از چیز که همیشه میترسیدیم و شده بود برامون یه کابوس وحشتناک امروز اون بلا به سرمون اومدپسرم از تیر راه پله افتاد رو پله وهمینجوری پسرم بمیرم خدایا غلت زد همه پله هارو اومد پایین دستم شکسته بود پاهام شکسته بود چرا نتونستم بگیرمش چرا من نتونستم مواظبش باشم متنفرم از خونه ای که از تو پله داره نمیدونستم چیکار کنم با اینکه جلو تیر راه پله یدونه در گذاشتیم چند وقتی بود ایهانم میرفت اونو تکون میداد وحشتانک صداش میومد ولی امروز در رو هل داده در افتاده ایهان افتاده روش من هم پشت سرشم که دارم به اینه نگاه میکنم اخه گوشام کر شده بود دخترم چی گوشای اون چرانشنید مادوتا پشت سر ایهان داریم به اینه نگاه میکنیم این همه بلا افتاده سر ایهان ما یه صدا هم نشنیدیم همون در که تا دیروز حرکتش میدادی یه صدایی داشت امروز چیشد چرا صداش نبومد چرا بچم وقتی افتاده رو در جیغ نکشید اینجوری دست به دست هم شدن و برگشتم دخترم دستشو انداخت بگیره ایهان رفت اخه مگه میشه الان هزار بار در رو انداختم پایین روش خوابیدم اخه چطور بچه سر بخوره بیوقته کجا بیوفته رو پله اخه خدایا فکر میکنم دیونه میشم
دقیقا وقتی که افتاد و وقتی که ایهان سر خورد و افتاده روپله من و دخترم اصلااا ندیدیم چه جوری افتاد من میگم چشام تار بود دخترم میگه منم چشام تار بود به خدا ندیدم چه جوری رو پله افتاد ما که میگیم اصلا نیوفتاده اونو خدا از اونجا نگه داشته و خیلی اروم اروم غلت زد و افتاد پایین راه پله من هنگم من فقط میتونم بگم معجزه شده خدا چشامون رو باز کرد خدالعنتمون بکنه که یه در درست حسابی نزاشتیم ولی امروز خدا چشم و گوشمون رو باز کرد که این افتاد یه بار دیگه نیوفته بیارین اینجارو یه کاریش بکنین این بارو خدا بهمون رحم کرد

۱۳ پاسخ

نمیدونم چه کار خوبی کرده بودیم دخترم که میگه اونو بغل کردن انگار گذاشتن رو پله اروم اروم فرستادن پایین و واقعا هم اینجور شده چون اگه عکس این راه پله رو بدم میبینید بزرگ با سر چه با پا بیوفته رو پله تموم میکنه اونجارو خدا رحم کردو ایهانم صحیح و سالم بهم برگردوند حالم خیلی بده وقتی به یادم میوفته خود به خود میزنم به سر و صورتم تمام وجودم درد میکنه با اینکه چند نفری مواظب باشیم الان بیاد همینجوری یهویی این اتفاق بیوفته اونم خیلی اروم و بی صدا خداخودش رحم کرد بهمون لعنت به من که نشنیدم واقعا نمیدونم هزار بار درو زدم خوابوندم صدای وحشتانک داره چرا من نشنیدم عذابم میده اگه میشنیدم زود برمیگشتم تا وقتی که نیوفتاده رو در کار از کار گذشته و شده من معجزه خدارو امروز دیدم به پسرم دعا کنین فردا بریم عکس بندازیم انشاالله چیزی نباشه‌عکس هم برا امروز بعد اون اتفاق سرش که کبود شده 😞😓

تصویر

دیگه عزیزم شما که انقدر اذیت شدی چه دلی داری تا فردا صبرکنی ببری عکس بندازی

ای جانم عزیزدلم خداروشکر که اتفاقی نیفتاده حتما حتما یه خروسی چیزی قربونی گنید براش

خداروشکر به خیرگذشت🙏

فردا شنبه است و متعلق به خانم ام البنین یه چیزی نذر خانم بکن انشاءالله که جواب عکسش هم سالم باشه انشاءالله بلا به دور باشه با خوندن این متن کلا قلبم درد گرفت خدا محافظ همه ی بچه ها باشه

همین اتفاق چند هفته پیش برای دختر من افتاد خونه مادرشوهرم بودیم یهو دختر بهونه که منو ببر بیرون جیغ و داد
اومدم بغلش کنم نذاشت گفت خودم باید پله ها رو برم پایین منم محکم دستش رو گرفتم نمیدونم چطور شد دستشو از دستم کشید چهار پنج تا پله رو با سر رفت همینطوری داشت میرفت پایین من شوکه شدم فقط جیغ میزدم شانس آوردم پدرشوهرم پایین پله ها بود گرفتش

از کدوم پله از کدوم در چیجوری ینی میشه عکس بدی

خدا خودش مراقب بچه هاس
انشاالله کوچک ترین بلایی سر هیچ بچه ای نیاد
خدا از هر چی بلاس حفظشون کنه
ادم واقعا لحظه ای نباید از بچه ی این سنی چشم برداره
خدارو شکر اتفاقی نیفتاده برای گلپسرت❤️❤️❤️

صدقه بده عزیزم انشالله بلا ها ازتون دور باشه

یه صدقه بزرگ بده آبجی

وای عزیزم حق داری سه بار برای دخترم اتفاقای بدی افتاد که هروقت یادم می‌افته موهای تنم سیخ میشه و واقعا خداست که بچه ها رو نگه میداره، الهی شکر که اتفاقی براش نیوفتاده

ب خیر گذشته تو اینحور چیزا انگار آدم بدنش سست میشه از حرکت میوفته منم یبار پسرم افتاد بعد گفتم چرا نگرفتمش اصلا یجوری بود

صدقه بده

سوال های مرتبط

مامان ابرا جون مامان ابرا جون ۲ سالگی
تجریه:
امروز برای یک لحظه از ته قلبم از خدا کمک خواستم .
امروز عصر وقتی از بیرون داشتم میومدم تو خونه در خونه رو که باز کردم کلید رو جا گذاشتم تو‌خونه و دخترم در رو از روی خودش بست
تنها شانسی که اوردم قسمت بالایی قفل در شیشه ای بود ولی دخترم پشتش ایستاده و داشت گریه میکرد
خدا خودش یک مرد خوب رو سر راهم گذاشت تا رفت شیشه بر رو پیدا کنه بیاره خیلی طول میکشید با این حال رفت و دخترم پشت در درحال هلاک شدن بود از بس ترسیده بود منم تنها کاری که تونستم بگم از ته قلبم از خدا کمک خواستم و پایین شیشه رو شکوندم و در رو باز کردم
وقتی بچم رو بغل گرفتم از شدت ترس و گریه میلرزید سریع شیرش دادم تا اروم بشه
۱۰دقیقه بعد که اون مرد همراه شیشه بر اومدن .تعجب کرده بودن چطوری اون شیشه نشکن رو‌شکونده بودم .اقای شیشه بر وقتی با چکش میزد تو شیشه نمیشکست .گفت فقط بگو چطوری شکوندی گفتم مادر نیستی
وقتی بچم داشت جلو چشمم هلاک میشد تمام زورم اومد تو مشتم
اگه این در حتی اهنی هم بود اهنو از جا میکندم

همه سر تکون دادن از قدرت یک مادر
واقعا تجربه سختتتتتی بود وقتی بچم جلوم زجر میکشید و نمی‌دونستم بغلش کنم تمام تنم داشت تیکه تیکه میشد و ریشه جیگرم داشت کنده میشد
خدایا شکرت که به سلامتی و خوشی تموم شد 🤍🌺
مامان پرنسا جونم مامان پرنسا جونم ۲ سالگی