروشکر خوب شد چند روز اول سخته بعدش دیکه عادت میکنی نگران نباش

قدرشونو بدون من بعد زایمانم دو روز خواهرم کنارم موند و رفت من موندم با کلی مهمون و بچه ای ک نمیدونستم چی میخاد و درد بخیه هام

عزیزم🥹😍
قدمش خیر باشه براتون.
آره واقعا تنهایی سخته مخصوصا یچه ی اول که تجربه هم نداشته باشی.
معمولا میگن تا ۴۰ روز بچه اذیت میکنه تا خوابش میزون بشه.
میگذره این روزا هم مثل ۹ماه بارداری که گذشت

وییی نازی منم مامانم بود ولی دیگه الان رفته شهرشون و من تنها موندم با همسرم واقعا تنهایی سهته

سوال های مرتبط

مامان ایلیا🩵 مامان ایلیا🩵 ۳ ماهگی
4#
تو همون فاز زور زدن بودم که یهو احساس کردم بین پاهام داغ شدددددد که فک کنم لحظه ای بود که دکتر تیغ زد و بعد بچه با ی فشار ابی دنیا اومد خارج شدن آبو بچه رو حس قشنگ حس کردم
خلاصه بچه رو گذاشتن رو شکمم یکم بچه رو ناز کردم و قربون صدقش رفتم تو همون حال به دکتر گفتم چرا گریه نمیکنه این 😂 که گفتن نگران نباش حالش خوبه گریه میکنه بعد من دوباره هیچی نفهمیدم
دیگه آوردنم رو تخت زایشگاه و چند بار دکترو و ماما شکممو اومدن فشار دادن و منم به شدت بدنم میلرزید و لرز داشتم
کم کم خوابم برد دیدم ماما اومد بچه رو گذاشت کنارم و سینه هامو فشار داد دید شیر در میاد گفت شیرش بده
با اینکه اون لحظه ی حس درد و فشار شدیدی رو مقعدم داشتم اما دراز کشیده بچه رو شیر دادم که خیلی حس خوبی بود حس اینکه بلاخره تموم شد و من تونستم
دیگه اومدن بچه رو بردن از کنارم و بهم گفتن دو ساعت اینجایی و بعد میبرنت بخش منم خوابم برد

دیگه من ساعت دوی شب بستری شدم و هشتو نیم صبح زایمان کردم و قانون بیمارستان امام حسین این بود که تا هشت صبح دکتر بیهوشی نمیومد و قسمت این بود که منم درد بیشتری بکشم موقع زایمان ولی الان خوشحالم که با این بخیه ها و اینا لاقل کمر درد ندارم و خداروشکر میکنم تونستم ایلیای قشنگمو سالم به این دنیا بیارم ❤️✨