(2)
تا اینکه آخرین بار که درد گرفتم، واقعاً حس کردم این دفعه دیگه میمیرم. نفسم هم رفته بود. با هزار زحمت و التماس بستریم کردن و تازه فهمیدن که من الکی نمیگفتم؛ آنزیمهام خیلی بالا رفته بود و پانکراتیت داشتم!
سریع بردنم ICU و یه هفته اونجا بودم…
اون روزا واقعاً از سختترین روزای زندگیم بود. دکترا خودشون تعجب میکردن که من چجوری تونستم دووم بیارم تحمل کنم هر روز خدا هم یه حرفی میزدن و خیلی وقتا واقعاً امیدی نداشتم.
ولی خدارو صد هزار مرتبه شکر که اون روزا گذشت…🥹❤️
با همه اون سختیها، پسرم رو صحیح و سالم و سر وقت به دنیا آوردم و با وجود همه اون شرایط و این همه اشعهای که مجبور شدم تحمل کنم، خداروشکر هیچیش نشد.❤️
حالا که همه اینا گذشته و به عقب نگاه میکنم، یه چیز دیگه بیشتر از همیشه برام پررنگه…
**آدمایی که توی سختترین روزای زندگیم کنارم بودن.**❤️
من اینجا فقط یه گوشه کوچیک از چیزایی که بهم گذشت رو گفتم، ولی مامانم و همسرم واقعاً پابهپای من همه این روزا رو زندگی کردن. من درد میکشیدم، اونا هم با من درد میکشیدن. من میترسیدم، اونا هم میترسیدن. گریه کردن، دعا کردن و با هر حرف دکتر دلشون میلرزید.
(3)
حدود ۶ ماه خونه مامانم بودم و مامانم واقعاً از جون و دل ازم مراقبت کرد. همسرمم با اینکه خودش یه شهر دیگه کار میکرد، شبها پیشم میموند و دم صبح میرفت سر کار. با تمام خستگی و نگرانیای که خودش داشت، هیچوقت نذاشت احساس کنم تنهام.
اواخر بارداری هم که برگشتم خونه خودم، مادرشوهرم خیلی هوامو داشت. برام غذا میفرستاد و نمیذاشت توی اون شرایط سخت، دغدغه غذا و کارای دیگه رو داشته باشم.❤️
شاید توی این چند خط فقط چندتا اتفاق رو تعریف کرده باشم، ولی پشت همین چند خط، کلی شب بیخوابی، اشک و نگرانی برای سالم موندن من و بچم وجود داره…🥺
همسرم توی اون روزا بهم ثابت کرد که عشق فقط حرف نیست؛ عشق یعنی وقتی سختترین روزای زندگیت رو میگذرونی، یکی کنارت بمونه و پابهپات سختی بکشه.🫂
مامانم و مادرشوهرم هم هر کدوم به شکلی کنارم بودن و کمکم کردن و من واقعاً قدردان تکتک محبتهاشونم.❤️
شاید یکی از بزرگترین چیزایی که از اون دوران فهمیدم اینه که یه بارداری راحت و بدون دردسر خودش یه نعمت خیلی بزرگه.
چیزی که شاید قبل از تجربه کردنش ساده به نظر بیاد، ولی وقتی خودت سختیش رو میکشی، میفهمی چقدر باارزشه.🫠
درخواست دوستی بده
با خوندن پیامت کل دوران بارداریم اومد جلو چشمم من دوتا بارداری هام همین طوری بود دومی از اولی بدتر بنظرم خوش شانس تری زنا زنایین که بارداری راحتی دارن
وای منم دقیقا بارداری اولم همین بودتک تک حرفات باتمام وجود درک میکنم منم تهوع شدیدداشتم هیچی نمیتونستم بخورم ازگوشت قرمزومرغ متنفرشده بودم انقدبدعوق میزدم مادربزرگ خدابیامرزم میگفت ننه برودکترتوچرااینجوری تاحالاندیده بودم اینجوری ازاین عوق زدنات آخربچه ازجاش کنده میشه بعدمن32هفته زایمان کردم هی میگفت دیدی گفتم آخربچه کنده میشه بارداری دوم تهوع زیادنداشتم مثل اولی ولی زوددردوانقباضام شروع شدهرجوربودتا37هفته تحمل کردم 37هفته و2روزسزارین شدم
من بارداریم اینطوری بود هم بارداریسخت داشتم هم بچه دلری من یادمه اینقد حالم بدبوددست پام میلزد زدم از خونه بیرون رفتم تو خیابون یهو چشمم سیاهی رفت ماشین داشت. میزد بهم . لب ب هیچ غذای نمیتونستم بزنم
یبوست
بعد زایمانم بدنم کم اورده بود دوماه پشت هم میرفتم سرم میزدم
انگار من این متن و نوشتم😭😭حالا من جای سرکلاژ دسترس داشتم بعدش هم بابت کم شدن آب دورجنین هر روز سرم و ان اس تی....تو دلم خیلی موند خیلی بقیه رو میبینم دلم میشکنه....و بدیش اینجاس که بخاطر همون استرس های من بچم به شدت لجباز شده و من داغونم
من بارداری اولم اینجوری بود که شما گفتی کل ۹ ماه استراحت مطلق و درد زیاد تا ۵ ماهگی هر ماه لکه بینی که می گفتن سقط می شه بعد ۷ماه مجدد لگه بینی که می گفتن زودرس و می خواد دنیا بیاد
مردم و زنده شدم
ولی بارداری دومم انقدر خوب بود که همه تعجب می کردن عشق کردما
نمی گم درد نداشت ولی قابل مقایسه نبود تا ۶ ماهگی هم رفتم سرکار
😨😨😨تورو خدا برام دعا کنین راه طولانی در انتظارمه😫سهی و سالم بچمو بغل بگیرم بعد اینهمه انتظار🥺🍓
منم همیشه تصورم همین بود بارداری و عشق و حال 😂از هفته شیشم حالت تهوع و تهوع پدرمو در اورده🤰🏻در حدی این چند وق بهم بد گذشت ک به همسرم میگم بچه های بعدی از پرورشگاه میاریم من دیگه نمیتونم🥴🗡تازه من غذا هم درست نمیتونم بکنم مادرشوهرم و مامانم غذا میپزن🤮
کل بارداریم وروزای سختی که داشتم ازجلوچشام رد شدن سختترین روزای زندگیم بود
من هم انزیم های کبدم خیلی بالارفته بود و ۱۵ روز بستری شدم و کلی آمپول و سرم .و بعد هم بچه بدنیا اومد و ۱۵ روز هم او بستری شد و با همه سختی هاش خداروشکر که ب خیر گذشت
من بارداریم خیلی خیلی راحت و سبک بود اما نگم برات از زایمان و بعدش ک تا لب مرگ رفتم
دقیقا منم همینطوری بود بارداریم دردای وحشتناک
من هردو بارداریم شکر خدا خوب بود انشالله ب زودی و خیر زایمان کنی و ی نفس راحت بکشی این روزا هم میگذره
با اپلیکیشن گهواره، هر هفته در جریان تغییرات و نیازهای کودکت قرار بگیر.
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.