سوال های مرتبط

مامان سامین مامان سامین ۶ ماهگی
دکتر اومد که امپول بی حسی تزریق کنه با اینکه خیلی سوزنش ریز بود ولی میترسیدم یه لحظه که اپول و زد کمرم و صاف کردم دکتر دعوام کرد گف خطر داره اصلا تکون نده کمرتو گریم گرفته بود بلخره امپولم تزریق شد و دکتر رفت و دکتر خودم اومد که عمل کنه کم کم پاهام داشت سنگین و سنگین تر میشد انگار یه تریلی روی پاهام بود یهو شکمم سرد شد دکتر داشت ضدعفونی میکرد دیگه بقیه شو حس نکردم
تو اون لحظه فقط دعا میکردم هم برای آینده ی بچم
هم یرای کسایی که طعم مادر شدن و نچشیده بودن برای مامانای باردار برای همه دعا کردم یهو حالت تهوع عجیبی گرفتم ولی هرچی عق میزدم نمیشد انگار یکی گلومو گرفته بود خیلی حس بدی بود احساس خفگی داشتم به پرستار گفتم یه ظرف گذاشت زیر دهنم ولی بالا نیاوردم
تو همین حس و حال بودم که یهو یه صدای دلنشبن اومد بله صدای گریه ی نوزاد کوچولوی مامان بود اشکام میریخت همینطوری دل تو دلم نبود نگاش کنم دکترم گف یه آقا پسر صحیح و سالم گعتم خدایا شکرت عملم تموم شد و دکتر بخیه زد و گف مبارکه و رفت
پرستار اومد گف میخوای بچتو ببیتی گفتم معلومه که میخوام وقتی اوردنش کنار لُپم دیدم وای خدایا چقد کوجولو موچولوعه بچم ۲۷۰۰ بود اول ۳۸ هفته سزارین شدم ولی خداروشکر همه چیش سالم بود و مشکلی تداشت بچم داشت گریه میکرد ولی وقتی چسبوندنش به لُپم اروم شد بهترین حس دنیا بود یه موجود ریزه میزه که خودت پرورش دادی با گوشت و پوست و خونت لحظه ی قشنگی بود بعدش بردن بچمو از همون لخظه نگرانش شدم که الان بچم کجاس سردش نباشه گشنش نباشه هیچوقت فکرشم نمیکردم مادر شدن تجربه ی متفاوتیه
رفتیم توی ریکاوری بچم دور تر از من بود
ادامه تاپیک بعدی
مامان دلوین🩷 مامان دلوین🩷 ۱ سالگی
#پارت 3#
وقتی رسیدیم بیمارستان رفتیم بلوک زایمان تا کارای بستری و انجام بدیم ک لباسای منو عوض کردنو فرستادن توی بخش و مامانم و شوهرم کارارو انجام میدادم منو بردن توی اتاق ک انژیوکت وصل کرد نو یه خانم دیگه هم بود ک تا وقت عمل کلی باهم حرف زدیم اون خانم ک بچه سومش بود ولی من بچه اولمو استرسم زیاد دیگه ساعت 6 دکتر شد ساعت 8 ک دکتر اومد و من اولین نفر رفتم واسه عمل راستی یادم رفت بگم من واسه این سزارین شدم ک بچم بریچ بود دیگع وقتی رفتم اتاق عمل پرستارا گفتن رفتی سنو ببینی بچه دور نخورده ک تا اون موقع دکتر اومد گفت بچه این خیلی ریزه و ای یو جاره نمیتونه دور بخوره دیگع خیال منم راحت شدو رفتم نشستم تا دکتر اماده شه حالا نمیدونم چرا حالت تهوع داشتم و بالا میاوردم ک رفتم روی تخت تا امادم کنن تا دکتر بیاد بعد ک نشستم یه پرستار اومد تا واسم سوند وصل کنه من شنیده بودم سوند خیلی اذیت میکنه بده ولی خوب اونقدرم بد نبود فقط همون موقع وصل کردن یکم میسوزه وقتی سوندو وصل کردن دکتر بیهوشی اومد تا امپول بی حسی رو بزنه امپولشم اونقدر درد نداره اونم یه سوزش کمی داره و زود تموم میشه وقتی دکتر امپولو زد بهم گفت پاهات داغ شد ک همون لحضه همچین پاهام داغ شد ک فک کردم ک روشون اب جوش ریختن بعد دکتر کمکم کرد ک دراز بکشم دراز ک کشیدم و پاهام بی حس شد دیگه سوند رو هم حس نمیکردم و راحت بودم چون اولش چندشم میشد دیگه سرمم زدن دستگاه فشارم وصل کردن و من اماده بودم تا دکتر بیاد
مامان دایار🫧👶🏻 مامان دایار🫧👶🏻 ۴ ماهگی
مامان آنیا👶آیکان👶 مامان آنیا👶آیکان👶 ۸ ماهگی
☆ادامه تاپینک روز زایمانم:
۳.وقتی رسیدم به اتاق عمل اونجا هم چندتا سوال ازم پرسیدن و با پرستار اتاق عمل به یکی از اتاقها رفتم.اونجا زود روی تخت نشستم و دکتر بیهوشی هم کارشو انجام داد وقتی سوزن رو میزد به استخونم درد بدی میگرفت و دوبار انجام داد که حس کردم پاهام گرم شد زود گفتش بخواب و خودتو بالاتر بکش منم به زور اونکاری رو که گفته بود انجام دادم.دیدم دکترم اومد و زود گفتش پرده رو بکشین و یکی هم داشت به شکمم بتادین میزد.وقتی دراز کشیدم کلا چیزی حس نکردم فشارم کم شده بود و حالت تهوع بهم دست داده بود و حالم توی خودم نبود ولی زود زود حالمو میپرسیدن بهم آمپول زدم و بالا آوردم تا بهتر شدم.میشنیدم که دکتر توی مرحله ای هستش که داره بچه هارو بیرون میاره و همین که سرمو برگردوندم دیدم پرستار گذاشته توی تخت و داره کاراشونو انجام میده وقتی صداشون اومد از چشمام اشکام سرازیر شد سعی کردم گریه نکنم که حالم بد نشه اونجا که تنگی نفس هم گرفته بودم که اکسیژن هم گرفتم چشام هم بسته میشد دیدم که به یکیشون اکسیژن گذاشتن و بردنشون.دکتر که کارش تموم شد گفت حال بچه هات خوبه بردنشون به بخش نوزادان به شوهرت بگو بره ببینه من حتی صدامم در نمی اومد که دیگه به کل بدنم لرز داشت می اومد که عمل تموم شد و منو گذاشتن به تخت دیگه ای و به ریکاوری بردن.
مامان سامین مامان سامین ۶ ماهگی
شماره ی ۳
به پرستار گفتم توروخدا بچمو بیار پیشم رفت اورد گذاشت روی سینم یهو اروم شد پرستار گف چون تازه به دنیا اومده احساس ناامنی میکنه بزار بمونه روی سینت تا ارامش بگیره اون خوابیده بود روی سینم و من نگاهش میکردم و کیف میکردم
بعدش رفتیم توی بخش مامانم گذاشتش روی سینم شیر بخوره یه کوچولو میخورد و میخوابید همه چیز داشت خوب پیش میرفت تا وقتی پرستار اومد برای فشار رحمی گفتم پرستار قبلی فشار داده گفت مطمعنی گفتم اره ۳بار فشار داد و واقعا توی بی حسی داده بودن گفت باشه و رفت یعد یه ساعت اومد سوند و دربیاره دید خونریزی کردم گف وای خوتریزی کردی باید فشار بدم و فشار داد چنان جیغ بنفشی زدم که همه توی اتاق بیدار شدن اشکام تند تند میریخت گفتم توروخدا دوباره فشار داد و منم جیغ میزدم دوباره فشار داد من اشکام تند تند میریخت ولی واقعا شکمم سبک شد و سوند و دراورد و رفت دیدم بله چقد خون اومده دوباره دیگه بلند شدم اروم اروم خیلی درد داشتم و سخت بود رفتم دسشویی خودمو تمیز کردم با کمک مامانم نوار عوض کردم صورتمو آب زدم حالم خیلی بهتر شد یکم راه رفتم هر وقت قیافه ی بچم میومد جلو چشام یه لبخند میومد روی لبم عشق میکردم یکم راه رفتم و دراز کشیدم دوباره و چن بار دیکه راه رفتم و دیکه بلخره سبک شدم کم کم اینم تجربه ی زایمان من🥰🥰
این آقا کوجولو ام پسر منه
مامان 🎀𝒴𝒶𝓈𝓃𝒶 🎀 مامان 🎀𝒴𝒶𝓈𝓃𝒶 🎀 ۷ ماهگی
سلام 👋 بعد از دوماه اومدم تجربه زایمانم رو بگم
پارت یک
من هفته ۳۶ رفتم مطب دکترم که نامه سزارین بده و دکترم به ۳۸ هفته ۵روز نامه داد و یه سنو نوشت که یک روز قبل عمل برم و درمورد بیمارستان از دکترم مشورت کردم دکتر گفت بیمارستان حصوصی بهتر رسیدگی میکنن و من قرار شد برم حصوصی و یک روز قبل عمل من رفتم سنو بچه بریچ بود و شبی که من میخواستم برم عمل من یه سردرد شدید گرفتم تا ۳ صبح دکترم گفته بود بعد اذان صبح بیا من قبل اذان بلند شدم آماده بشم کیسه آبم پاره شد و به دکترم زنگ زدم گفت زود خودتو برسون بیمارستان منم میام من رفتم و زود بستری شدم و خرکات بچه رو چک کردم کم بیشتر می‌شد که منو ساعت ۷ بردن اتاق عمل خیلی میترسیدم که دکترم و کادر درمان باهام صحبت می کردن و استرسسم کم میشد و آمپول بی حسی زدن و یه پرده کشید جلوم من دیگه نفهمیدم تا این که گریه دخترم اومد اصلا باور نمی کردم که پرستار آورد بهم نشون داد و منو بردن بخش اصر بی حسی که داشت می رفت من خوابم میومد پرستار دخترم رو آورد و گذاشت روی سینم و کمکم کرد که شیر بدم و من شیر نداشتم برد اون طرف بهش شیر داد آورد و باز گذاشت روی سینم و من اتاق خصوصی
گرفته بودم منو بردن اتاق و با شوهرم کمک کردن گذاشتن روی تخت و دکترم اومد همه چیز برام گفت چه کار کنم و بعد بی حسی چی بخورم رفت بعد دخترم رو آوردم کنارم
بقیه پارت بعدی
مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۹ ماهگی