تجربه زایمان طبیعی پارت 1
سه روز قبل زایمانم (4شهریور )بدون درد و هیچ علائمی رفتم بیمارستان معاینم کردن گفتن یک سانتی میتونی بستری بشی اما بستری نشدم خواستم با دردهای خودم زایمان کنم نه آمپول فشار . شبش دردام یکم شروع شد ولی خیلی کم بود کمردرد پریودی داشتم اونم هر 15 دیقه 20 یا حتی یک ساعت یبار و اصلا منظم و زیاد نبودن و تا شب بعدش همینطوری بود . شب بعد (5شهریور ) دردام یکم بیشتر شد و تایم گرفتم هر 9-10 دیقه یبار بود و یکم شدیدتر از دردای قبلی بود . هربار که میگرفت شوهرمو از خواب بیدار میکردم با روغن زیتون کمرمو ماساژ میداد
تا 5 صبح همینطوری ادامه پیدا کرد تا اینکه گفتم به مامانم زنگ بزنم که آماده باشه اگه یهو رفتیم بیمارستان از سرراهمون بر داریمش اما مامانم گفت شما بیایین اینجا اگه دردات بیشتر شد از اینجا بریم بیمارستان . خلاصه صبح ساعت هفت (6 شهریور ) حاضر شدم ساک خودم و بچه و وسایلای لازم رو برداشتیم رفتیم اونجا صبحونه خوردیم مامانم دید دردام کمه گفت لازم نیست از الان بری بیمارستان چند ساعت صبر کن بعد بریم
منم رفتم دوش گرفتم زیر دوش اسکات زدم کلی ورزش کردم شیو کردم و اومدم دیدم یه ترشح زرد رنگ کشدار ازم میاد و یکم احساس خیس شدن کردم به ورزش ادامه دادم تا شب ، مامانم اینا شام خوردن اما من از ترس اینکه سرزایمان مدفوع نکنم کم خوردم اما کارم اشتباه بود شما اینکارو نکنید چون جونی براتون نمیمونه زور بزنید اونجا اگه مدفوع کنید هیچ اشکالی نداره پس خودتونو نترسونید قشنگ چیزای مقوی بخورید بعد برید بیمارستان .🫂 بیا پارت بعد

۵ پاسخ

عزیزم چند هفته و چند روز بودی موقع زایمان
با تاریخ ان تی چقدر فرق می‌کرد

من از زایمان طبیعی خیلی میترسم
کمتر از دوهفته دیگه باید نی نی بدنیا بیارم

خب بعدیش

بعدشش👩🏻‍🦯

عزیزم چکار کردی تو دوروز دهانه رحم باز شد منم دیروز رفتم بسته بود باز شنبه باید برم

سوال های مرتبط

مامان معجزه(رادین) مامان معجزه(رادین) ۱۵ ماهگی
تجربه زایمان

پارت دوم#

روز چهارشنبه ۱۱ تیر از غروب بعد داشتن رابطه بدون جلوگیری دردام خیلی زیاد شد و فاصله کم اما باز قابل تحمل بود اما به وضوح مشخص بود تاثیرش . شب رو با قرص مسکن استامینوفن صبح کردم اما ساعت ۴ باز بیدار شدم نتونستم بخوابم درد کولیکی توی کمرم و قسمت لگن داشتم که می‌گرفت ول میکرد صبح شوهرم رو بیدار کردم که بریم بیمارستان اما چون بیمارستان خصوصی کمی از ما دور بود گفتم بریم دولتی معاینه بشم اول که آیا اصلا تغییر کردم یا نه بعد برم رفتم بیمارستان و اونجا گفتن ۲ سانتی نوار قلب بچه رو گرفتن خوب بود و گفتن فعلا زایمانی نیستی برو دردات بیشتر شد بیا منم ساعت یک ظهر آمدم خانه ماما بیمارستان گفت افاسمان خوبی داری عصر بیا دوباره معاینه شو اومدم ورزش کردم حمام کردم رو توپ کار کردم دردام بیشتر شد شدتش فاصله ش هم کمتر شد تقریبا زنگ زدم دکترم گفت برو بیمارستان خصوصی که بهت نامه دادم معاینه کنن رفتم اونجا معاینه شدم گفت ۲ فینگری تعجب کردم با این همه درد که بیشتر شده چرا هنوز ۲ سانتم اونجا هم نوار قلب دادم خوب بود اما چون درد داشتم و انقباض ثبت شد بستری شدم ساعت ۱۰ شب برای زایمان طبیعی عصر قبل از اینکه بیام بیمارستان دکترم گفت روغن کرچک بخور و مایعات و غذا نخور یا خیلی سبک منم روغن خورده بودم خیلی روان شدم اسهال معده مم خالی بود گفتن آبمیوه و کیک بخور برای nst دردام هی داشت بیشتر میشد با فاصله کمتر تا ساعت ۱۲ شب درد داشتم اومد برام آمپول فشار زد دوباره معاینه کرد گفت ۳ سانتی تقریبا و دردام خیلی زیاد بود اما باز یه جوری تحمل میکردم تا اینکه ده دقیقه بعدش اومد آمپول فشار زد یعنی ساعت شد ۱۲:۳۰ من حس کردم دارم میمیرم از درد وحشتناک بود زنگ زدن دکترم خودشو رسوند
مامان 🍓Liana🍓 مامان 🍓Liana🍓 ۸ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت 1


حدودا ساعت۶ صبح بود که دردام شروع شد در حد پریودی خیلی کم هر ۷ دقیقه یه بار ۶ دقیقه یه بار می‌گرفت ول میکرد گفتم حتما دردام تازه شروع شده تا ساعت ۳ بعد از ظهر صبر کردم و نرفتم بیمارستان ۳ ظهر وقت دکترم بود رفتم سونو بچه رو نشون بودم که گفت مایه بچه کمه بستری مینویسم ساعت ۵ رفتم بیمارستان بستری شدم معاینه کردن گفتن ۱ سانتی بعد از نیم ساعت گفتن ۲ هستی آمپول فشار رو زدن دردام شروع شد هر ۵ دقیقه یه بار می‌گرفت ول میکرد رفته رفته شدید تر شد هر ۳ دقیقه یه بار میشد اومد معاینه کرد گفت ۲ سانتو نیمی گفت تا صبح شاید زایمان کنی رفتم دسشویی مدفوع داشتم رفتم دردام خیلی شدید بود مامانم هی کمرمو ماساژ میداد بعد یکم راه رفتم بعدش دوباره رفتم رو تخت که دردام قابل تحمل نبود خیلی زیاد شد زور اومد بهم زور زدم کیسه آبم پاره شد به مامانم گفتم نگاه کرد گفت همراه با خون هست رفت ماما رو صدا کرد اومد گفت بچه داره میاد مامانمو بیرون کردن اینم بگم نفس عمیق خیلی تاثیر داره تو زایمان حتما انجام بدین
مامان پناه مامان پناه ۶ ماهگی
مامان هانا مامان هانا ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۱
از ۳۵ هفته هر روز ورزش میکردم کلاس های آمادگی زایمانم کامل رفتم از ۳۷هفته گل مغربی دکتر داد گذاشتم از ۳۸هفته ام هر روز پیاده روی میرفتم ۳۹هفته ۶ روز ساعت ۷ صبح کمر درد داشتم زیاد اهمیت ندادم هی بیدارم میکرد از خواب اما با خودم میگفتم ماه درده چون ماه درد داشتم تا ساعت ۹ صبح بی خیالش بودم ساعت ۹ شدید تر شد اما اونقدر نبود ک جدی بگیرم بیدار شدم ۲۰دقیقه منتظر موندم دیدم منظمه دردام هر ۵ دقیقه اس زنگ زدم ماما همراهم گفت استراحت کن یک ساعت تا ببینیم درد زایمان یا کاذبه دراز کشیدم یکم با تلفن حرف زدم ک حواسم پرت شه اما بعد یک ساعت دیدم ادامه داره زنگ زدم ماما همراهم گفت یه چیز سبک بخور چایی نبات بخور برو دوش بگیر ورزش کن منم یکم سوپ خوردم زنگ زدم شوهرم از سر کار بیاد رفتم دوش گرفتم زیر دوش اسکات زدم اومدم بیرون خونه رو مرتب کردم موهامو بافتم ورزش کردم وسایلمو حاضر مردم تا شوهرم رسید چایی نبات خوردم تا ساعت ۱ ظهر خونه بودم ورزش میکردم ساعت ۱ماما همراهم گفت برو بیمارستان انتخابم بیمارستان ۱۷شهریور بود رفتم معاینه ام کردن گفن۴سانتی لباس دادن بهم فرم پر کردن بسازیم کردن دردام قابل تحمل بود هر ۵ دقیقه می‌گرفت ول میکرد ب ماما همراهم خبر دادم راه افتاد بیاد بیمارستان سرم وصل کردن بهم معاینم کردن یه بار دیگه کیسه گفت ۵سانتی چیکار کردی دردات زیاد نیست اما ۵سانتی گفتم ورزش کردم گل مغربی ام تقریبا ۱۵ یا ۲۰تا الان استفاده کردم کیسه ابمو پاره کرد ماما بیمارستان نیم ساعت بعدش ماما همراهم رسید دیدن ن من همچنان دردام زیاد نیست سرم فشار وصل کردن با ماما همراهم یکم ورزش کردیم ساعت ۲:۳۰بستری شدم ساعت ۵:۳۵زایمان کردم
مامان لاوین مامان لاوین ۴ ماهگی
❌تجربه من از زایمان طبیعی با امپول فشار❌
خانما من از روز اول بارداری انتخاب نوع زایمانم طبیعی بود چون لگن خوبی داشتم و قدم بلنده و مرتب هم ورزش میکردم .. سیو نه هفته تمام رفتم بیمارستان ب دلیل ترشح زیاد اونم ب دلیل معاینه بود با دستگاه ضربان قلب بچر گرفتن گفتن بچه ضربانش پایینه ... بستریم کردن شب صبح ساعت شیش صبح یه قرص فشار بم دادن .. ساعت نه صبح هم سرم فشار وصل کردن ... گفتن ورزش کن منم با توپ بارداری بیمارستان ورزش کردم اسکات زدم دردام کم کم شروع شدن ... فک کردم الان زایمان میکنم ولی یهو دردام بذحدی شدید شد که تا سر حد مرگ رفتم جوری التماس میکردم که همین الان صد میلیون میدم سزارینم کنید ... سه ساعت تمام درد بدون تپقف گرفتم که وحشتناک بود نه تکنیک تنفس کار میکرد نه هیچی ... واقعا وحشتناک بود خدا شاهده بقران قسم درد به این سختی تو زندگیم نکشیدم و ندیدم .‌.مردن یه باره من از شدت درد تا مرز بیهوشی میرفتم برمیگشتم ... بقیش پارت بعد#فرزند پروری
مامان جوجو🐣🩵 مامان جوجو🐣🩵 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت 2
خلاصه یه شام سبک خوردم ساعت 10 با مامانم و مامانبزرگم و شوهرم رفتیم بیمارستان . یه مامای مهربون که فامیل مامانم بود اونجا بود معاینه کرد گفت دهانه رحمت یک و نیم سانته انقباضاتت هم ضعیفه میلِ خودته خواستی بستریت کنیم با آمپول فشار دردات شروع شه خواستی هم برو تو خونه درداتو بکش فردا بیا گفتم من نمیدونم شما بهتر میدونین خودتون بگید چیکار کنم گفت برو خونه گناه داری اینجا انقد اذیت میشی که نمیدونی من خودم اینجام میدونم برا آدم استرسی مثل تو سخته درداتو اینجا تحمل کنی پاشو برو خونه دختر خوب ، برو زیر دوش آب گرم اسکات بزن و فقط کمرتو با روغن زیتون ماساژ بده شمارشم داد گفت سوالی داشتی بپرس قبل از اومدنت هم بهم زنگ بزن بگم بیای یا نه
خلاصه ما برگشتیم خونه سریع رفتم دوش گرفتم زیر دوش اسکات زدم اومدم مامانم یه چای دارچین غلیظ دم کرد خوردم دیدم نیم ساعت بعدش دردام شدیدااا شروع شد (ساعت شروع دردام 1 بود) هر 4_5 دیقه یبار کمرم میگرفت هربار که میگرفت مامانم با روغن کمرمو ماساژ میداد و خیلی تاثیر میذاشت که کمتر درد بکشم. رفته رفته فاصله دردا کمتر و شدت شون بیشتر شد
اولش فقط کمرم بود بعد به شکم و ران پاها هم پیچید 😭
مامان ایلیا و ارمیا مامان ایلیا و ارمیا ۴ ماهگی
تجربه من از زایمان اولم(زایمان طبیعی با اپیدورال)
سی و نه هفته و چند روز بود که گل مغربی قرصش رو یه دونه خوردم و یه دونه هم با سوزن سوراخ کردم واژینال شیاف کردم.
ساعت هشت شب بود که مخاط خونی ازم دفع شد(پلاگین دهانه رحم) اولش ترسیدم ولی بعد از ماما تلفنی پرسیدم گفت نزدیک به زایمانی نترس و سعی کن ورزش کنی و دوش بگیری و اینا
خلاصه من اومدم اول دراز کشیدم ، بعد شاممو خوردم یکمی فعالیت کردم خوابیدم ساعتای سه صبح بود که دیگه دردام منظم شد، رفتم دوش گرفتم شیو کردم زیر دوش کمرم ماساژ دادم اسکوات زدم و اینا
نماز صبحمو که خوندم به مامانم و همسرم گفتم من نزدیکم دیگه آماده باشید.
خلاصه صبحانه خوردم دردام شده بود یه ربع یه بار تا نه صبح
صبر کردم ده دقیقه یه بار که شد رفتم بیمار
تان چون زایمان اولم بود یکمی استرس داشتم با مامای
همراهم هماهنگ کردم که بیماتان به منو نگه دارن ، معاینه کردن گفتن سه فینگرم نگهم داشتن پیگه همونجا واسه خودم میچرخیدم ورزش میکردم ، مامای همراهم بهم ورزش میداد موقع شروع دردا ماساژ میداد تا اینکه دردام شدید شد در خواست اپیدورال دادم ، از شدت درد حالت تهوع میگرفتم که اپیدورال رو برام زدم ساعت یک بود یه ربع طول کشید تا اثر کنه کامل بعد از اون دیگه درد نداشتم اما انقباضات رو متوجه میشدم . بهم گفتن نهار بخور اما من خیلی خسته بودم دلم میخواست بخوابم ، مامانم به زور بهم سوپ جوجه داد خوردم و خوابیدم دو ساعتی بعد بیدارم کردن گفتن پاشو ورزش کن کلی انرژی پیدا کرده بودم پا شدم ورزش کردم معاینه کردن گفتت داری فول میشی دیگه از اینجا به بعد همش احساس دفع داشتم و زور و دردای قابل تحمل