تجربه زایمان طبیعی با امپول فشار پارت آخر
تا ساعت ۳ونیم نزدیک چهار مامانیسی اومد به مادر شوهرم گفت برو بهشون بگو ستو بیارن ستو اوردن مادر شوهرم رفت بیرون گفت ببین بچت کوچیکه ما نمیخوایم برش بزنیم تر موقع دردت گرفت فقط زور بزن خواستن برش بزنن گفت نه نزنین میتونه دیگه بچم ساعت چهار و ۷ دقیقه صبح بدنیا اومد خیلی حس خوبی بود وقتی گذاشتن رو شکمم و اینجوری که پسرم ۱۴ اردیبهشت سال ۱۴۰۳تو ۴۱ هفته و۱ روز بدنیا اومد
درسته خیلی درد کشیدم و شاید الان بگی دیونه ایی باز میخوای طبیعی زایمان کنی ولی من میگم اگه خودم دردم بگیره و تو خونه دردمو بکشم با خانواده کمکم هستن میتونم خیلی سریع با ورزش پیشرفت کنم فقط برام دعا کنید که مودم دردم بگیره و به امپول فشار نکشه چون حیلی سخته امپول فشار نه میتونی تکون بخوری از همون اول دردا شدیده و فاصلشون کمه واز اول تو بیمارستانی ولی اگه خودم دردم بگیره میتونم بیشتر دردام تو خونه تحمل کنم انشالله همه زایمان راحتی داشته باشن برا منم دعا کنید که این تجربه تلخ دوباره تجربه نکنم🥺

۸ پاسخ

چه دلی داری با این وضعیت دوباره میخوای طبیعی زایمان کنی چه کاریه مگه مجبوری

منم بچه اولم میخوام طبیعی زایمان کنم
انشالله همتون زایمان راحتی داشته باشین

بعد از زایمان دیگه راحت بودی ؟کمر درد اینا نگرفتی

انشاالله بسلامتی و به بهترین نحوه زایمان کنی، آمپول فشار خیلی دردش بده صحیح ولی دردای بعد سزارین بدترن 🥲

آخی عزیزم ولی همه این دردا می ارزه واسه دیدنت کوچولوت🥹🥹🥹

واقعا منم میگم طبیعی خیلی شرینه دریته درد میکشی ولی واقعا درداش شیرینن وقتی بچت بدنیا میاد

عزیزم ان شاالله این دفعه به آسونی زایمان کنی میگن زایمان دوم آسون تره

جمعا چند ساعت خیلی خیلی سخت شد؟
بچه تون چند کیلویی بود
خداروشکر بسلامتی منم زایمان اولی هستم دلم میخواد برم طبیعی

سوال های مرتبط

مامان آرتین و آرمین🩵 مامان آرتین و آرمین🩵 هفته بیست‌وهشتم بارداری
تجربه زایمان طبیعی با آمپول فشار پارت ۲
دیگه همینجور دردم که میگرفت من جیغ میزدم میگفتم دردت به جونم مامان چه دردی کشیدی تا بدنیا بیایم همش زیر زبونم مامان مامان میگفتم و جیغ میزدم تنها تو یه اتاق کسی نمیومد پیشم یعنی ما یکی و هماهنگ کرده بودیم که زایمان منو بگیره هی میرفت هی میومد مینشست تو گوشیش منم جیغ از درد گفتم بیا چربم کن گفت نمیشه باید چهار سانت بشی گفتم منو بزارین تو وان باز گفت باید چهار سانت بشی منم هی اصرار کردم تا منو گذاست بعد گفت ببینم رفتی تو وان چقد پیشرفت کردی گفت همونی🥲 ساعت ۱۲ امپول قطع کردن یکم رفتم خانوادم دیدم مادر شوهرم چربم کرد منم بغلش کردم مامانم گریه میکرد یکم پیششون درد کشیدم دوباره منو بردن امپول بهم وصل کردن و تا صبح دردم میگرفت جیغ میزدم اروم میشد میخوابیدم دردم میگرفت جیغ همش میگفتم بزار ایندفعه جیغ نزنم نفس نکشم ولی انقد شکمم سفت میشد نمیتونستم تا صبح اومدن گفتن ۳ سانتی صبح رفتم پیش خانوادم گفتم دیگه نمیتونم تحمل کنم بهشون بگین منو سزارین کنن مادر شوهرم اصرار کرد سزارینش کنید ما امضا میکنیم میگفتن نه این میتونه طبیعی زایمان کنه
مامان آرتین و آرمین🩵 مامان آرتین و آرمین🩵 هفته بیست‌وهشتم بارداری
کیا تجربه زایمان طبیعی با دردای خودشون دارن دردا چه جوریه؟
من بی درد رفتم با امپول فشار و خیلی بد بود دوروز کامل درد کشیدم تا زایمان کردم انقد بد بود که حد نداره از همون اول درد شدید شروع شد تا موقع که زایمان کردم دیگه فکر کن هر ۳ دقیقه یا هر ۲ دقیقه دقیقن یادم نبود چون تند تند میگرفت و وحشتناک میدونستم باید با تنفس شکمی کنترل کنم ولی وقتی میگرفت انقد این شکم سفت میشد انگار داشت منفجر میشد حتی نمیتونستم نفس بکشم چه برسه اینکه از شکمی بخوام نفس بکشم خیلی بد بود واقعا برا هیچکس نمیخوام این حسو تجربه کنه من بخاطر اینکه دهانه رحمم نرم نبود دردم نگرفت با امپول فشار دوروز طول کشید تا باز بشه وتنها کاری که باید با ورزش انجام میدادم نزدیکی بدون جلوگیری چون مایع منی باعث میشد دهانه رحم نرم بشه ولی من نکردم و دهانه رحمم سفت بود و باز نمیشد دوست ندارم این دردو دوباره تجربه کنم دعا کنید به وقتش با دردای خودم زایمان کنم و زایمان راحتی داشته باشم انشالله هیچکس این دردایی که با امپول فشار تجربه کردم وتجربه نکنه🥲❤️
مامان آرتین و آرمین🩵 مامان آرتین و آرمین🩵 هفته بیست‌وهشتم بارداری
تجربه زایمان طبیعی با امپول فشار پارت ۳
دکتر انروز خیلی بد اخلاق بود و راضی نمیشد هرچی اصرار میکردیم دیگه باز منو بردن تو اتاق همینجوری تا شب فقط ۳ سانت بودم عصری که شیفتشون عوض شد مامای شیفت خیلی مامای مهربونی بود ماما نیسی الانم تحت نظرشم من کیسه ابم پاره شد جیغ زدم که کیسه ابم پاره شد و اینا کسی نیومد اومدم بیرون به ماما نیسی گفتم منو بزارین تو وان گفت نمیشه دخترم کیسه ابت پاره شده گفتم تروخدا گفت باشه رفتم تو وان ولی یکم بعدش حس کردم دارم از حال میرم در اومدم همینجور لخت رفتم تو لیبر خودم گفتن خانم لباس بپوش من تو حال خودم نبودم😂 دیگه هیچی تا ساعت دوازده شب زندایی شوهرم راه دادن داخل اومد پیشم منم دسشو فشار میدادم میگفتم تروخدا کمکم کن رفت مادر شوهرم صدا کرد اومد داخل گفت پاشو ابتسام گفتم نمیتونم گفت میتونی پاشو منو گذاشت تو بغلش راهم برد چربم کرد گفتن ۴ سانت شدی غذا اورد برام بهم داد ولی اوردم بالا ماما نیسی گفت خوبه یعنی نزدیک زایمانشه چیزی نمونده دوباره راه رفتم چربم کرد تا ساعت ۳ گفتن ۷ سانتی امپول بهم وصل کردن