یه چیزی همیشه تو دلم مونده…(1)
اینکه کاش بارداریم یه بارداری راحت و بدون دردسر بود.🥲
من همیشه تصور می‌کردم وقتی باردار بشم، قراره بهترین روزای عمرم باشه؛ ذوق کنم، برای بچم خرید کنم، با خیال راحت منتظر به دنیا اومدنش باشم و از تک‌تک لحظه‌های بارداریم لذت ببرم…
ولی خب، همه‌چی دقیقاً برعکس چیزی شد که تو ذهنم تصور کرده بودم.
اوایل بارداریم تا چند هفته لکه‌بینی داشتم، بعد حالت تهوع‌های خیلی شدید شروع شد؛ جوری که حتی یه لقمه هم نمی‌تونستم چیزی بخورم و با سرم زنده بودم🙂 توی بارداری به جای اینکه وزن اضافه کنم، ۱۲ کیلو کم کردم.
بعدشم سرکلاژ شدم…
بعد سرکلاژ دردایی از معده و کمر و شکمم می‌گرفتم که واقعاً قابل گفتن نیست. بعضی وقتا چند ساعت مداوم درد داشتم و یه بار حتی ۱۲ ساعت کامل دردم قطع نشد.
هیچ دکتری هم نمی‌فهمید من چمه. یه بار از شدت درد زنگ آمبولانس زدیم که بیان ببرنم تا شاید بستریم کنن…، ولی طرف به همسرم گفت: «زنت هیچیش نیست، افسردگی داره، ببرینش روانشناس.»🙂
در حالی که من از شدت درد داشتم زجه می‌زدم…
چند ماه همین‌جوری گذشت؛ استراحت مطلق، درد، ترس و نگرانی…

👇🏻👇🏻👇🏻

شيردهی زایمان فرزندپروری نوزاد پوشاک شیرخشک

تصویر
۱۴ پاسخ

(2)
تا اینکه آخرین بار که درد گرفتم، واقعاً حس کردم این دفعه دیگه می‌میرم. نفسم هم رفته بود. با هزار زحمت و التماس بستریم کردن و تازه فهمیدن که من الکی نمی‌گفتم؛ آنزیم‌هام خیلی بالا رفته بود و پانکراتیت داشتم!
سریع بردنم ICU و یه هفته اونجا بودم…
اون روزا واقعاً از سخت‌ترین روزای زندگیم بود. دکترا خودشون تعجب می‌کردن که من چجوری تونستم دووم بیارم تحمل کنم هر روز خدا هم یه حرفی می‌زدن و خیلی وقتا واقعاً امیدی نداشتم.
ولی خدارو صد هزار مرتبه شکر که اون روزا گذشت…🥹❤️
با همه اون سختی‌ها، پسرم رو صحیح و سالم و سر وقت به دنیا آوردم و با وجود همه اون شرایط و این همه اشعه‌ای که مجبور شدم تحمل کنم، خداروشکر هیچیش نشد.❤️
حالا که همه اینا گذشته و به عقب نگاه می‌کنم، یه چیز دیگه بیشتر از همیشه برام پررنگه…
**آدمایی که توی سخت‌ترین روزای زندگیم کنارم بودن.**❤️
من اینجا فقط یه گوشه کوچیک از چیزایی که بهم گذشت رو گفتم، ولی مامانم و همسرم واقعاً پا‌به‌پای من همه این روزا رو زندگی کردن. من درد می‌کشیدم، اونا هم با من درد می‌کشیدن. من می‌ترسیدم، اونا هم می‌ترسیدن. گریه کردن، دعا کردن و با هر حرف دکتر دلشون می‌لرزید.

(3)
حدود ۶ ماه خونه مامانم بودم و مامانم واقعاً از جون و دل ازم مراقبت کرد. همسرمم با اینکه خودش یه شهر دیگه کار می‌کرد، شب‌ها پیشم می‌موند و دم صبح می‌رفت سر کار. با تمام خستگی و نگرانی‌ای که خودش داشت، هیچ‌وقت نذاشت احساس کنم تنهام.
اواخر بارداری هم که برگشتم خونه خودم، مادرشوهرم خیلی هوامو داشت. برام غذا می‌فرستاد و نمی‌ذاشت توی اون شرایط سخت، دغدغه غذا و کارای دیگه رو داشته باشم.❤️
شاید توی این چند خط فقط چندتا اتفاق رو تعریف کرده باشم، ولی پشت همین چند خط، کلی شب بی‌خوابی، اشک و نگرانی برای سالم موندن من و بچم وجود داره…🥺
همسرم توی اون روزا بهم ثابت کرد که عشق فقط حرف نیست؛ عشق یعنی وقتی سخت‌ترین روزای زندگیت رو می‌گذرونی، یکی کنارت بمونه و پا‌به‌پات سختی بکشه.🫂
مامانم و مادرشوهرم هم هر کدوم به شکلی کنارم بودن و کمکم کردن و من واقعاً قدردان تک‌تک محبت‌هاشونم.❤️
شاید یکی از بزرگ‌ترین چیزایی که از اون دوران فهمیدم اینه که یه بارداری راحت و بدون دردسر خودش یه نعمت خیلی بزرگه.
چیزی که شاید قبل از تجربه کردنش ساده به نظر بیاد، ولی وقتی خودت سختی‌ش رو می‌کشی، می‌فهمی چقدر باارزشه.🫠

درخواست دوستی بده

با خوندن پیامت کل دوران بارداریم اومد جلو چشمم من دوتا بارداری هام همین طوری بود دومی از اولی بدتر بنظرم خوش شانس تری زنا زنایین که بارداری راحتی دارن

وای منم دقیقا بارداری اولم همین بودتک تک حرفات باتمام وجود درک میکنم منم تهوع شدیدداشتم هیچی نمیتونستم بخورم ازگوشت قرمزومرغ متنفرشده بودم انقدبدعوق میزدم مادربزرگ خدابیامرزم میگفت ننه برودکترتوچرااینجوری تاحالاندیده بودم اینجوری ازاین عوق زدنات آخربچه ازجاش کنده میشه بعدمن32هفته زایمان کردم هی میگفت دیدی گفتم آخربچه کنده میشه بارداری دوم تهوع زیادنداشتم مثل اولی ولی زوددردوانقباضام شروع شدهرجوربودتا37هفته تحمل کردم 37هفته و2روزسزارین شدم

من بارداریم اینطوری بود هم بارداریسخت داشتم هم بچه دلری من یادمه اینقد حالم بدبوددست پام میلزد زدم از خونه بیرون رفتم تو خیابون یهو چشمم سیاهی رفت ماشین داشت. میزد بهم . لب ب هیچ غذای نمیتونستم بزنم
یبوست
بعد زایمانم بدنم کم اورده بود دوماه پشت هم میرفتم سرم میزدم

انگار من این متن و نوشتم😭😭حالا من جای سرکلاژ دسترس داشتم بعدش هم بابت کم شدن آب دورجنین هر روز سرم و ان اس تی....تو دلم خیلی موند خیلی بقیه رو میبینم دلم می‌شکنه....و بدیش اینجاس که بخاطر همون استرس های من بچم به شدت لجباز شده و من داغونم

من بارداری اولم اینجوری بود که شما گفتی کل ۹ ماه استراحت مطلق و درد زیاد تا ۵ ماهگی هر ماه لکه بینی که می گفتن سقط می شه بعد ۷ماه مجدد لگه بینی که می گفتن زودرس و می خواد دنیا بیاد
مردم و زنده شدم
ولی بارداری دومم انقدر خوب بود که همه تعجب می کردن عشق کردما
نمی گم درد نداشت ولی قابل مقایسه نبود تا ۶ ماهگی هم رفتم سرکار

😨😨😨تورو خدا برام دعا کنین راه طولانی در انتظارمه😫سهی و سالم بچمو بغل بگیرم بعد اینهمه انتظار🥺🍓
منم همیشه تصورم همین بود بارداری و عشق و حال 😂از هفته شیشم حالت تهوع و تهوع پدرمو در اورده🤰🏻در حدی این چند وق بهم بد گذشت ک به همسرم میگم بچه های بعدی از پرورشگاه میاریم من دیگه نمیتونم🥴🗡تازه من غذا هم درست نمیتونم بکنم مادرشوهرم و مامانم غذا میپزن🤮

کل بارداریم وروزای سختی که داشتم ازجلوچشام رد شدن سخت‌ترین روزای زندگیم بود

من هم انزیم های کبدم خیلی بالارفته بود و ۱۵ روز بستری شدم و کلی آمپول و سرم .و بعد هم بچه بدنیا اومد و ۱۵ روز هم او بستری شد و با همه سختی هاش خداروشکر که ب خیر گذشت

من بارداریم خیلی خیلی راحت و سبک بود اما نگم برات از زایمان و بعدش ک تا لب مرگ رفتم

دقیقا منم همینطوری بود بارداریم دردای وحشتناک

من هردو بارداریم شکر خدا خوب بود انشالله ب زودی و خیر زایمان کنی و ی نفس راحت بکشی این روزا هم میگذره

سوال های مرتبط

مامان آنیتا🐣 مامان آنیتا🐣 ۳ سالگی
❤سلام دوستان من اومدم با نجربه از شیر گرفتن دخترکم❤
امروز شد یکماه که دختر قشنگمو از شیر گرفتم .....
قبلش روش های تدریجی رو زیاد امتحان کرده بود ولی نشد که نشد ...
دخترم به شددددت واابستا بود به شیرم
یه روز صبح انقد شبش دختم شیر خورده بود تا صبح ،صبحش که بیدار شدم سردرد افت فشار دلدرد شدید گرفتم و اونروز دوبار سرم خوردم ...
از شدت فشار شیردهی همیشه ضعف و بیحالی داشتم البته نووووش جاااانش❤ با اینکه از نظر غذا و مکمل خیلی میرسیدم به خودم ولی نه خودش خواب داشت نه من همش تا صبح ممه دهنش بود
سرتونو درد نیارم،فردای روزی که سرم خوردم از خواب که بیدار شدم چسب برق زدم به سینم و تصمیم گرفتم که دیگه شیرررر تمامممممم...و باهاش حرف زدم .توضیح دادم که دیگه نمیتونه شیر بخوره .سرگرمش کردم .غذا و میناوعده هایی که دوست داشتو درست کردم و حواسشو پرت کردم تا شب .شب اول چند بار بیدار شد بغل کردم آب دادم بهش رو پا گذاشتم لالایی گذاشتم براش .شب دوم هم همینطور و اینکه دیگه از شب سوم یه بار بیدار شد اونم ماساژ دادم کمرشو خوابش برد .کلا سختیش سه روز بود هم واسه خودم هم واسه بچه ،من تو اون سه روز اصصصصلا حتی تو خواب شیر ندادم شیرمم ندوشیدم به شدت سینم سفت و درد ناک شد ولی کوتاه نیومدم ،از روز چهارم پنجم کم کم سینم شل شد دردش کم شد و تقریبا اوکی شدم دخترمم غذا خوردنش بهتر شد خداروشکر 🥲❤
مامان سبحان وبهار🇮🇷 مامان سبحان وبهار🇮🇷 ۶ ماهگی
مامان ‌ریتاجC᭄‌ مامان ‌ریتاجC᭄‌ ۱ سالگی
خیلی وقته چیزی اینجا نذاشتم، ولی دلم خواست این خوشحالی کوچیکمو باهاتون به اشتراک بذارم. 🥹❤️
هنوز راه نمی‌ری دخترکم…
اما من از همون روزی که فهمیدم قراره یه دختر کوچولو داشته باشم، برای قدم‌هات رویا ساختم. 🥹❤️

بابات همون موقع برات این کفشا رو خرید…
کفش‌هایی که شاید اون روز برای پاهات خیلی بزرگ بودن، ولی برای دل مامان، پر از یه عالمه آرزو بودن.
نگهشون داشتم تا بالاخره یه روز بشه اندازه‌ی پاهای کوچولوت.

امروز یهو دلم خواست امتحانشون کنم…
آروم کفشا رو پوشوندم به پات و وقتی دیدم اندازه‌ت شده، از ذوق دلم فقط جیغ کشیدم 😭🥹❤️
همون‌قدر ذوق کردم که تو هم از خوشحالی ذوق کردی… انگار خوشحالی من، خوشحالی تو شد.
هنوز قدمی برنداشتی، هنوز با این کفشا راه نرفتی…
ولی من همین امروز، با دیدن پاهای کوچولوت توی این کفشا، هزار بار توی خیالم دیدمت که داری توی خونه بدو بدو می‌کنی و من دنبالت میام. 🥹👣

کاش زمان یه کم زودتر بگذره…
کاش زودتر برسه اون روزی که صدای قدم‌های کوچولوت رو بشنوم و ذوق کنم 😍
کاش زودتر ببینمت که با همین کفشا می‌دوی و من با ذوق صدات می‌کنم: «ریتاج مامان!» ❤️

نفس مامان… عشق مامان… جون مامان…
دختر من، عمر من…
هنوز راه نمی‌ری، ولی بدون که هر قدمی که قراره برداری، مدت‌هاست توی قلب مامانت منتظرته. ❤️🥹👣


❤️❤️❤️1405/6/17❤️❤️❤️
مامان لنا سادات مامان لنا سادات ۳ سالگی
امروز دخترم دو ساله شد🥹
چقدر خون دل خوردم تا بزرگ شد چون بچم نارس بود ۳۳ هفته دنیا اومد خیلی سختی کشیدم و اذیت شدم
بماند از از وقتی باردار شدم تا همین الان بخاطر مشکلاتی که داشتم یه روز خوش ندیدم
از بارداریم که یه بار سه ماهم بود مج شوهرمو گرفتم
یه بار ۷ ماهم بود مچشو گرفتم که اخرشم منجر شد به زایمان زودرس من!
زایمان که کردم شوهرم ورشکست شد و چکای منو که همه رو خرج کرده بود برگشت خورد و من موندم و یه بچه ۳ ماهه و کلی بدهی و شکایت
با بچه کوچیک از شهرستان زدیم بیرون به امید اینکه کار کنه و بذهی هارو بده
اما دو ساله که هیچی تغییر نکرده
و من هر روز نگران تر و افسرده تر از دیروز که اینده دخترم چی میشه با یه مادر و پدر فراری از طلبکار😔
قراره زندگیم تبدیل بشه به قبل تولد ۲ سالگی لنا و بعد تولد ۲ سالگی لنا
به شوهرم و خانوادش یه هفته فرصت دادم بدهی های منو بدن
اگه ندن بچمو جگرگوشمو میذارم و میرم خودمو معرفی میکنم به کلانتری
یک میلیارد و پونصد با چکای من بدهی درست کرده 😞
الان خودشو خانواذش افتادن به التماس ک بخاطر بچه نرو
منم گفتم اتفاقا بخاطر بچه میرم که وس فردا بزرگتر شد نیان منو جلو چشماش ببرن😭
بدترین روزای عمرمو دارم میگذرونم خیلی برام دعا کنید