سوال های مرتبط

مامان نی نی مامان نی نی ۱۵ ماهگی
پارت سه
رفتیم داخل اتاق، یه اتاق با یه تخت وسط با کلی کولر گازی و صفحات نور و مانیتور ،بزدن منو نزدیک تخت و گفتن بشین روی تخت ،دکتر بيهوشي بود و یه خانم‌ک فک کنم دستیار بیهوشی بود و یه خانم دیگ ک دستیار پزشک بود،و یه آقا جوون ک مسوول تمیز کردن اتاق عمل بود فک میکنم، (ک اصلنم نیاز نبود اونجا باشه بنظرم )رفتم رو تخت گفتم آقای دکتر راه نداره منو بیهوش کنی تروخداا گف نه اصلا نگران نباش پشیمون نمیشی،نشسته بودم رو تخت و یک پام به پایین آویزون بود و اونا داشتن به پشتم بتادین میزدن ،یهو دیدن پام پایینه گفتن عع پاتو بده بالا اصلا نباید پات پایین باشه خطرناکه و فلان من پاهامو دراز کردم و با دستام زانومو گرفتم و شانه هامو ریلکس و شل کردم خیلی حس غریب و عجیب و یدی بود یعنی طوری بود ک با اینکه دوس نداشتی اون کارو انجام بدی ولی از اونطرفم میدونستی ک مجبوری و بلاخره باید یجوری اون بچه بیاد بیرون،و خودت تسلیم میکنی دیگ ،حس کردم ک یه آمپول به کمرم زدم ولی اصلا درد نداشت کمرم یکم گرم شد ،فک کردم تموم شد ولی گفتن تکون نخور ک میخایم آمپول اصلی بزنیم ،بعد فهمیدم‌سه تا آمپول بی‌حسی بوده ک زدن تا آمپول اصلی رو وارد کن،آمپول اصلی اصلا درد نداشت مثل یه آمپول معمولی حتی کمتر هم بود دردش، بعد ۷،۸ ثانیه کم کم از نوک انگشتای پام داغ شد داشت میومد بالا اون داغی،بعد دکتر گفت خودتو بکش جلو کم کم منم دو بار خودمو کشیدم جلو بعد دیدم اینقد سنگین‌ شد پاهام و کمرم ک نمتونم برم جلو بعد گفتن حالا دراز بکش،دراز کشیدم دکترم هم وارد شد،خیلیییی خانم خوش اخلاقیه هم مومن هم خوش اخلاق هم‌ پول ویزیتاس مطبش از بقیه جاها ارزون تر ،دستمزد هاش هم خیلی کمم میگیره من فقط به خاطر اخلاق خوش و آرامشی ک بهم می‌داد انتخابش کردم
مامان مهراد👶🏻🍼💙 مامان مهراد👶🏻🍼💙 ۹ ماهگی
پارت دوم
من ساعت ۱۱و نیم بستری شدم،بعد بلافاصله اومدن سوند گذاشتن ک همیشه یکی از بزرگترین فوبیاهام بود،ولی واقعا اصلا چیز ترسناکی نبود و فقط ی سوزش ربز داشت ک اگه اونم هر چی بیشتر همکاری کنی با بهیار به نفعته،بعد سوار ویلچر شدم و مستقیم رفتم اتاق عمل ،هم رسیدم رفتم رو تخت نشستم و گفتن خم شو،همونجا فهمیدم میخوان بی حس کنن از ترسم گفتم میشه بی هوش کنین ،گفتن نه بعدا خودت میفهمی ک بی حسی به نفعت بود و...
منم حسابی خودمو خم کردم بتادینو ک زد پشتم یخ کرد و ترسیدم و موقعی ک سوزنو داشت وارد میکرد تکون خوردم ک باعث شد دوباره چند تا مهره پایین ترم سوزنو بزنه ،اونم واقعا هیچ دردی نداشت و اصلا حسش نمیکردی،یهو دیدم پاهام داغ شد و گفتن دراز بکش،دراز کشیدمو دستامو بستن،همونجا هم دکتر گفت فشار و کششو حس میکنی ولی درد نداری ،پرده رو جلوی صورتم کشیدنو بلافاصله شروع کردن منم واقعا فشار و کششو حس میکردم ولی دردی نداشتم ،خیلی ترسیده بودم یکم آی و اوی کردم ک من حس میکنم من درد دارم ک دکترم گفت ن عزیزم تو فشار و کششو حس میکنی درد ک نداری گفتم نه ندارم،گفتم خب پس بگیر بخواب
مامان نینی مامان نینی ۲ ماهگی
پارت ۲
خیلی شلوغ بود کم کم حوصلمون داشت سر میرفت استرسا بیشتر و بیشتر میشد تا اینکه اسممو صدا زدن و گفتن اماده شو برا اتاق عمل جا ب جا شدم و رفتم رو برانکارد و حدود ۴۰ دقیقه پشت اسانسور بودم تا اینکه بلاخره وقتش شد ماما و ی اقایی بردنم تو اتاق عمل چشمتون روز بد نبینه چشمم ک ب اتاق عمل افتاد رنگم پرید و فشارم افتاد همه جا خیلی سرد بود از طرفی هم ی میز بزرگ داخل بود و ی عالمه صندلی که همه دکترا نشسته بودن حدودا تو اون بخش ۵ تا اتاق بود برای عمل دکتر فوق العاده مهربون و خوش برخوردم اومد و کلی باهام صحبت کرد ک نگران نباش نترس اتفاقی نمیفته ی خواب کوچولو میری و میای نینی تو بغلته کلی حس خوب گرفتم انتخاب خودم سزارین و بیهوشی کامل بود ک دکترم برام انجام داد بردنم داخل اتاق و جا ب جا شدم رو تخت اتاق عمل دکتر بیهوشی اومد اول کلی تبریک گفت و دلداریم داد ب دکترم گفتم سوزش سر دل دارم گف دارو میزنیم تو سرمت دکتر بیهوشی دستگاه رو روی صورتم گذاشت گف چه حسی داری و گفت ک نفس عمیق بکش داشتم ک توضیح میدادم چ حسی دارم اولین نفس ن دومین نفس دیگه بیهوش شدم
مامان سلن و دوقلوها🤱 مامان سلن و دوقلوها🤱 روزهای ابتدایی تولد
پارت ده
ساعت ۳ صبح بود رفتم گفتن بشین رو تخت نشستم گفتن خم کن کمرتو پایین و نگاه کن اصلن تکون نخور من کل وجودم و استرس گرفته بودم اصلن ی حال بدی داشتم ترس از آمپول بی حسی داشتم
ی پرستار خانوم اومد کنار وایستاد دستمو گرفت گفت آروم باش فقط تموم نخور گفتم استرس دارم گفت چیزی نیس
دکترم گفت فاطمه خوبی گفتم خیلی استرس دارم گفت چیزی نیس
دکترم اون سمت داشت وسایل و با ی پرستار دیگه آماده میکرد یک پرستار دیگه داشت پارچه واسه بچه رو توش بزارن آماده میکرد دوتا دکتر بیهوشی داشتن آمپول و آماده میکردن
من از شدت استرس حس میکردم الانه ک بیهوش بشم
دکتر بیهوشی اومد گفت تکون نخور تکون بخوری مواد جابجا میشه گفتم باشه استرسم صد برابر شد ی چیز یخ رو ککمرم حس کردم الکل زدن رو کل کمرم یهو ی درد خیلی بدی تو کمرم حس کردم کمرمو تکون دادم گفت نکن جابجا شد اکه تکون بدی مجبوریم همین درد و چهل پنجاه بار تحمل کنی پرستار کنارم دستمو همینجوری داشت دلداریم میداد آروم بشم یکم خودمو کنترل کردم تا زد آمپولو
مامان دایار🫧👶🏻 مامان دایار🫧👶🏻 ۴ ماهگی
مامان قند عسل🩷 مامان قند عسل🩷 ۵ ماهگی
یه آقای مسن اومد داخل اتاق زایمان با خوشرویی سلام و احوال پرسی کرد و بهم گفت شونه هاتو شل بگیر و بمن اعتماد کن ،بعد یه سوزن زد ب کمرم ک اصلا درد نداشت ،راستش من خیلی از امپول میترسم و وقتی سرما میخورم ترجیحم اینک امپول نکنم چون از دردش میترسم.اما امپول ک زد ب کمرم اصلا نفهمیدم! پس اصلا نترسین! هیچ دردی نداره! اونو زد و من دیک دردم رفت! تا ساعت 6 و نیم با ماما همراه کلی ورزش کردیم و حرف زدیم باهم.
اما من دردی نداشتم.چون بی دردی داشتم هیچی حس نمیکردم.انقباض هارو وقتی شکم سفت میشد میفهمیدم و یه درد خفیف مثل پریودی موقع انقباض بود فقط،بینش خوراکی میخوردم و تو گوشی چت میکردم و ورزش میکردم،دکترمم ک عالی بود واقعا، صب ک بستری شدم اومد منو چک کرد و بهم روحیه داد 😍، ظهر رفت باز عصر اومد بالا سرم بود کلا، چند بار منو معاینه کرد و کیسه آب پاره کرد و اینقدر خوشم اومد ازش، اصلا نمیزاشت درد بکشم! قبل از معاینه میگفت بهم بی دردی تزریق بشه بعد معاینه میکرد ک اصلا درد نداشته باشم.ینی من عشق میکردم با این دکتر گل 😍 و ماما همراه گل 😍
مامان ahora🧸🍼 مامان ahora🧸🍼 ۱۵ ماهگی
تجربه سزارین #پارت دوم
برام سروم و آرامش بخش اینا زد من همینطور تو خواب و بیداری بودم... یهو اومدن گفتن دکترت اومده وقت نداریم سریع سوند رو زدن(درد نداشت ولی من چون شوکه شده بودم خودمو سفت کردم خیلی افتضاح شد دردش) بعدش به سمت اتاق عمل رفتیم وقتی قبلش نگاهه همسرم و مادرمو دیدم گریم گرفت پرستارها هم وقتی دیدن دارم گریه میکنم نذاشتن دسته مادرمو بگیرم منم یه جیغ بلندی کشیدم گفتم من میرم پیش مامانم ولی نذاشتن😂🤦🏻‍♀️خدایی پرسنل بیمارستان خیلی هوامو داشتن همش سعی میکردن منو بخندونن ولی انقد استرس داشتم نمیتونستم🤣🤣بعد تو اتاق عمل دکتر بیهوشی اومد دید من گریه میکنم گفت دخترجون تکون نخور ...زندگیت تو دستای منه تکون بخوری یه سوزش اینور اونور بشه فلج میشی 😂😂🤦🏻‍♀️منم جیغ و داد و گریه ک تورو خدا بیهوشم کنید😂😂گفتن ن و فلان بچتو میبینی ...منم داد زدم گفتم نمی‌خوام بچمو ببینم 😂😂 دیدم همه این شکلی شدن😐😐گفتم ن منظورم اینه بعدا میبینمش... خلاصه دکتر قانعم کرد ک پروسه سزارین حساسه باید بی حس باشم ک دکترا با دقت کارشون رو انجام بدن وگرنه با بیهوشی سریع باید جمعش کنن ک به بچه نرسه مواد بیهوشی..)بعد ک نشستم برای آمپول همینطور پاهام از استرس بالا پایین میشد یهو دیدم دکترم اومد گفت این همه سرو صدا از توعه؟😂😂 دوباره گریم گرفت گفتم بخدا میترسم.... اومد بغلم کرد گفت مگه به من اعتماد نداری؟همه چی خوب پیش می‌ره قول میدم.... همینطور ک تو بغلش بودم دکتر بیهوشی گفت خانوم دکتر نگهش دار من آمپول بزنم ....سه تا آمپول به کمرم بزنم 😐
مامان Delana مامان Delana ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان ۴
سزارین
راستی یادم رفت بگم همونجا گوشیمو دادم ب شوهرم ولی بعداً اصلا یادم نبود ک گوشیمو چیکار کردم انقد ک اون لحظه حالم بد بود
داخل اتاق عمل بهم گفتن ک دراز بکشم دکتر بیهوشی اقا بود بهش گفتم من ادرار دارم🤣🤣🤣🤣🤣 الآنم یادم میفته خندم میگیره ک چرا اونجوری گفتم اونم گف اشکال ندارع بخاطر سونده گفتم میسوزه دارم میمیرم گف الان بی حس میشی دردت میفته. نشوندنم گفتن شونه هاتو شل کن و آمپول رو تزریق کردن چند باری بهم گفت تکون نخور در حالی ک خودم حس نمی‌کردم ک دارم تکون میخورم. تزریقش اصلاااااا درد نداشت اصلا نفهمیدم خیلیییی دردش کمه ینی آمپولی ک ب باسن میزنن خیلی دردش بدتره در مقایسه با این. کم کم پاهام داغ میشد کمک کردن دراز کشیدم گف بیحس شدی یه پرده آوردن کشیدن جلو صورتم ب یه دستم فشارسنج به یه دستم دستگاه اکسیژن خون وصل کردن هنوز کامل بی حس نبودم بی اختیار گفتم هنوز شروع نکنیدا من هنوز حس دارم همشون خندیدن🤦😑 ( هنوز خودمو درک نمیکنم ک چرا تو اتاق عمل انقد ضایع بازی درآوردم)🤣🤣🤣
مامان دلوین🩷 مامان دلوین🩷 ۱ سالگی
#پارت 3#
وقتی رسیدیم بیمارستان رفتیم بلوک زایمان تا کارای بستری و انجام بدیم ک لباسای منو عوض کردنو فرستادن توی بخش و مامانم و شوهرم کارارو انجام میدادم منو بردن توی اتاق ک انژیوکت وصل کرد نو یه خانم دیگه هم بود ک تا وقت عمل کلی باهم حرف زدیم اون خانم ک بچه سومش بود ولی من بچه اولمو استرسم زیاد دیگه ساعت 6 دکتر شد ساعت 8 ک دکتر اومد و من اولین نفر رفتم واسه عمل راستی یادم رفت بگم من واسه این سزارین شدم ک بچم بریچ بود دیگع وقتی رفتم اتاق عمل پرستارا گفتن رفتی سنو ببینی بچه دور نخورده ک تا اون موقع دکتر اومد گفت بچه این خیلی ریزه و ای یو جاره نمیتونه دور بخوره دیگع خیال منم راحت شدو رفتم نشستم تا دکتر اماده شه حالا نمیدونم چرا حالت تهوع داشتم و بالا میاوردم ک رفتم روی تخت تا امادم کنن تا دکتر بیاد بعد ک نشستم یه پرستار اومد تا واسم سوند وصل کنه من شنیده بودم سوند خیلی اذیت میکنه بده ولی خوب اونقدرم بد نبود فقط همون موقع وصل کردن یکم میسوزه وقتی سوندو وصل کردن دکتر بیهوشی اومد تا امپول بی حسی رو بزنه امپولشم اونقدر درد نداره اونم یه سوزش کمی داره و زود تموم میشه وقتی دکتر امپولو زد بهم گفت پاهات داغ شد ک همون لحضه همچین پاهام داغ شد ک فک کردم ک روشون اب جوش ریختن بعد دکتر کمکم کرد ک دراز بکشم دراز ک کشیدم و پاهام بی حس شد دیگه سوند رو هم حس نمیکردم و راحت بودم چون اولش چندشم میشد دیگه سرمم زدن دستگاه فشارم وصل کردن و من اماده بودم تا دکتر بیاد
مامان پسرم مامان پسرم ۲ ماهگی
تجربه زایمان
(پارت۵)
دراز کشیدم رو تخت دکتر بیهوشی اومد گفت دوست داری بیهوشی بگیری یا بیحسی(حق انتخاب دادن بهم)منم که از قبل انتخابمو کرده بودم گفتم بیحسی ولی باز هرطور شما صلاح میدونید که همون بیحسی رو برام انجام دادن.
سوزن بیحسی که دردش شبیه به همون آمپول زدن و دردش قابل تحمل فقط من موقعی که سوزن رو فرو کرد تو کمرم ناخودآگاه یکم تکون خوردم که محکم نگهم داشتن گفتن تکون نخور وگرنه باید دوباره سوزن رو وارد کمرت کنیم و بعد سریع کمک کردن تا دراز کشیدم خیلی طول نکشید پاهام گرم شد و بیحس شدم ولی هنوز میتونستم انگشتای پامو تکون بدم که به پرستار گفتم
گفت پاهاتو بلند کن دیدم نمیتونم😆
دهنم تلخ شده بود که وقتی به پرستار گفتم گفت بخاطر رفلاکس.
دکترم اومد همو دیدیم خیلی خوش انرژی
و یه آهنگ گذاشت
(قلب تو قلب پرندست...پوست اما پوست شیر ...
خیلی حس خوبی داشت برام فضای اتاق عمل)
که کارو شرو کنه پرده رو کشیدن جلو صورتم دستامو هم به صورت باز کنار
بدنم ولی نبستن.