ی دیقه رفتیم پارک حالم بهم خورد دخترای۱۴_۱۵ساله یکیشون ک دستش سیگار بود اون یکی اومد نشست رو تاب بچه های کوچیکو نمیزاشت سوارشن خودشو تاب نمیخورد چیپس میخورد پسر منم هی میگفت چیپس یهو اون یکی زد در ک و ن یکی دیگشون گفت ک س ک ش تو الان با ۳تا پسر همزمان دوستی یکیشو بده من یهو یکیشون دعواش شد پشت تلفن داد میزد ک ی ر م ت و د هن ت رفتی با اون فلانی رل زدی پشت سر منم گ و ه خوردی بعد دوتا پسر همسن خودشون با موتور اومدن رفتن پشت درختا نمیدونم چی میکشیدن دستاشون تتو کامل هیچی معلوم نبود چرا اوضاع اینطوری شده آزادی خیلیارو هار کرده اینا الان دغدغه شون باید درس و باشگاهی کلاسی اصن بی ادبی و بد دهن شدن متاسفم واقعا اوضاع خیلی خرابه اونوقت همینا شوهر کنن تو این سن میگن کودک همسری این کارا خوبه ازدواج بده.یکیشون ک جلوی مامانش داشت با پسره حرف میزد گوشی رو داد مامانشم با پسره حرف زد میگفت گلی ک خریدی چقد خوشگل بود دوماد کوچولوی من🤣😂
فرزندپروری فرزند پروری

۹ پاسخ

یه سری خانواده ها بی بندوباری رو روشنفکری میدونن خاک تو سرشون

اه حالم از نسلشون بهم میخوره کاش منقرض شن. برا همین نوجوانی گوهشون بدم میاد بچه بیارم باز میگن یکی باشه کامل وقتمو بزارم براش. ربطی به آزادی نداره من خودمم ادم آزادی ام و خیلی ام با حجاب نیستم ولی دهه هشتادی نودیا رو که تو پارک میبینم حالم بهم میخوره ازشون همه معتاد و یه مدلی ان اصلا میگم خدایا خانوادهاشون کجان الان

وای خدا به دادمون برس خودت بچه هامون رو عاقبت بخیر کن

واااای فاجعه هست

به خدا حالم از اینکه برم بیرون بهم میخوره همش لی بند و باری و بی حجابی و فحش و خاک بر سری
جامعه پر از فاحشه شده خدا به داد بچه هامون برسه

واقعا ب شددددت بی بند و بار هستن یکسری هاشون...افتضاااااح...اون روز من پسرم رو بردم پارک
دو تا دختر رو دوچرخه بودن
یکیشون گفت آه..اون یکی گفت چته مگه ک ردن توت که آه میکشی قشنگ با صدای بلند گفت چند تا پسرم پیششون بود
فک کنم تقریبا سیزده چهارده سالشون بود
ینی اصن هنگ کرده بودم

به من چه
به توچه
به ما چه

هوووف:(

🤣🤣🤣🤣

سوال های مرتبط

مامان بردیا مامان بردیا ۲ سالگی
از بچه های بی ادب متنفرم از مادرهای سلیطه شون بیشتر
امروز بردیا رو بردیم پارک
یه خانومه هم با پسرش اومده بود پسرش ۱۰،۱۲ ساله بود
زنه رو نیمکت کنار من نشست بعد چند دقیقه پسرش اومد گفت صورتم درد میکنه یه پسره ک...س کش زد تو صورتم
مامانش با صدای بلند گفت بهش بگو کوری جلوی چشمتو نمیبینی برای چی میزنی؟ کدووووومه؟؟؟؟
برو بازی کن ولی نذار بزنه دیگه ( بچش اومده بود از پله سرسره بره بالا پای بچه جلویی یکم خورده بود تو صورتش)
بچه رفت بازی یهو دیدیم با یه پسره دیگه همدیگرو میزنن
مادره بلند شد صداشون کرد اومدن پایین
واااااای پارک و گذاشته بود رو سرش
اون پسره به این زنه میگفت خاله اومدم برم نوبت من بوده لباسمو گرفته کشیده خودش زودتر بره بعدم فحش زشت بهم داد در گوش زنه گفت چی گفته
( فکر کنم گفته بود ک‌‌‌...س کش، این پسره روش نمیشد بگه ولی اون انگار تیکه کلامش بود)
زنه با صدای بلند داد میزد حالا مگه چیکارت کرده میذاشتی بره
حالا مسابقه که نبوده
یهوووو پسرش شروع کرد جیغ زدن میخواست حمله کنه به این یکی پسره
مادره گرفتشش
مامان اونم اومد
بعد این یکی همش میگفت چون بهم فحش داد دعوامون شد
اینم میگفت من چرا نشنیدم بچم فحش بده🫠
مامان ابوالفضل کارین مامان ابوالفضل کارین هفته سی‌وششم بارداری
یادمه حدود 6سال پیش بود ی زلزله بدی اومد اون موقعه ما مسکن مهر زندگی میکردیم مجبور شدیم هشت طبقه رو با پله بیایم پایین 😑دور مجتمع کلا بیابون بود 😁نصف شبی همه ریختن بیرون با همسرم رفتیم ی گوشه نشستیم کم کم همسایه ها یی ک میشناختیم همو اومدن پیشمون و کم کم جو عوض شد اون همه استرس و ترس و وحشت تموم شد و جاش و خنده و شوخی پر کرد یادمه انقد اون شب خندیدم ک فکم درد گرفت واقعا بهم خوش گذشت تمام کسایی ک دور هم جمع شدیم بچه نداشتیم و بعضیام ک مجرد بودن یادمه پام خواب رفت بلند شدم یکم راه برم یکم اون ور تر ک رفتم دیدم خانواده هایی ک بچه دارن چقد حالشون بده جدای از ترس مدام ب هم میپریدن یادمه ی خانومه مدام داد میزد الان شیر بچه رو از کجا بیارم و شوهرشم بهش میگفت تو بی عرضه بودی ک نتونستی ی شیر و با خودت پایین بیاری 😔خانواده هاییم ک چند تا بچه داشتن قشنگ حس اضطرابو میگرفتی ازشون اون لحظه زیاد متوجه نبودم شایدم اونارو متهم میکردم ک چقد عصبی و پرخاشگرن ولی الان توی این اوضااع با ی بچه میفهمم ک چقدرررر سخته این مسولیت چقدر سخته تحمل این اضطراب 🥲باید تمام وجودتو بزاری از جسم و روح و روان بچه ات محافظت کنی انگار ک بعد از اومدن بچه ما تموم میشیم و دیگه هیچ اهمیتی برای خودمون نداریم 😭💪💪💪💪💪
مامان گندم🩷🎀 مامان گندم🩷🎀 ۲ سالگی
وای امشب ی اتفاقی افتاد ک مردم و زنده شدم🥲🥲🥲



گندمو بردیم پارک
داشت سرسره بازی میکرد
ی پسره ۷ ساله حدودا هم خیلی با شیطنت هی سرسره رو برعکس میرفت و میومد و ...

منم مراقب گندم بودم باهاش تا دم پله ها میرفتم از اونورم میرفتم جلوی سرسره تا سر بخوره بیاد

دو ۳ بار دیدم این پسره هی ب گندم چشم وابرو میاد گفتم شاید خوشش اومده کوچولوعه

بار اخر گندم اومد ک از سرسره بیاد پایین
داشت مینشست هنوز تعادل نداشت
یهو این پسره بیشعوووور از پشت هل داد بچمووو
(کاااملا عمدی😏)

ک اگ من اونجا نبودم و نمیگرفتم گندمو بچم از ارتفاع حداقل ۱ونیم متری میوفتاد پایین خدای نکرده😭

من سریع گندمو گرفتم و با داد ب پسره گفتم واسه چی هلش میدی نمیفهمی کوچیکتره باید صبرکنی تا بره

یهو باباش طلبکار از پشت سرم گفت حالا ک نیوفتاده🤐🤐🤐

گفتم ن پس میخاستی بیوفته جای عذرخواهیته
هی دوباره میگفت حالا ک نیوفتاده چیزی نشده

منم داد میزدم گفتم اگ میوفتاد ک خشتکتو پاپیون میکردم روسرت
پدرتو در میاوردم
وقتی بچتو تربیت نکردی مکان عمومی نیارش

دگ همسرم رسید (رفته بود اب بخره)
گفت چیشده بهش گفتم،
مرده هی بحث میکرد با من دگ شوهرم کردش تو ماشین گف بشین برو فقط


وای ینی هنوزم بهش فکر میکنم تن و بدنم میلرزهههه
سرمم درد میکنه

خداروشکرررر ک بخیر گذشت
خیلیییی مراقب کوچولوهاتون باشین🥺🩷
مامان دلوین مامان دلوین ۲ سالگی
خانوما دو روز پیش یکی از بدترین روزای عمرم بود دخترم تو خونه داتش بازی میکرد یهو ایستاده به پشت افتاد اول سرش خورد زمین انقد محکم خورد دوبار خورد سرش زمین گریه کرد بدو بغلش کردم یهو رنگش مثه گچ شد و و کبود شد وبیهوش شد 😭😭😭واایی خدا هر لحظه جلو چشامه با جیغ و داد و گریه صدای داداشم کردم نردیکمون بود بدو خودش رسوند مامانم با دستش فشار سینش داد بچمو و فوت کرد دهنش ک همون لحظه دخترم چشاش باز کرد بدو سوار ماشین شدیم هنو بیحال بود ولی میگفت مامان و دورو برش اروم نیگا میکرد بعد یکی دو دیقه حرف زد سرحال شد خداروصد هزار مرتبه شکر دکترا معاینش کردن و علایمش گفتم چجور شد گفتن نیازی به عکس نیس سه تا دکتر بردمش تو این دو روزه ک مطمن بشم همشون یک نظر دارن تب هم کرده بود ترسوندن منو ک تشنج باشه ک دکترا خداروشکر تشنج و رد کردن و فقط دارو واسه تبش دادن و سرم خدارو شکر صد هزار ماشالله الان خوبه خیلی روز وحشتناکی بود دور از جونش فک کردم از دستش دادن. هوووف خدا بزرگیتو شکر ک بچمو بهم برگردوندی صدقه دادم اش پختم پخش کردم